close
دانلود آهنگ جدید
مرگ خاموش

مرگ خاموش

نويسنده: Ali HaghighaT سه شنبه 05 شهريور 1398 ساعت 14:29 نظر
مرگ خاموش
فصل اول :😎
آدرس سایت WwW.NeTCi.ir
مرگ خاموش
به قلم حدیث نامداری
ژانر:اجتماعی
به امید روزی که در سرزمینم هیچ آهویی قربانی و درگیر عشق دروغین نشود دست به قلم برمیدارم ...
تقدیم به تمامی نازنین بانوان ایران زمین
به قصد پرواز تجربه کردم سقوط را ....
حکایت خیلی از انسانهاست ....
گاهی مقصری که ساده دل میبندی و گاهی دیگران مقصرند که احساس پاکت را به بازی میگیرند...
گاهی سادگیت تورا ویران میکند و دیگری را برایت تبدیل به خان ....
گاهی دلت خوشبختی میخواهد خوشبختی ناب ...خالص...بدون تظاهر ...
اما حیف که آنقدر تظاهر کرده ای که خودت هم باورت شده خوشبخت تر از تو نیست....
درست که بو بکشی خوشبختیت بوی ناب عشق نمیدهد ....
درست تر که بو میکشی دچار تهوع میشوی از بوی گند تظاهر ....
گاهی دلت میشکند حتی از نگاهی ...از اخم یا حتی بی مهری ...
بغض میکنی ...اشک تا پشت چشمانت میاید و آماده باریدن است اما چون تظاهر را به خوبی آموخته ای
اشک را پس میزنی ...بغض را قورت میدهی ...و فقط یک ترک دیگر بر قلب خسته ات به یادگار میماند ...
حس میکنی آن لحظه دل خدا هم برایت میشکند ...
اما چه فایده وقتی دیگری حتی ککش هم از حال خرابت نمیگزد ...
گاهی دلت فریاد میخواهد اما آنقدر خسته ای که سکوتی میکنی بلندتر از صدها فریاد ....
گاهی دلت کمی دوست داشته شدن میخواهد ...
گاهی ورق به ورق و خط به خط زندگیت را که مرور میکنی ...متوجه میشوی سالهاست مرده ای....اما بازهم
تظاهر به زنده بودن کرده ای ...خاموش مرده ای....
درست ترین حالت ممکن برای وصف حالت مرگ خاموش است ....
زمان زیادی گذشت تا ....
فهمیدم همیشه اونی که میخواهی نمیشود...
فهمیدم بی تفاوتی بزرگترین انتقام است...
فهمیدم کسی موظف به آرام کردنم نیست...
فهمیدم گاهی اوقات تو اوج شلوغی تنهاترینم...
گاهی اوقات صمیمی ترین کسم میشود غریبه ترین آشنا...
فهمیدم هرکی زبانش نرم است دلش گرم نیست...
هرکی اخلاقش تند است جنسش سنگ نیست
هرکی میخنده بدون درد و غم نیست ...
ظاهر دلیلی بر باطن نیست ...
فهمیدم رفتن همیشه از روی تنفر نیست ...
خیلی زمان زیادی گذشت تا فهمیدم عشق همیشه راست نیست ...
اما بالاخره فهمیدم خیلی جاها زندگی اشتباهی بیش نیست ....
تاوان دادم بابت هر یک فهمیدنم سالها جوانی ام را به دست باد سپردم تا بفهمم زندگی همیشه شیرین
نیست .....
طبق عادت همیشگی چندین ساله ام روی صندلی گهواره ای قهوه ای رنگ محبوبم مینشینم و به آسمان
تاریک و ابری که هرلحظه مانند دل بی قرارمن آماده باریدن است چشم میدوزم....
بی حوصله و غمگینم دلم برای خودم خود واقعیم تنگ است ....
دلم برای خنده های خواهرم تنگ است...
دلم برای آغوش مادرم تنگ است...
دلم برای اقتدار پدرم تنگ است ....
به سمت آیینه بزرگ قدی که در گوشه اتاقم جا خوش کرده است حرکت میکنم ...دقیق به چهره ام زل
میزنم ... تارهای سفید میان موهای مشکی مواجم که روزی عموجانم آن را ابریشم خطاب میکرد دیده
میشود به بلندی موهایم خیره میشوم تا روی کمرم میرسد اما چه فایده وقتی دیگر هرگز دست نوازشی
میان به قول عموجان ابریشم هایم کشیده نمیشود ...قیچی را برمیدارم برای آخرین بار با بغض به موهایم
دستی میکشم ...چشمانم را با حرص میبندم و تمام.....
موهای بلندم دیگر بر سرم دلبری نمیکنند...بلکه کف سرامیک سفید اتاق خودنمایی میکنند...
دقیق تر به صورتم خیره میشوم آنقدر شکسته شده ام که دیگر از جذابیت و شادابی قبل در من خبری
نیست ...
چهره شکسته را باید در آیینه شکسته دید... دستم را سمت شیشه ادکلن ایفوریای روی میز سوق میدهم
و محکم به طرف آیینه میکوبم که با صدای مهیبی که خودم هم از ترس تکانی میخورم به هزار تکه تبدیل
میشود ...
از دیدن برق رعدی که در اتاق پخش میشود چنان میترسم که قبل از آنکه صدای رعد به گوشم برسد خودم
را روی تخت پرت میکنم و پتو را تاروی سرم بالا میکشم ...همزمان با صدای وحشتناک رعد دستم را از زیر
پتو سمت متکای نرم کنارم میبرم و محکم آن را به آغوش میفشارم... تمام ترسم را با چنگ زدن به متکای
بی نوا تخلیه میکنم ....
سالهاست که آغوشی که همدرد ترس ها و مرهم دردهایم باشد نیست...
چه بگویم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
آنقدر چشمانم را برهم فشار میدهم تا خوابم بگیرد...
تمام شب را از شدت ترس سرم را زیر پتو نگه میدارم و نفسم را حبس میکنم ...
صبح با سر و صورتی خیس از عرق بیدار میشوم ..
بیحال و رنگ پریده از تخت پایین میایم که به طرف حمام بروم اما سوزشی را کف پایم احساس میکنم
...نگاه بی تفاوتی به زمین می اندازم که تازه متوجه میشوم پایم را به روی خورده شیشه های شب گذشته
گذاشته ام ...
اعتنایی نمیکنم فقط کف پایم را بالا میگیرم و نگاه بی تفاوت تری به برشی که کف پایم ایجاد شده می
اندازم و با دستم تکه آیینه را جدا میکنم و به گوشه ای پرتاب میکنم ...حس بدی از خیسی و بهم
چسبیدگی موهایی که بطرز مضحکی کوتاه شده اند دارم ...به سمت حمام قدم برمیدارم و با همان لباس
های تنم زیر دوش آب سرد می ایستم ....از شدت سرمای آب لرز میکنم و دندان هایم بروی هم کوبیده
میشوند اما بازهم اعتنا نمیکنم ....
تنم که احساس سبکی میکند از حمام خارج میشوم و حوله استخری صورتی رنگم را دور تنم میپیچم و به
طرف شومینه حرکت میکنم ... حس خوبی از گرمای آتش به بدنم منتقل میشود ...همانجا روی زمین کنار
شومینه مینشینم و زانوهایم را بغل میکنم ...
نگاهم به رد خون روی سرامیک های سفید قفل میشود که مسیر اتاق تا حمام را مشخص میکند ...دلم
آرامش میخواهد ناچار از جا بلند میشوم و صفحه ای از ایرج بسطامی که خواننده مورد علاقه ام است در
گرامافون قرار میدهم و دستگاه قدیمی ام را روشن میکنم ...زمزمه وار با آهنگ گلپونه های وحشی دشت
امیدم دستم را سمت پاکت سیگار روی میز میبرم و یک نخ سیگار برمیدارم ...فندک راهم با خشونت چنگ
میزنم و روشن میکنم ....
پک های عمیق و محکم به سیگارم میزنم ...به دود غلیظی که اطرافم را احاطه کرده خیره میشوم و غرق در
خاطرات شیرین بچگی میشوم ...
خاطرات گنگ و مبهم مانند یک فیلم از پیش چشمانم میگذرند ....زیادی به هم ربط ندارند درست مانند
یک تیزر فیلم برایم تداعی میشوند ....رقص ..پایکوبی...جشن تولد های مختلف از ۷ تا ۱۸ سالگی پشت
هم مقابل چشمانم ردیف میشوند هدایای متعدد ....امتحان کنکور....کلاسهای کنکوری...کلاس
زبان....خنده هایم با آوا...
شرم از نگاه در چشمان پدرم....
بوسه های پراز عشق مادرم.....
آنقدر غرق در خاطرات شیرینم میشوم که با سوزشی روی دستم به زمان حال برمیگردم که حاصل افتادن
خاکستر سیگار روی دستم است ...با فشار آرامی سیگار را توی جاسیگاری مقابلم خاموش میکنم و یک نخ
دیگر برمیدارم که دود کنم اما از صدای شکمم که اعلام گشنگی میکند پشیمان میشوم و سمت آشپزخانه
قدم برمیدارم ...ماگ مشکی رنگم را از کابینت برمیدارم و تا نصفه از آب پرتغال پر میکنم ...جرعه جرعه
مینوشم و به آهنگ گل پونه ها که همچنان فضای خانه را در برگرفته است گوش جان میسپارم....
از پنجره آشپزخانه نگاهی به قطرات باران که بی رحمانه به شیشه پنجره چون تازیانه میزنند میکنم
...عاشق باران و بوی نم خاک هستم ..بعداز مدتها دلم میخواهد از لاک تنهاییم بیرون بیایم ...بی اختیار
به سمت کمد لباس هایم کشیده میشوم شلوار و پالتو مشکی رنگم را تن میزنم و شال قهوه ای رنگی را روی
موهای نامرتبم آزادانه رها میکنم و با دستم نظم نه چندان موفقی به موهایم میبخشم ....دلم کمی قدم
زدن و چرخیدن بی هدف در خیابان ها را میطلبد ...سالهاست هیچ همراهی برای قدم زدن های عاشقانه زیر
باران ندارم...اما خب همراه ندارم خودم پا که دارم ...زهرخندی به زندگی مزخرف و یکنواختم میزنم و پا
به خیابان میگذارم....باران بی رحمانه و با شدت سر و صورتم را هدف میگیرد اما اعتنایی نمیکنم و به
مسیر نامعلومم ادامه میدهم...به عابران که با عجله از کنارم میگذرند نگاه بی تفاوتی می اندازم
...نمیدانم مگر خیس شدن ایرادی دارد که چنین شتابان در پی پناهگاهی تا بند آمدن باران میدوند ....
گاهی باید دیوانه شد ...زیر باران ماند ...
تا دلت و روحت جلا پیدا کنند...براستی که کاش باران تمام نیرنگ ها و دورنگی ها را میشست .....فارق
از تمام انسانها دلم کمی دیوانگی میخواهد ...قدم هایم را کندتر برمیدارم به ذهنم فشار می آورم تا
شعری را زیر باران زمزمه کنم تا کمی آرام شوم تنها چیزی که در دنیا برای لحظاتی آرامم میکند خواندن اشعار
استاد فریدون مشیری ست...
یک قطعه از شعرش در ذهنم تداعی میشود و شروع به زمزمه میکنم ....
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود...
خدا با بنده هایش مهربانتر بود ...
ازین بیچاره مردم یاد میفرمود ...
دلم میخواست ...
زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت ...
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر ز درد خویش آگاه میکردند ...
چه شیرین است وقتی بی پناهی داد خودرا از خدای خویش میگیرد ...
چه شیرین است اما من دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه ...
زهرسو راه مردم را نمی بستند...
وزنجیر خدا را برنمی چیدند...
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود..
دلم میخواست مردم در همه احوال باهم آشتی بودند ...
طمع در مال یکدیگر نمیکردند ...
کمربر قتل یکدیگر نمی بستند..
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمیجستند ...
ازاین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز میکردند ...
چوکفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز میکردند ...
به اینجای شعر که میرسم نگاهم به مغازه لوازم التحریر مقابلم قفل میشود ... دلم در آن روزهای سرد مهر
ماه هوای مدرسه را دارد ...چه اشکال دارد در سن سی و چهار سالگی دلم کمی شیطنت بخواهد؟؟
بی اختیار وارد مغازه میشوم و با ذوق و شوق تک به تک لوازم را از نظر میگذرانم ...
حاصل دید زدنم خرید یک دفتر خاطرات بزرگ چوبی با کاغذهای به طرح سوخته و چند خودکار رنگارنگ
میشود بعداز پرداخت صورت حسابم سرمست از خریدم دوباره پیاده به سمت خانه قدم برمیدارم ...اینبار
باران بند آمده است و راحتتر به مسیرم ادامه میدهم...وارد خانه سوت و کورم که میشوم دلم حسابی
میگیرد و غم دنیا در دلم لانه میکند ...درد من را فقط کسانی میتوانند درک کنند که وقتی وارد خانه
میشوند کسی منتظرشان نیست...کسی نگرانشان نیست ...کسی به استقبالشان نمی آید ...نگاهی به
دور تا دور خانه می اندازم ...خانه نقلی و شیک اما خالی از هرگونه حس زندگی ...
کف پایم از برشی که صبح ایجاد شده بود گز گز میکند ...
خریدهایم را عصبی روی کاناپه پرتاب میکنم و برای جلوگیری از بریدگی دیگری جارو و خاک انداز را برمیدارم
و مشغول تمیز کردن اتاق میشوم ..کارم که تمام میشود روی کاناپه لم میدهم چندباری کانال های
تلویزیون را از نظر میگذرانم که حوصله هیچ یک از برنامه های مسخره اش را ندارم...
نگاهم به دفتر خاطرات قطور و شیکی که خریده ام خیره میشود با خودم فکر میکنم نوشتن زندگی ام و
مرور خاطراتم فکر بدی هم نیست حداقل وقتم سپری میشود...از صبح چیزی جز همان نصفه لیوان آب
پرتغال نخورده ام به ناچار به سمت آشپزخانه میروم نگاه اجمالی به محتویات یخچال می اندازم و دستم را
سمت ظرف پنیر سوق میدهم چند لقمه ای با نان سرد و بیاتی که از روز قبل مانده است تناول میکنم و
خودم را به صندلی آرامشبخش و پناهگاه روزهای تنهاییم میرسانم سیگاری روشن میکنم و چشمانم را
میبندم با خودم فکر میکنم هیج چیز در زندگی ام ارزش دلبستگی ندارد ...کاش میشد بمیرم ...کاش
چشمانم دیگر هرگز طلوع خورشید را نمیدید.. بغض گلویم را قورت میدهم و به سراغ دفتر خاطراتم میروم
..بارها تصمیم گرفته بودم تمامی خاطرات و سرگذشتم را بنویسم ..همیشه دلم میخواست روزی بزرگترین
نویسنده ایران باشم ..اما مرا چه به نویسندگی هربار فکرش را پس میزدم و بیخیال میشدم ...آنشب
عجیب دلم میخواست حس نویسندگی را تجربه کنم خیلی هیجان داشتم نمیدانستم از کجا و چطور شروع
کنم ...قلم را روی دفتر نگه میدارم و شروع به نوشتن میکنم......
بسم الله الرحمن الرحیم...
مرگ خاموش
تاریخ : ۵ مهر سال ۱۳۹۵
سال ۶۱ چشم به جهان گشودم ...
پدرم بخاطر چشمان زیبا و کشیده ام نامم را آهو گذاشت ...
گاهی غزال هم صدایم میزدند...
آهو صولت دختری از تبار کورد
هرچه به ذهنم فشار می آورم تا قبل از چهار سالگی ام را به خاطر نمی آورم ...
سه سال بعداز تولدمن با متولد شدن خواهرم آوا جمع خانوادگیمان به چهارنفره تبدیل شد...
مادرم الهام خانم زن مهربان و زیبایی بود که من و آوا زیباییمان را از او به ارث برده بودیم ...
پدرم آقا رضا از بازاری های بنام شهرمان بود ...
مرد خوب و مقتدری که ایکاش میفهمید سختی و اقتدار برای دخترانش نباید به خرج میداد ...نباید خشک و
جدی میبود ...شاید اگر حاج رضا کمی نازکشیدن پدرانه میدانست الان آهو همان دختر کوچک و دوست
داشتنیش این چنین تنها و افسرده در دیار غربت دست و پا نمیزد...


فصل دوم:😎
 
بگذریم چه میشه کرد هرگز با سرنوشت نمیشود جنگید ..
حاج رضا همیشه بد نبود یعنی راستش هیچ وقت بد نبود اما خب محبت هایش مختص به خودش بود شاید
من زیادی احمق بودم که با خودخواهی تمام گند کشیدم به تمام زندگی ام ...
کاش تمام پدران سرزمینم براین باور میرسیدند که طلاق دخترشان به منظوره بی آبرویی نیست....کاش
براین باور واقف میشدند که دخترشان اگر خطا کرد اورا پناه دهند و ببخشند نه چون لکه ای ننگ با او
برخورد کنند ...
کاش تمام پدران سرزمینم میفهمیدند دختر تنها تکیه گاهش پدرش است ...
وای بر روزی که آهویی دیگر شانه های محکم همچون کوه پدرش را شانه به شانه اش نداشته باشد
آنجاست که با اولین تنه ای که بر روحش میزنند نقش بر زمین میشود ..
وقتی دستان پرمهر و قوی پدری سمت آهویی دراز نشود تا بلندش کند همان بر زمین بر جای بماند و له
شود بهتر است...
همیشه شاگرد اول کلاس بودم و باعث افتخار حاج رضا...
شیطنت هایم زبان زد خاص و عام بود ...
اما حاج رضا شیطنت هایم را به کارنامه های سراسر بیستم میبخشید ...
با تمام همکلاسی هایم اهل بگو بخند بودم اما تا زمان دبیرستان هرگز دوست صمیمی نداشتم..
تمام رفاقتم را مختص به همان کلاس میدانستم و با هیچ یک از همکلاسی هایم رفاقتی خارج از کلاس
درس نداشتم...
بیشتر دوران کودکی و نوجوانی ام را با خواهرم آوا سرگرم و صمیمی بودم ...
روز اول سال سوم دبیرستان را خوب بخاطر دارم...از سوز سرد اولین روز مهر ماه کلافه از سخنرانی های
مدیر و ناظم دست هایم را تنگ در آغوش کشیده بودم تا کمی گرم شوند...
آنقدر از اتمام صحبت های بی سر وته آنها خوشحال میشوم
که اگر رتبه یک کنکور میشدم چنان ذوقی نمیکردم ...
وارد کلاس جدید میشوم توجهم به نیمکت سوم ردیف وسط معطوف میشود...دختری ساده و بانمک گوشه
ای از نیمکت نشسته بود ..بی اختیار سمتش کشیده میشوم
_سلام ...ببخشید برای کسی جا گرفته ای؟
_سلام ...نه دوست داری تو بشین..
با خوشحالی مینشینم و دستم را سمت دخترک دراز میکنم ...
_آهو صولت هستم..
با مکث دستش را در دستم قرار میدهد ...
_سوگل احمدی هستم ...چقد اسمت به چشمانت میاید
لبخندی نثارش میکنم و تشکر آرامی زیر لب میکنم ...
از آن روز رشته محکمی از دوستی میان من و سوگل بسته میشود...
با ورود دبیر ادبیات دیگر حواسم را معطوف به درس میکنم و کمتر راجب سوگل کنجکاوی به خرج میدهم..
حیف که گاهی قدر داشته هایمان را نمیدانیم و خیلی زود برای جبران دیر میشود ...
هنوز صدای حاج رضا درگوشم طنین نواز است..
_آهو تو باعث افتخار منی بابا جان...خانم دکتر آینده...
آخ که چه لذتی دارد پدرت مدام تورا افتخار بداند ...اما حالا فقط خاری اش برایش مانده...
شاید اگر بگویم آن لحظات که حاج رضا مرا افتخار میدانست تمام قندهای دنیا در دلم آب میشدند اقرار
نکرده ام...
اوایلش که رشته ادبیات و انسانی را برای دبیرستانم برگزیدم حاج رضا مخالف بود و مدام میگفت تو باید
تجربی بخوانی دختر من باید دکتر شود اما آن زمان هم فقط عموجانم به دادم رسید و حاجی را قانع کرد که
من میخواهم دکتر روانشناس شوم و باید انسانی بخوانم...
و من چقدر ممنون حامی همیشه مهربانم در نبردهای سخت زندگی بودم...
هرروز که میگذشت درس ها جدی تر میشدند و من و سوگل در کنار رفاقت عمیقمان رقابت بر سر نمره
بیست هم داشتیم ...تمام وقتمان را به کتاب هایمان اختصاص داده بودیم ...
هرروز زمزمه هایی از خواستگاران متعدد از طریق آوا به گوشم میرسید که حاجی و مادرم همه را جواب رد
میدادند تا من هوایی نشوم و تمرکزم را روی درسم بگذرام ...اما غافل از اینکه پنهانکاریشان توسط آوا لو
داده میشد و من هرروز بیشتر به خودم مغرور میشدم که خواهان زیادی دارم....
زمزمه هایی در کلاس به گوشم میرسید که بچه ها راجب خانم فالگیری که فال تاروت میگیرد با آب و تاب
صحبت میکردند و من سخت وسوسه شده بودم که برای یکبار تجربه کنم چرا که تحت تاثیر صحبت
همکلاسی هایم که مدام میگفتند هرآن چه آن خانم میگوید حقیقت است قرار گرفته بودم...
با سوگل درمیان گذاشتم که کلی بدوبیراه بارم کرد و گفت این کارها همه چرندیات است اما آنقدر اصرار
کردم تا قبول به همراهیم نمود....
زنگ تفریح بود در محوطه حیاط دبیرستان با چشم به دنبال ساره دختر شر و شیطان کلاس میگشتم...
همیشه از همصحبتی با ساره دوری میکردم ...چرا که از آن دسته دختران دبیرستان بود که موارد اخلاقی
زیادی در پرونده داشت و اگر روزی حاج رضا میفهمید با چنین دختری همصحبت شده ام قطعا مرا به دار می
آویخت....
همیشه روی تربیت من و آوا بسیار حساس بود حتی اجازه بازی با بچه هایی که تابستان ها در کوچه مشغول
بازی میشدند را نداشتیم ...حاج رضای مقتدرم جانش بود و جان دو دخترش برایمان هرکاری میکرد اما
اجازه دوستی با هرکسی را نداشتیم...تربیتم طوری بود که خودم نیز از همصحبتی با ساره اکراه داشتم اما
ناچار برای ارضای حس کنجکاوی ام چون فقط ساره آن زن فالگیر را میشناخت به سویش که ما بین چند
دختر چون خودش نشسته بود قدم برداشتم ....
آرام و با طمانینه سمت ساره قدم برمیداشتم به دو قدمی اش که رسیدم صدایش مثل سوهان بر روحم
کشیده شد...
اشاره ای به چهار دخترکه اطرافش بودند و درواقع نوچه هایش محسوب میشدند زد و گفت: به به ببینید
کی اینجاس...آهو خانم دختر حاج رضا..شاگرد اول کلاس...حاجی نفهمه از کنار ما رد شدی برات دردسر
بشه.... آهو یه سوال؟
از روی نیمکت فلزی که رویش نشسته بود خودش را به طرفم کشید ...دستش را زیر چانه ام گذاشت و با
حالت وسوسه انگیزی ادامه داد ..
میگم آهو این صورت زیبا به چه درد تو میخورد وقتی حتی عرضه تور کردن یه پسر و نداری؟
دستش را پس زدم و عصبی قصد دور شدن از آنجا را داشتم که محکم مچ دستم را گرفت و فشار داد ..
_کجا بچه ننه؟
_ولم کن میخوام برم
_خیلی خب خانم لوس ننر کاریت ندارم من دختر بدی نیستم چرا ازم فراری هستی؟بگو چیکار داشتی؟
_میخواستم فال بگیرم از بچه ها شنیدم تو باید هماهنگ کنی من و ببری..
ساره و نوچه هایش پوقی زیر خنده زدند...
ساره آنقدر خندید که اشک چشمان میشی رنگش جاری شد با نوک انگشتش اشکش را پاک کرد و گفت
همین؟
_چیز خنده داری گفتم؟
_خب معلومه خنده دار بود آخر دختره پاستوریزه فال گرفتن دیگر آنقدر خلاف نیست که با ترس و دودلی
سراغم آمدی
_خب من و میبری؟چطور باید اینکارو انجام بدم؟
_باشه میبرمت فردا بعداز اینکه تعطیل شدیم همراهم بیا تا به خانه آن خانم برویم..
_جای خطرناکی نباشد ...یعنی منظورم اینه مطمئنه دیگه؟
_آره نترس خیالت راحت فقط مقداری پول ازتو میگیرد همراهت داشته باش...
همزمان زنگ کلاس درس زده شد و من به سمت کلاس حرکت کردم ...آن روز اولین باری بود که هیچ
تمرکزی روی درس نداشتم مدام فکرم درگیر فال و خانه آن خانمی بود که هیچ شناختی نسبت به او
نداشتم ...
عمیقا در فکر بودم که کاغذی از سمت سوگل به طرفم پرتاب شد که رویش نوشته بود چرا تو فکری چه
شده؟
قضیه فال را برایش نوشتم و به طرفش گرفتم که از سر تاسف سری تکان داد ....
درست به خاطر دارم که اولین دروغ زندگی ام را آن روز به خانواده ام گفتم ..حاج رضا عادت داشت ناهار را
به منزل بیاید که دور هم صرف کنیم و بعداز استراحتی کوتاه دوباره به سرکارش برگردد ...
مشغول خوردن قرمه سبزی خوشمزه مادرم بودیم که گفتم راستی فردا بعداز کلاس مدرسه کلاس فوق
العاده جبرانی داریم احتمالا حدود ۲ ساعتی طول بکشد ..
صدای حاج رضا که با مهربانی پرسید لازم است بمانی بابا جان برای لحظاتی ضربان قلبم را از کار انداخت ...
_بله کلاس مهمیه
_مسئله ای نیست دخترم
نگاهم فقط به ظرف غذایم بود ..هراس داشتم در چشمان حاج رضا تیزبینم نگاه کنم و از نگاهم دروغم را
بخواند ...با عجله غذایم را به اتمام رساندم و از مادرم تشکر کردم ...به بهانه مرور درس هایم فورا به
اتاقم پناه بردم چراکه اگر فقط یک دقیقه بیشتر میماندم خودم را لو داده بودم...
آن شب را از شدت هیجان و عذاب وجدان تا صبح چشم بر هم نگذاشتم ...
صبح مشغول بستن بند کفشهایم بودم که مادرم صدایم زد ...
_آهو صبر کن کارت دارم
_جانم مادر چیزی شده؟
_دختر سر به هوای من مگه کلاس جبرانی نداری برایت داخل ظرف غذا گذاشتم ظهر بخور که برای کلاس
بعدی جان داشته باشی این پول راهم پدرت داد برای هزینه کلاست برو مادر بسلامت...
لعنت بمن که در عالم نوجوانی چه ساده بخاطر یک فال که تحت تاثیر بچه ها قرار گرفته بودم به خانواده ام
دروغ گفته بودم ...با حس شرمندگی سر به زیر ظرف را از مادرم گرفتم و بعد از تشکر زیر لبی به راه افتادم
...
آن روز اصلا حوصله درس را نداشتم چرا که عذاب وجدان مانند موریانه به جانم رسوخ کرده بود و لحظه ای
رهایم نمیکرد ...تا ظهر با جان کندن من سپری شد ....
موقع خروج از دبیرستان به سمت ساره رفتم و گفتم خب امروز مرا میبری؟
_آره عجله کن
وارد اولین کوچه که شدیم صدای سوگل که نامم را فریاد میزد وادار به ایستادنمان کرد...
با عجله و نفس زنان خودش را بما رساند ..
_آهو بی معرفت نیستم تنهات بذارم منم گفتم کلاس داریم باهات میام
لبخندی نثارش کردم راستش دلم از وجود سوگل حسابی قرص شده بود و با اطمینان تر با ساره همراه
شدم..
به آپارتمان قدیمی رسیدیم که خیلی از دبیرستان دور نبود ساره مقابلش ایستاد و کلیدی را از داخل
کیفش بیرون کشید و در را باز کرد ..
_بیاید داخل
_تو چرا کلید داری؟
_قراره کلید خانمان را نداشته باشم؟
_من گفتم مارو ببر فال بگیریم تو مارو خانه خودتان آورده ای؟
_بیاید داخل حوصله شما دوتا لوس و ننر و ندارم مادرم فال میگیرد
من و سوگل نگاه حیرت زده ای بهم انداختیم و به داخل خانه رفتیم..با راهنمایی ساره به طبقه دوم وارد
واحد شان شدیم ...خانه نقلی و کوچکی بود که تمام فضا را دود عود گرفته بود و خانمی حدودا چهل ساله
روی کاناپه لم داده بود و چندین کارت بزرگ به دست داشت که مشغول گرفتن فال برای یک دختر جوان که
مقابلش نشسته بود ،بود ...
آرایش تند و غلیظ زن بیش از هرچیزی توی ذوق میزد...
_مامان اینا دوستامن برای فال امدند ..
_سلام بچه ها خوش آمدید بیاید جلو
من و سوگل سلام آرامی گفتیم و در نزدیکی آن زن نشستیم ...
با دقت کارهایش را زیر نظر گرفته بودم که به آن دخترجوان چه میگوید ...که ساره با سینی چایی به
طرفمان آمد و تعارف کرد...
بعداز آنکه آن دختر آنجا را ترک کرد مادر ساره که نامش مریم بود مرا صدا زد ...
_آهو بیا مقابل من بشین تا فالت را بگیرم
با حس هیجان و تپش قلب بالا مقابلش نشستم و به او چشم دوختم....
چندین کارت را که برعکس طوری که تصویر و اشکال روی کارت را نبینم مقابلم چید و چند کارت دیگر را جدا
نمود با کنجکاوی تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته بودم از من خواست از روی میز مقابل چند کارت را جدا کنم
...تعداد کارتهای مورد نظر را برداشتم و به دستش سپردم...اندکی مکث کرد و گفت سایه شومی روی
زندگیت میبینم برایت عشق افتاده ..اما عشقی که برایت تلخی بسیار به همراه دارد ...به مرور زمان پی به
حقایقی خواهی برد ...موفقیت های نیمه تمام میبینم ...خیلی مراقب خودت باش آهو ...
البته اینها همه فال است فکرت را درگیر نکن عزیزم تو تلاشت را برای زندگی بکن ...
سردرگم از حرفهایش خداحافظی سرسری کردیم و با سوگل به طرف خانه به راه افتادیم...
_دیدی آهو گفتم همش چرندیاته...
_حرفهاش خیلی گنگ بود واقعا گیج شدم و کمی میترسم ..
_بیخیال باش آهو ذهنت را درگیر این حرفها نکن بچسب به درس که سال دیگه کنکور داریم دختر ...
_باشه سوگل سعی میکنم ذهنمو متمرکز کنم ...
وقتی به خانه بازگشتم آب از آب تکان نخورد و کسی متوجه دروغی که گفته بودم نشد اما در دلم بلوایی به
پا بود ...
هنوزهم پس از گذشت سالها نتوانستم خودم را برای دروغی که به خانواده ام گفتم ببخشم ...من هرگز بد
شدن را نیاموختم اما روزگار از من چیزی که هرگز نبودم ساخت ...گاهی با خودم فکر میکنم خودت بودن در
جهانی که دائما در تلاش است از تو چیز دیگری بسازد بزرگترین هنر است و من آن سالها بی هنر ترین
انسان روی زمین بودم ....
چند هفته بعد ساره به سراغم آمد و سردوستی را باز کرد...سوگل بارها به من اخطار داده بود با ساره هم
کلام نشوم اما من اطمینان میدادم که او تنها دوستی معمولی است و جای نگرانی نیست...آخر منه ساده
چه میدانستم تمام بدبختی هایم از یک دوستی معمولی آغاز میشوند ...کف دستم را که بو نکرده بودم
..مسیر دبیرستان تا خانه را پیاده گز میکردم که ساره خودش را بمن رساند ...
_آهو صبر کن کارت دارم ...
ایستادم تا بمن برسد..
نفس زنان کارتی را سمتم گرفت ..
_تولدمه ...این کارت دعوت برای تو خوشحال میشوم بیایی ...
مردد کارت را از دستش گرفتم و گفتم بعید میدانم پدرم اجازه دهد که بیایم...
_نگو که حتی اجازه نداری به یک تولد ساده بیایی که باور نمیکنم تا این حد محدود و بدبخت باشی
ناسلامتی بزرگ شده ای ۱۶ سالته بچه ننه ...
لفظ بچه ننه ای که برایم به کار برد هیچ به مذاقم خوش نیامد و و اخم هایم در هم گره خورد ...
_سعی میکنم بیام..
_آ باریک الله دختر خوب قول میدم حسابی خوش بگذرد آهو تورابه خدا یه کم از زندگی لذت ببر فقط
چسبیدی به کتاب هایت...
سرم را برایش تکان دادم و به راهم ادامه دادم ...
خیلی دلم میخواست برای اولین بار مهمانی دوستانه ای را تجربه کنم ...
تاریخ کارت دعوت را که نگاه کردم برای پنج شنبه بود ...اگر حاج رضا یا مادرم میفهمیدند که به چنین
جشنی میخواهم بروم هرگز اجازه نمیدادند ...
پکر و بی حوصله وارد خانه شدم سلام آهسته ای گفتم و به بهانه خستگی به اتاقم پناه بردم...
بعداز ظهر آوا خوشحال و سرمست به اتاقم آمد و با عجله و هیجان شروع به تعریف اتفاقات مدرسه اش
نمود ...میان صحبت هایش مثل اینکه تازه چیزی را به خاطر آورده باشد کمی مکث کرد و پرسید راستی آهو
مادر به تو گفت که چهارشنبه به تهران میرویم؟
_نه ...برای چه باید برویم؟
_جشن عقد پسرخاله ایمان است عروس تهرانی است و مراسمشان آنجا برگذار میشود ...
_مبارک باشد چه بی خبر...
_دقیق نمیدانم مثل اینکه عجله ای همه چی پیش رفته ..
_کی میرویم و کی برمیگردیم؟
_مادر گفت چهارشنبه ظهر میرویم جمعه غروب برمیگردیم کلا ۶ ساعت که بیشتر راه نیست ...
پنج شنبه تولد ساره بود و من به شدت دلم میخواست که برای یکبار هم که شده یک جشن دوستانه را
تجربه کنم مدام در ذهنم به دنبال راهی بودم که خانه بمانم اما محال بود حاجی اجازه دهد دختر جوان و
زیبایش تنها بماند تا شب آنقدر با خودم فکر کردم که دست آخر راهی سالن خانه شدم و کنار حاج رضا که
مشغول حساب کتاب بود نشستم ..
نگاهی به من انداخت و گفت چیزی شده بابا جان؟
_راستش پدر از آوا شنیدم میخواهیم به تهران برویم اما من پنج شنبه باید حتما در کلاس درس حاضر
باشم درس هایم خیلی سخت شده اند خصوصا که ریاضی هم داریم و فهمش خیلی برایم دشوار است..
_دخترم خاله ات ناراحت میشود اگر نرویم
_شما بروید اما من بمانم و به درس هایم برسم ...
_نمیشود دخترم تنها بمانی ...
_خب اجازه دهید سوگل به اینجا بیاید تا تنها نباشم..
_سوگل بیاید قدمش روی چشم اما بازهم صلاح نیست دو دختر تنها خانه بمانند ...
ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد ..یادم به مادر بزرگ پدری ام افتاد که خیلی پیر بود و گوشش درست نمی
شنید و چون پدربزرگم هم فوت شده بود تنها زندگی میکرد ...
_خب پدر اجازه میدهی به خانه عزیزجان بروم؟
چند دقیقه در سکوت به فکر فرو رفت و دستی به صورتش کشید ...
_باشه دخترم فکر بدی هم نیست عزیز هم چندروز از تنهایی در می آید ...
آخ که لعنت برمن که هرگز نفهمیدم وقتی استارت اولین دروغ را میزنی مجبوری هرروز برای ماستمالی دروغ
قبلی دروغی بزرگتر بگویی ...وقتی به خودت میایی در منجلابی از دروغ و دورنگی دست و پا میزنی ...
سوگل مخالف صمیمیت من با ساره بود و مدتی با من سر سنگین رفتار میکرد تا به قول خودش من به
خودم بیایم ...
اما من در عالم نوجوانی نگرانی سوگل را پای حسادت گذاشته بودم و خیلی دلم میخواست فقط برای یکبار
به جشن تولد دوستانه بروم ...مگر چه ایرادی داشت چند دختر دورهم جمع شوند و ساعاتی را به شادی
سپری کنند...
تا روز موعود دل در دلم نبود آرام و قرار نداشتم چهارشنبه که خانواده ام راهی تهران شدند وسایلم را جمع
کردم و به خانه عزیز نقل مکان کردم ...
همان شب چهارشنبه متوجه شدم عزیز همان سر شب میخوابد و چون گوشش سنگین است اصلا صدایی را
متوجه نمیشود ..تنها مشکلم این بود که خانه عزیز از خانه ساره دور بود و من برایم دشوار بود که شب به
تنهایی تا آنجا بروم ..پنج شنبه موقع تعطیل شدنمان از دبیرستان به ساره گفتم که امشب به تولدت میایم
اما خانه مادربزرگم هستم و مسیرش کمی برایم دور شده است نمیدانم چه کار کنم ...
_آدرس خانه مادربزرگت را بنویس بمن بده یکی را به دنبالت میفرستم فقط ساعت ۸ آماده باش
_نمیخواهم مزاحم کسی شوم
_مزاحمتی در کار نیست وظیفه اش است که بیاید دوست زیبایم را به جشن تولدم بیاورد ...
ناچار آدرس را به ساره دادم و با تاکسی به خانه عزیز برگشتم ..
بعداز ناهار کمی استراحت کردم ...نمیدانم دلیلش چه بود اما دلم میخواست که در تولد ساره زیباترین به
چشم بیایم میخواستم به همه حاضرین ثابت کنم از همه سرتر من هستم ...شاید آن زمان دچار هیجان
بودم و اقتضای سنم بود...اما هرچه که بود فقط در محور ذهنم زیبایی میچرخید ...بعدازظهر دوش گرفتم و
با اندک لوازم آرایشی که از وسایل مادرم کش رفته بودم آرایش ملایم و دلنشینی انجام دادم ..خرمن
موهای خرمایی رنگ مواجم را که تا گودی کمرم بلند بود را شانه زدم و آزادانه دورم رها کردم ...جوراب
شلواری مشکی ضخیمم را پوشیدم..و پیراهن صورتی آستین حلقه ای شیکی که سوغات عموجانم از ترکیه
بود را تن زدم ...هیکل کشیده و بی نقصم در آیینه زیباییم را به رخ میکشید ...نگاهی به ساعت انداختم
که تنها پنج دقیقه تا ساعت هشت زمان باقی بود با عجله کفش های صورتی رنگم را پا زدم و مانتو و شالم
را روی لباس هایم پوشیدم کیف دستیم را دست گرفتم و برق اتاق را خاموش کردم ...نگاهی به اتاقی که
عزیز در آن خواب بود انداختم که صدای خرو پفش نشان از خواب عمیقش بود ...کلید خانه را از کنار جا
کفشی برداشتم و دوان دوان پا به داخل کوچه گذاشتم ...در را که گشودم پسر قوی هیکل و خوش قیافه
ای به پیکان قرمز رنگی تکیه زده بود ...
نگاهی به من انداخت و گفت آهو خانم شمایی؟
_بله خودم هستم ..
_من سیاوشم از طرف ساره خانم امدم شما را به تولد برسانم خواهش میکنم بفرمایید
در را برایم گشود و من با تشکری آرام همراه با حس ملکه بودنی که برمن چیره شده بود سوار شدم ...
به سرعت از محله ای که خانه عزیز قرار داشت دور شدیم ..طول مسیر سیاوش صحبتی نکرد و فقط زیر
چشمی مرا میپایید ...
وقتی به منزل ساره رسیدیم برخلاف انتظارم که سیاوش فقط مرا رسانده و میرود پیاده شد و همراهم به
داخل خانه آمد با تعجب نگاهش کردم که لبخند جذابی نثارم کرد و گفت تولد مختلطه
آنجا بود که دقیقا مثل ماست وا رفتم ...آخ که اگر حاجی میفهمید آهوی مثل برگ گل پاکش که افتخارش
بود میان یک عده دختر و پسر مست چه میکند حتما سکته میکرد ...


فصل سوم:😎
 
پاهایم توان ایستادن نداشت ...
میخواستم به سیاوش بگویم تورا به خدا مرا برگردان آخر مرا چه به اینچنین مهمانی ها ...که مادر ساره
سررسید و بامن مشغول احوالپرسی و خوش آمدگویی شد از دیدنش کمی دلگرم شدم به هرحال مادرش
منزل بود و نمیتوانست مهمانی بدی باشد لبخند زورکی نثار مادرش کردم که بیشتر به لبخند یک فرد سکته
ای شباهت داشت ..
_بیا عزیزم غریبی نکن همه اقوام و دوستان ساره هستند...
مردد وارد شدم تعداد زیادی دختر و پسر در حال رقصیدن بودند ...سیاوش را دیدم که گوشه ای تنها
نشسته بود و سربه زیر غرق در تفکر بود ...نمیدانستم باید چه کار کنم تا به حال چنین جشن تولدی
نرفته بودم که ساره به سمتم آمد و خوش آمد گفت ..
_خوش آمدی آهو فکر نمیکردم واقعا بیای بچه ننه...اما میبینم که بزرگ شدی
عصبی نگاهش کردم که دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت بیخیال شوخی کردم از خودت پذیرایی
کن...
تا نیمه های مهمانی تنها گوشه ای نشستم و به جمعیت چشم دوختم خیلی از بچه های کلاسمان را در
مهمانی دیدم که خیلی عادی و بیخیال در حال خوشگذرانی بودند ...بعد از مراسم بریدن کیک کادویم را که
زنجیر وپلاک نقره قشنگی بود را به ساره دادم خداحافظی کردم که به خانه عزیز برگردم ماندن بیشتر را
جایز نمیدانستم تا همان موقع هم زیادی مانده بودم...توی راه پله ایستاده بودم و مدام به خودم
بدوبیراه میگفتم که الان این وقت شب چطور به خانه عزیز برگردم ...همان لحظه سیاوش مثل فرشته
نجات سرراهم قرار گرفت ...
_ببخشید آهو خانم درست نیست خانم زیبایی مثل شما تا این وقت شب بیرون بماند اگر اجازه دهی
میرسانمت...
پسر خوبی به نظرم می آمد خصوصا که در تمام طول جشن زیر نظرش داشتم که خیلی متین و سربه زیر
نشسته بود به هرحال اعتماد به سیاوش در آن لحظه عاقلانه تر بود تا اینکه تنها پا به خیابان میگذاشتم
...
_ممنون آقا سیاوش راستش خدا شما را رساند چون خودم میترسیدم و نمیدانستم چطور برگردم...
_باعث افتخار است شمارا برسانم بفرمایید...
همقدم با سیاوش وارد کوچه شدم و سوار پیکان قرمز رنگش شدم ...بوی ادکلن تلخش هوش از سرم
پرانده بود ...اولین بارم بود که تا این حد به پسری نزدیک میشدم من هرگز حتی با پسران فامیل هم جز
چند کلمه احوالپرسی صحبتی نکرده بودم ...راستش خیلی مغرور بودم اما نمیدانستم چرا در کنار سیاوش
حس خوبی داشتم و دلم میخواست زمان از حرکت بایستد و من ساعت ها کنار آن پسر جذاب بنشینم
...برخلاف رفتنمان که در سکوت گذشته بودموقع برگشتمان سیاوش سر صحبت را باز کرده بود...
_اشکال نداره باهات راحت باشم آهو صدات کنم؟
_خواهش میکنم راحت باشید
_پس توهم سیاوش صدام کن...
_آخه سخته ...زشته آقا سیاوش
_عادت میکنی ...ساره رو از کجا میشناسی؟
_همکلاسیم
_اولین بارت بود به چنین مهمانی آمدی؟
_بله
_دیگه هیچ وقت اینجور جاها نرو ...خدا بهت رحم کرد اتفاقی امشب پیش نیومد تو خیلی زیبایی مراقب
خودت باش اینجور جاها در شئن تو نیست دختر خوب...
از حس غیرت و جذبه ای که داشت دلم قنج رفت و بی اختیار گفتم چشم...
_آهو چشمای قشنگی داری ...در کل چهره خاصی داری خیلی قدر زیباییتو بدون و مراقب خودت باش...
_ممنون..شما لطف دارید ...شماهم خیلی خوش قیافه هستید
لبخندی نثارم کرد ...
با توقف ماشین نگاهی به اطراف انداختم که خودرا مقابل خانه عزیز دیدم اما دلم نمیخواست از سیاوش
خداحافظی کنم...
_اینجا منزل شماست؟
_نه اینجا خانه مادربزرگم است خانواده ام به تهران رفته اند و من برای اینکه به تولد ساره بیایم
همراهشان نرفتم به بهانه درس ماندم..راستش اصلا خبر نداشتم مهمانی مختلط است وگرنه هرگز
نمیامدم...
_اشکال ندارد شاید حکمتش آشنایی ما باهم بوده سعی کن از ساره فاصله بگیری
_چشم حتما...
_امکان داره که بیشتر ملاقاتت کنم ؟نمیدانم آهو حسی که از سر شب دارم مدام مرا سمت چشمانت سوق
میدهد ...
با خجالت سرم را پایین انداختم و
و با گفتن شب بخیری زیر لب فورا به سمت خانه عزیز دویدم...
با عجله خودم را درون اتاق انداختم و پریز برق را روشن کردم ...مقابل آیینه ایستاده بودم و به چهره سرخ
از شرم و هیجانم چشم دوخته بودم ...باورم نمیشد که نظر پسر خوش قیافه و خوشتیپی مانند سیاوش را
جلب کرده ام..برایم مثل رویا بود که سیاوش دلش میخواست مرا بیشتر ببیند ...لباس هایم را با لباس
راحتی عوض کردم و زیر پتو خزیدم آن شب تا نزدیک های صبح خیال بافی و رویا پردازی کردم ...حتی
خودم را در لباس سفید عروسی کنار سیاوشی که داماد بود دیدم ....به راستی که سن نوجوانی مزخرف
ترین دوره سنی است از کاه برای خودمان کوه میسازیم ..آخر چطور پسری که جز اسمش چیزی از او
نمیدانستم را در خیالم به همسری برگزیده بودم ...این روزها وقتی ورق به ورق و خط به خط زندگیم را
مرور میکنم هزاران هزار بار به خودم میگویم ای کاش حاج رضا به جای تمام محبت های مادی کمی محبت
معنوی خرجم میکرد تا با اولین تعریف و تمجید یک پسر غریبه تا مراسم عروسیمان پیش نمیرفتم...حاج
رضا در نوع خودش بهترین بود عاشقانه من و آوا را دوست داشت نفسش به نفس دو دخترش بند بود اما
نمیدانست که دختر نیاز به محبت و نوازش عاشقانه پدرانه دارد به اصطلاح خودش نمیخواست رویمان در
رویش باز شود و حرمت ها از بین برود ...این روزها عجیب دلم میخواهد فریاد بزنم خطاب به تمام پدران
سرزمینم هوار بکشم و بگویم بخدا قسم صمیمیت حرمت ها را از بین نمیبرد بلکه احترام و حرمت میاورد
..بخدا قسم در آغوش کشیدن دخترتان جز مهر و عشق چیز دیگری نیست ..کاش میدانستم چرا دخترها
کمی قد میکشند پدران خودرا از آنها دور میکنند و دورا دور هوایش را دارند؟...
کم آورده ام نمیدانم چگونه صدایم را به گوش تمام پدران ایران زمینم برسانم بگویم آهو کوچولو هایتان
بی صبرانه منتظر آغوش پر مهر و امن شما هستند ...ما دخترها صدساله هم که شویم باز دنیای صورتی
داریم باز پر از ناز و نیازیم همان آهوهای کوچکیم فقط کمی قد کشیده ایم و شکسته تر شده ایم
...هنوزهم قلب و روحمان مانند دوران کودکی تشنه محبت است ...
آه که نمیدانم زیر آسمان خدا چند تن آهوی دیگر بی پناه و تنها مانده اند...کاش میتوانستم به همه
بفهمانم محبت پول دادن پای خورد و خوراک و رخت و لباس نیست ..گاهی دختری تشنه لبخندی از سوی
پدرش است ...گاهی منتظر یک کلمه ای فقط پدرت بگوید نترس بابا جان من مثل کوه پشتت ایستاده ام با
خیال راحت برو به جنگ زندگی که هوایت را دارم ...به خدا که می ارزد به تمام لباس های مارک به تمام
رستوران های مجلل و تمامی بریز و بپاش های بی حاصل .....
جمعه آخر شب که خانواده ام بازگشتند به دنبالم آمدند و به خانه خودمان برگشتم ...آب از آب تکان نخورد
و کسی نفهمید به جشن تولد ساره رفته ام اما درونم غوغایی به پا بود حس عذاب وجدان لحظه ای رهایم
نمیکرد ...کاش آنقدر از پدر و مادرم نمیترسیدم و شهامتش را داشتم تا به خطایم اقرار کنم و طلب
بخشش و فرصت جبران کنم ...کاش حاج رضا فقط بر سر مسئله درس مهربان نمیشد و من لعنتی نقطه
ضعفش را برای سرپوش گذاشتن روی کارهایم نمی آموختم...البته آن زمان اکثر خانواده ها مخالف روابط
آزادانه دختر و پسری باهم بودند مثل زمان حال روشنفکر نبودند خصوصا در قوم کورد حتی هنوزهم به
سادگی از این مسائل نمیگذرند چرا که اصالت کورد به غیرت و سختگیری هایش بود...
شنبه صبح در کلاس درس تمام توجهم به درس عربی بود اما چندباری که اتفاقی نگاهم در نگاه ساره تلاقی
پیدا کرد از نگاه خصمانه ساره به روی خودم سردرگم شدم اما من که خطایی انجام نداده بودم و با خودم
فکر کردم حتما اشتباه برداشت کرده ام ..اما وقتی زنگ تفریح اول زده شد ساره به سمتم آمد و دستم را با
خشونت به طرف گوشه ای از حیاط دبیرستان کشید ...
_چته وحشی دستم را از جا کندی..
_خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم آهو هیچ وقت دور و اطراف سیاوش نپلک
_چی داری میگی تو خودت اورا دنبال من فرستادی من که اصلا شناختی از او ندارم..
_خب د همین دیگه من غلط زیادی کردم من از کجا میدانستم سیاوش عاشق سینه چاک تو در یک نگاه
میشود البته که همین چشمان گیرای تو برای عشق در یک نگاه کفایت میکند...
_من اصلا از حرفهایت سر در نمیاورم چطور ممکنه پسری که فقط یکبار مرا دیده عاشقم شود اصلا تو از کجا
میدانی؟
_چون به برادرم گفته از من بخواهد ترتیب قرار ملاقات با تو را برایش بدهم اما آهو ازش فاصله بگیر من
به او میگویم تو تمایلی به دیدنش نداشته ای من از چندسال پیش که با برادرم دوست شد عاشق و
دیوانه او شدم نمیدانم چرا مرا نمیبیند ...
_من واقعا از حرفهایت شوکه و سردرگم شدم اما بدان من هیچ کاری با سیاوش ندارم ..
عمیقا در فکر فرو رفته بودم که با صدای ساره به خودم آمدم که گفت خلاصه من بهت گفتم نبینم جوابش
را بدهی بچه ننه که بد جوری برایت گران تمام میشود ..فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم ...
ساره با دور شدنش مرا در دنیایی از ابهام تنها گذاشت ..
سوگل با عجله خودش را بمن رساند و گفت این دختره وحشی چه کارت داشت ؟چرا رنگت پریده؟
_هیچی سوگل بعد باهم صحبت میکنیم الان حالم خوب نیست..
_من دوستتم احمق بگو چه شده؟
تمام اتفاقات را از جشن تولد رفتنم تا به همان لحظه را برای سوگل مو به مو تعریف کردم کلی سرزنشم کرد
و ناراحت شد که حتی اورا لایق دوستی خود ندانسته ام که در جریان کارهایم قرارش دهم ..
تا ظهر را اصلا به خاطر ندارم چطور کلاس ها برگذار و به اتمام رسیدند چندباری دبیر ریاضیات به من تذکر
داد که صولت مثل همیشه حواست جمع درس نیست و من شرمنده از روی دبیرم فقط سر به زیر
انداختم...
بعد از پایان آخرین کلاس با سوگل که تنها خانه شان دو کوچه بالاتر از ما بود راهی منزل شدیم به سرکوچه
خودمان که رسیدیم از او خداحافظی کردم و تنها مسیر خانه را در پیش گرفتم ...وسط های کوچه که
رسیدم احساس کردم یک نفر آهسته نامم را صدا میزند به عقب که برگشتم سیاوش را مقابلم دیدم
چشمانم از فرط تعجب گرد شده بودند ...
_آهو صبر کن باید باهات صحبت کنم..
_تورا به خدا برو اینجا محل زندگی من است اگه کسی مارا باهم ببیند به گوش پدرم میرسد و باید فاتحه
خودم را بخوانم..
_فقط چند لحظه خواهش میکنم
_باور کن برایم مقدور نیست
_خواهش میکنم ساعت سه بیا کافه گل رز
_بلد نیستم کجاست؟
_ابتدای خیابان بهار من باید حتما باتو صحبت کنم خواهش میکنم ..
_قول نمیدهم اگر پدرم بفهمد ...
_تو بخواهی میتوانی بیایی پس بهانه نیار منتظرتم
و عشق جوری انسان را کور میکند که حاضری بخاطر عشقت به هر کاری تن دهی از رفتن به سر قرار که
ملالی نبود ...
آخ که لعنت به من که سومین دروغ زندگیم را هم به خانواده ام گفتم..
سر سفره ناهار نشسته بودیم که به حاج رضا گفتم امروز میخواهم برای تمرین ریاضی به خانه سوگل بروم
ایرادی ندارد؟
_این روزها فکر نمیکنی زیادی خودت را درگیر درس کرده ای؟
_راستش میخواهم تا فرصت باقی مانده حسابی درس بخوانم که در کنکور رتبه خوبی را کسب کنم ..
_احسنت دخترم ...مشکلی نیست سوگل را میشناسم برو فقط هر زمان کارت تمام میشود بگو که چه
ساعتی خودم به دنبالت بیایم...
_ساعت هفت خوب است ...
از خوشحالی روی پا بند نبودم که سیاوش را دوباره ملاقات میکنم ...
بعد از صرف ناهار با عجله ظرفها را به سینک ظرفشویی انتقال دادم و به اتاقم پناه بردم ...
فورا دوش گرفتم و با وسواس پالتو قهوه ای خز دارم را با شلوار مشکی و شال مشکی ست کردم ...خرمن
موهای بلندم را دم اسبی بستم و شال را منظم روی سرم قرار دادم...
چون حاج رضا خانه بود آهسته و سربه زیر خودم را به موش مردگی زدم و خداحافظی کردم...اما همین که
پایم را به کوچه گذاشتم شتابان تا سرخیابان اصلی دویدم و دستم را برای تاکسی نارنجی رنگی که رد
میشد به منظوره دربست تکان دادم که فورا مقابلم ترمز گرفت ...
_مسیرت کجاست آبجی؟
_خیابان بهارکافه گل رز
_بلدم الان جلدی میرسانمت..
شهرمان آنقدری بزرگ نبود که مسیرهایش طولانی باشد کمتر از ده دقیقه به مقصد رسیدم ...کرایه را که
حساب کردم از ترس اینکه کسی مرا آنجا ببیند فورا خودم را به داخل کافه انداختم ...
اولین باری بود که به کافه میرفتم فضایش برایم زیبا و دلچسب بود ...نگاه اجمالی به دورتا دور کافه
انداختم .. سیاوش را که آرام و متین سر یک میز چوبی دونفره نشسته بود دیدم و به طرفش قدم
برداشتم ...
_سلام
_سلام آهو جان ...ممنون که آمدی.. بخدا یک حسی بمن میگفت که حتما میایی..
_سیاوش من خیلی وقت ندارم به بهانه درس خواندن با دوستم از خانه بیرون زده ام زودتر برو سر اصل
موضوع...
_صبر کن اول چیزی سفارش بدهم بخوریم چشم اصل موضوع را هم میگویم..
من از شدت استرس گوشه ناخون هایم را به دندان گرفته بودم و سیاوش ریلکس سفارش بستنی میداد
...
آخر از این همه بیخیالیش کلافه شدم و گفتم اگر حرفت را نمیزنی میخواهم برگردم
_چرا عصبی میشوی؟چشم میگویم اما نمیدانم چطور و از کجا بگویم نگاه کردن در چشمانت و صحبت کردن
سخت ترین کار دنیاست قدرت تکلم را از آدم سلب میکنی ...
_بامن راحت باش خیلی راحت حرفت را بزن...
_آهو نمیدانم به عشق در یک نگاه عقیده ای داری یا نه ..اما من واقعا از همان لحظه اولی که دیدمت انگار
سالهاست تورا میشناسم حس میکنم عاشقت شده ام با دیدنت ضربان قلبم اوج میگیرد و بی رحمانه به
قفسه سینه ام میکوبد انگار که واقعا قلبم قصد دارد از سینه ام بیرون بپرد ...اگر تا آخر عمرم در
چشمانت نگاه کنم سیر نمیشوم ...
سیاوش تند و بی وقفه صحبت میکرد و من از تعریف هایش قند در دلم آب میشد و گوش هایم داغ کرده
بود ...واقعا نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان دهم ...
_اما سیاوش من منظورت را از این حرفها نمیفهمم
_من میخواهم بیشتر ببینمت اصلا آهو من چیز زیادی از تو نمیدانم ...کمی از خودت بگو..
_خب چه بگویم ..جز اینکه آهو صولت دختر حاج رضا صولت هستم و یک خواهر کوچکتر دارم بنام آوا چیز
دیگری ندارم که بگویم...
_تو دختر همان حاج رضاهستی که در تجارت آجیل و خشکبار دستی دارد ؟
_بله ...کاملا درست است تو از خودت بگو
_من سیاوش محمدی هستم شاید برایت جالب باشد بدانی اما پدرم حاج حسن از دوستان قدیمی پدرت
است وضع مالی خوبی داریم و فکر نمیکنم از لحاظ سطح خانوادگی مشکلی داشته باشیم و تقریبا در یک
سطح قرار داریم فقط قضیه خودمان دوتا مطرح است که من عاشقانه میپرستمت دختر چه بالاتر از عشق
میخواهی که از جان نثارت میکنم..


فصل چهارم:😎
 
از طرز صحبت کردن و ژست بانمک سیاوش لبخندی بر لب نشاندم ...
_تو چقد همه چیز را ساده میگیری سیاوش اما پدرمن خیلی سختگیر است و فکر نمیکنم به راحتی حاضر
شود مرا به خانه بخت بفرستد..میدانی سیاوش راستش از قدیم گفته اند گویند پدر تورا فاضل ...از
فضل پدر تورا چه حاصل ...تو خودت را در نظر بگیر نه پول و اسم و رسم پدرت را ..من خوب پدرم را
میشناسم خودت را محک میزند و اصلا دوستی با پدرت را در این امر دخالت نمیدهد ...
_پس عزیزم آنقدر شرایط خودم صفر و گند است که بعید میدانم حاج رضا حتی مرا به صد فرسخی خانه اش
راه دهد ...
_من هم راستش از همان لحظه اول جذبت شدم اگر واقعا مرا میخواهی به یاد داشته باش هرکه طاووس
خواهد جور هندوستان کشد برای به دست آوردنم تلاش کن ...
_تو کوه را بخواهی برایت جا به جا میکنم چشم باید تمرکز کنم و از یک جایی شروع کنم شرایطم را مهیا
کنم..آهو قول میدهی پای من بمانی؟
اندکی تآمل کردم و گفتم قول میدهم قول ...
_دوست دارم آهو...
_سیاوش موضوعی نگرانم کرده امروز ساره مرا تهدید کرد که به تو نزدیک نشوم وگرنه برایم گران تمام
میشود ...
_جدی اش نگیر هیچ غلطی نمیکند اصلا با او همصحبت نشو تو از جنس ساره نیستی..
_تو چرا در تولدش حضور داشتی؟
_حضوری اجباری بود عزیزم دیدی که من هم باتو زود برگشتم و آنجا سرم به کار خودم گرم بود...پدر و
مادر ساره خیلی سال پیش از هم جدا شده اند ساره با مادرش زندگی میکند و برادرش امین با پدرش
...ساره خیلی به امین اصرار کرده بود به تولدش برود امین هم مرا مجبور به همراهی کرد که تنها نباشد
اصلا از کارها و رفتارهای مادر و خواهرش راضی نیست بخاطر همین از همان ابتدا با پدرش هم خانه شد
امین را خوب نمیشناسی خیلی پسر خوبی است اصلا زمین تا آسمان با ساره تفاوت دارد...
_نمیدانستم قصه زندگیشان را...همان شب تولد برادر ساره را دیدم راستش قبلا اصلا نمیدانستم برادر
هم دارد..
آن روز تا ساعت پنج عصر مقابل سیاوش نشسته بودم و به صحبت هایش گوش میدادم البته بیشتر
تعریف و تمجید از من میکرد و
احساسات دخترانه ام را قلقلک میداد که به او وابسته شوم...
بعداز خداحافظی از سیاوش خودم را به خانه سوگل رساندم و یک ساعتی را باهم ریاضی تمرین کردیم
...درست راس ساعت هفت حاج رضا خودش به دنبالم آمد و به خانه بازگشتیم ...امان از عشق که حکم
دوپینگ را دارد تا آخر شب به صحبت های تکراری و مسخره آوا با هیجان و جان و دل گوش دادم و مدام
لبخند میزدم مادرم میگفت رفتی ریاضی تمرین کنی چرا دیوانه برگشتی ...
این روزها چقدر دلم هوای سیاوش را دارد..
مدتی بعد که در گیر و دار امتحانات خرداد بودم سیاوش را مقابل دبیرستان ملاقات کردم...
حسابی خاطرم از او مکدر شده بود تقریبا یک ماه هیچ خبری از سیاوش نداشتم ...نگاه سرسری به او
انداختم و راه خانه را پیش گرفتم ..پشت سرم قدم برمیداشت و اصرار داشت فقط چند لحظه نگاهش کنم
اما من آنقدر عصبی بودم که اصلا به او توجه نداشتم ...آخر سر تسلیم شد و نامه ای را مقابل پایم
انداخت و با عجله از آنجا دور شد و من مات رفتنش شدم ...نگاهی به کوچه انداختم و وقتی از خلوتیش
خیالم راحت شد نامه را برداشتم و درون کیفم جا دادم ...به قدم هایم سرعت بیشتری بخشیدم که زودتر
به خانه برسم و نامه را بخوانم....
وقتی به خانه رسیدم به بهانه سر درد ناهار را پس زدم و فورا خودم را برای استراحت به اتاقم رساندم
...درست خط به خط متن نامه را بخاطر دارم.....
کاغذ را گشودم و شروع به خواندن نمودم ...
به نام خالق عشق
میدانم عزیز جانم از من دلخوری که یک ماه هیچ سراغی از تو نگرفته ام اما باور کن که دورادور هوایت را در
تمام این مدت دوری داشته ام و بیشتر از چشمانم از راه دور مراقبت بودم...ازتو فاصله گرفتم تا خودم را و
عشقم را محک بزنم آهو تنها فهمیدم بدون تو حتی یک دقیقه را هم تاب نخواهم آورد ...این مدت را خیلی
با خودم فکر کردم حق با تو است پدرت دخترش را میخواهد به من بدهد نه به پول و ثروت و اسم و رسم
پدرم ...باید جوری به خواستگاریت بیایم که حداقل نیمی از شرایط یک مرد ایده آل را داشته باشم و
تصمیم گرفتم از سربازی رفتن شروع کنم ..هیچ دلم نمیخواهد پدرت بگوید پسری که سربازی نرفته مرد
نشده است ...عزیز جانم وقتی خدمت سربازی ام تمام شود سعی میکنم کار درست و حسابی را دست و پا
کنم و روی پای خودم بایستم ...دیگر باقیش به تو بستگی دارد که پشتم را خالی نکنی ..اکنون که این
نامه را میخوانی چه بسا که من کیلومترها از تو دور شده باشم ...متاسفانه از شانس گندی که داشتم برای
سه ماه آموزشی به بندر عباس اعزام شده ام ..اما چه اشکال دارد که دور است و هوایش گرم...من برای
به دست آوردن تو کوه را هم جا به جا میکنم ...خیلی دوستت دارم آهوی قشنگم قول بده که منتظرم
میمانی تا مرد برگردم و شانه هایم آنقدر قوی و محکم شده باشد که تو بدون هیچ هراسی به شانه هایم
تکیه کنی...ازتو معذرت میخواهم که مجبورم مدتی از تو دور باشم اما بدان هرجا که هستم دلم با توست
...راستش حرفهایم را نوشتم تا با خیال راحت به سمت بندر عباس حرکت کنم چراکه شک ندارم اگر یکبار
دیگر در چشمانت خیره میشدم پاهایم سست میشدند و دیگر یارای رفتنم نبودند ...زیباترین محبوبم
مراقب خودت باش و بدان که برای همیشه در قلب سیاوش ماندگاری ...
به امید دیدار روی ماهت ..
از طرف عاشق سینه چاکت سیاوش
هنوزهم آن نامه را بعداز هفده سال لای کتاب محبوبم نگه داشته ام ...
بارها و بارها نامه عشقم را خواندم و خط به خط گریستم ...تنها همدمم و یادگاری از سیاوشم همان نامه
بود که با دست خط نه چندان خوب نوشته شده بود...هروقت که دلتنگش میشدم به سراغ نامه میرفتم و
ساعتها میبوییدم و میبوسیدمش..آخر دستان عشقم آنرا لمس کرده بود و نوشته بود ....
روزهای دلتنگی ام هزاران لعنت بود که به خودم میفرستادم که چرا آن روز وداع را به کام خودم و سیاوش
تلخ کردم و اجازه ندادم حرفش را بزند ...
بعداز رفتن سیاوش امتحانات خرداد را با نق و نوق سوگل که با زور و سرزنش مجبور به درس خواندم میکرد
به پایان رساندم ...تا اواسط شهریور که دوره آموزشی سیاوش تمام میشد روز به روز لاغرتر و افسرده تر
میشدم مادرم معتقد بود به خاطر فشار و حجم درس هایم است که استرس کنکور سال بعد را دارم و اما
حاج رضا معتقد بود اقتضای سنم است و دچار نوعی افسردگی مقطعی شده ام ...چه دل خوشی داشتند که
بی اشتهایی و گوشه گیری ام را برای خودشان تعبیرهای مختلف میکردند ...آخر کسی چه میدانست که آهو
عاشق شده و از درد دوری عشقش دارد جان میدهد ...
روزها از پس هم میگذشتند و من منزوی تر از قبل میشدم درد دوری و یاد سیاوشی که با روح و جانم عجین
شده بود لحظه به لحظه اش برایم مرگ بود...تقویم جیبی صورتی رنگم را هرروز چک میکردم و روزها را
میشماردم ...تمام طول تابستان را از خانه بیرون نرفته بودم و فقط با کتاب هایم سرگرم بودم...طبق
روزشماری من سه ماه آموزشی سیاوش تمام شده بود و من دقیقا دو روز را برای برگشتش در نظر گرفته
بودم ....
درست طبق برنامه ریزی ام باید سیاوش را آنروز میدیدم ...آنقدر حال روحی ام خراب شده بود که وقتی به
پدرم گفتم میخواهم به پارک بروم و کمی قدم بزنم نه تنها مخالفتی نکرد بلکه با استقبال گرمی هم از
پیشنهادم مواجه شدم...
لباس هایم را با مانتو آبی رنگ و شلوار و شال سفیدی تعویض کردم مقابل آیینه اتاقم ایستادم و نگاهی
به چهره ام انداختم صورتم حسابی لاغر شده بود اما چیزی از معصومیت و جذابیت چهره ام کاسته نشده
بود آن زمان آرایش کردن برای دختران مجرد ممنوع بود و به چشم خوبی نگاهت نمیکردند البته چهره ام
طوری بود که نیازی هم به بزک دوزک نداشتم ...بعداز سه ماه خانه نشینی به مقصد پارک سرخیابان خانه
را ترک کردم...
به ابتدای خیابان اصلی که رسیدم اولش تصور کردم که خیالاتی شده ام .. صدای سیاوش که نامم را صدا
میزد در گوشم زنگ میزد ...اما زمانی که به پشت سرم نگاه کردم سیاوش عزیزم را که حسابی لاغر و
آفتاب سوخته شده بود را ملاقات کردم ...دیگر تاب دوریش را نداشتم ...آن لحظه محرم و نامحرم برایم
بیگانه ترین واژه دنیا بود..آن لحظه اصلا برایم اهمیتی نداشت که اگر کسی مارا باهم میدید و گزارشش به
گوش پدرم میرسید ..فقط توانستم به قدم هایم سرعت بیشتری ببخشم و سیاوش را تنگ در آغوشم
بفشارم...
اولش سیاوش هم حسابی شوکه شده بود اما کم کم به خودش آمد و دستانش را دورم حلقه کرد و محکم
و مردانه مرا به آغوش کشید ...
آخ که اگر بگویم آن لحظات شنیدن صدای ضربان قلب عشقم برایم از هرصدا و آوایی با معناتر بود دروغ
نگفته ام...
دستم را به دست سیاوش سپردم و باهم به سمت پارک آن حوالی قدم برداشتیم ...
_سیاوش خیلی لاغرشدی عزیزم بمیرم برایت که چقدر سختی کشیدی...
_خدانکند عزیزدلم ..همه سختی ها برای به دست آوردن تو ارزشش را دارد ..آهو قشنگم چرا در نبود من
غصه خوردی و صورتت حسابی لاغرشده ..
_دلم تاب دوریت را نداشت خصوصا که با آن نامه مرا در ابهام گذاشتی و رفتی
_میدانم کاردرستی نکردم اما باور کن اگر فقط یک لحظه دیگر در چشمانت خیره میشدم پاهایم برای رفتن
سست میشدند...
لبخندی نثارش کردم و سرم را به زیر انداختم...
_آخر سیاوش به فدای خجالتت قشنگم هیچ وقت نگاهت را از من نگیر ...
آن روز بهترین روز زندگیم بود با سیاوش کلی دردو دل کردم از آرزوها و اهدافم گفتم و او با عشق و
اشتیاق به سخنانم گوش سپرد ...
به اندازه ی سه ماه حرف روی دلم تلنبار شده بود ...میان صحبت هایمان به سیاوش قول دادم که به
پایش میمانم و برای رسیدن به او حتی حاضرم قید تمام داشته هایم را بزنم ...
آخ که چه قدر سن جوانی پرشور و هیجان است ..وای بر تمام آهوهایی که آنقدر داغ و عاشق میشوند که
چشمانشان کور میشود و با گستاخی تمام حاضرند چشم بر تمام خوبی ها و زحمت های خانواده شان
ببندند...
سیاوش هم که از داشتن من خیالش راحت شده بود مدام لبخند میزد و با هیجان از خاطرات دوران سه ماه
خدمتش در بندرعباس میگفت..
میان صحبت هایش متوجه شدم که برای ادامه خدمتش باید به اصفهان برود و تا چندروز دیگر راهی
میشد... اینبار انتظار من بیست و یک ماه باید آبستن میماند...
دلم میخواست زمان از حرکت می ایستاد و من از کنار سیاوش جم نمیخوردم و ساعتها فقط عطر تلخش را به
مشام میکشیدم ..اما طبق قانون خانه مان حق بیرون ماندن را بیش از ساعت پنج بعدازظهر نداشتیم
...درهمان پارک خاطره انگیز که بعدها تبدیل به خلوتگاه تنهاییم شد از هم خداحافظی غم انگیزی کردیم و
با بغض نهفته ای در گلویم قدم زنان راهی منزل شدم ... آنروز حال دلم از دیدن سیاوش خیلی بهتر از قبل
شده بود و مدام لبخند میزدم و با اشتیاق به سخنان تکراری آوا گوش میدادم و چه ساده حاج رضا و مادرم
حال خوشم را به بادی که به کله ام خورده بود ربط میدادند ...اما راستش خودم که میدانستم خوشحالی ام
فقط مقطعی است و چندروز دیگر که سیاوش راهی اصفهان میشد غم دنیا در دلم لانه میکرد ...
با صدای زنگ موبایلم دست از نوشتن برمیدارم ..کش و قوسی به بدنم میدهم و با دیدن شماره ناشناس
ابرویی بالا می اندازم و تماس را وصل میکنم ...
_بله بفرمایید؟
_سلام ...روز به خیر..میخواستم با خانم آهو صولت صحبت کنم؟
_خودم هستم بفرمایید؟
_بنده محمدی هستم از شرکت مهندسی سام....تماس میگیرم گویا اینجا برای کار مراجعه کرده بودید اگر
همچنان تمایل به همکاری دارید امروز تا آخر وقت کاری خودتان را به شرکت برسانید...
_بله حتما چشم خودم را میرسانم..
اصلا انتظارش را نداشتم که از طرف آن شرکت اسم و رسم دار بامن تماس بگیرند و درخواستم را پذیرفته
باشند ....نگاهی به ساعت می اندازم که ده صبح را نمایش میدهد با عجله لباس هایم را با لباس بیرون
تعویض میکنم و با تاکسی دربست به سمت آن شرکت معروف حرکت میکنم ...
یک ساعت بعد در سالن انتظار شرکت روی صندلی های چرمی لوکسی که قرار داشت منتظر نشسته بودم
...از شدت استرس پوست گوشه ناخونم هایم را میکندم و نگاهم مدام روی عقربه های ساعت در گردش
بود..تا اینکه با صدای منشی که نامم را صدا میزد نفسی از سر آسودگی میکشم ...
_خانم صولت بفرمایید اتاق مدیریت
_ممنون خانم...
آرام و با متانت سمت اتاق مدیریت قدم برمیدارم و با کشیدن نفس عمیقی چند تقه به در چوبی اتاق
میزنم ...
صدای نازک و زنانه ای با گفتن بفرمایید به داخل دعوتم میکند ....
وارد اتاق میشوم و به خانم مدیر سلام میکنم ...یک خانم بسیار شیک و زیبا که موهای بلوند و رژ قرمزش
بیش از هرچیز در تیررس نگاهم قرار میگیرد ...
_سلام..
_سلام خانم آهو صولت...رفیق بی معرفت ...
_ببخشید ما هم دیگه را میشناسیم؟
_آهو چطور سوگل احمدی بهترین و نزدیکترین دوستت را از خاطر برده ای؟
_سوگل جان باور نمیکنم تو باشی..تو در تهران چه میکنی ...
_بیا بغلم که دلم حسابی برایت تنگ شده..
همدیگر را سخت در آغوش میفشاریم و اشک هردویمان جاری میشود... بعداز چند دقیقه که تا حدودی
رفع دلتنگی میشود مقابل هم روی مبل های راحتی اتاق مدیریت مینشینیم ...
_چه طور مرا شناختی سوگل؟
_دختر دیوانه فرمت را که مطالعه کردم اسمت خیلی برایم آشنا آمد خواستم باتو تماس بگیرند تا از نزدیک
ببینمت در همان نگاه اول از چشمانت شناختمت هنوزهم زیبا و جذابی راستش هیچ تغییری نکرده ای فقط
کمی شکسته تر شده ای ...
_اما تو خیلی تغییر کردی اگر سالها هم باتو همکاری میکردم محال بود از روی ظاهر بفهمم سوگل دوست و
رفیق گرمابه و گلستان خودمی...چه کار کرده ای باخودت دختر دیگر عمل زیبایی مانده که انجام نداده
باشی؟
_نه عزیزم تقریبا هرجا که ایراد داشت را کوبیدم و از نو ساختم ..آخر همه که مثل تو زیبای خدادادی
نیستند ...
_قربانت شوم تو قبلاهم بانمک و جذاب بودی ...از خودت بگو سوگل اصلا انتظار دیدنت را در تهران و در
سمت مدیریت این شرکت اسم و رسم دار نداشتم...
_چه بگویم عزیزم بعداز دانشگاه با یکی از همکلاسی هایم که تهرانی بود ازدواج کردم و راهی تهران شدم
...من و امیر هردو مهندسی معماری خوانده بودیم با کمک پدرش توانستیم یک شرکت کوچک دایر کنیم و
هردو سخت کار کنیم بعداز ده سال شرکت را به اینی که میبینی تبدیل کردیم زحمت ده سال دونفر است تا
به اینجا رسید ....خیلی وقت بود ازت خبر نداشتم دقیقا از بعداز ازدواجت گذاشتی و رفتی نگفتی سوگل
دلش تنگ میشود ...
_هیچی نپرس سوگل که مجبور به رفتن شدم میدانم بی وفایی کردم اما خودت میدانی من بی وفا نبودم
شرایط زندگی گاهی آدمها را مجبور به بی وفایی میکند...
_از خانواده ات خبر داری؟
_نه پنج سال است بیخبرم
_چرا ؟حاج رضا چطور دلش دوری آهو را پنج سال تاب آورده؟
_به راحتی ..
_اینطور نگو آهو من همین چندوقت پیش که رفته بودم خانه پدرم سربزنم حاج رضا را دیدم خیلی شکسته
شده بود احوالت را پرسیدم که خیلی سربسته جوابم را داد با خودم فکر کردم حتما همسرت علاقه ای
ندارد که تو با دوستانت معاشرت داشته باشی من هم پیگیر نشدم..
_خبری از من نداشته که به تو بدهد..
_زندگی چطور است راضی هستی؟با همسرت مشکلی نداری؟
_پنج سال پیش جدا شدم..
_باور نمیکنم آخر چرا؟الان تنهایی؟
_آره پنج سال است که تنهای تنهایم ..
_اصلا فکر نمیکردم تنها زندگی کنی بگو آهو چه شده ؟
_هیچی نپرس سوگل الان حوصله توضیح دادن را ندارم یک روزی که وقتش برسد همه چیز را موبه مو
برایت تعریف میکنم ...
_هرجور راحتی ...از دیدنت خیلی خوشحال شدم پس برویم سر اصل موضوعی که الان به خاطرش اینجایی
من مشکلی ندارم خصوصا حالا که مطمئن شدم همان آهو دوست عزیزکرده خودم هستی استخدامی ...
_ممنون از لطفت سوگل جان اما خواهش میکنم فقط به خاطر دوستیمان مرا استخدام نکن اگر واقعا همان
کیس مورد نظرت هستم استخدامم کن...
_من آگهی برای منشی تلفنی داده بودم کار سختی نیست و نیاز به مهارت و مدرک خاصی هم ندارد هیچ
مسئله ای نیست حقوق و مزایا راهم همان چیزی است که قبلا که برای مصاحبه آمده بودی به تو توضیح
داده اند ...
_ممنون سوگل جان از کی کارم را شروع کنم ؟
_از فردا ..ساعت هشت صبح اینجا باش تا ساعت سه بعدازظهر ..کارت را هم همان فردا به خانم محمدی
منشی در حال حاضرم که با آمدن تو میرود میسپارم یادت دهد
_ممنون از لطفت
ساعتی را با سوگل از هردری صحبت میکنم و بعداز خداحافظی راهی خانه میشوم ...اصلا باورم نمیشود که
دست زمانه بعداز گذشت پانزده سال مارا مقابل هم قرار دهد سوگل بهترین دوستم بود شاید اگر بیشتراز
آوا عزیزنبود اما کمتر هم نبود..
از ملاقات دوست قدیمی ام یا بهتر بگویم از ملاقات یک آشنا پس از سالها حسابی سرمست و کیفور
میشوم...
با دیدن سوگل خاطرات دوران دبیرستان و خانه پدری پیش چشمانم جان تازه ای میگیرند که مرا سمت
تلفن سوق میدهد تا با خانواده ام بعداز پنج سال تماس بگیرم ...دلم میخواهد اینبار تمام حقایق را بازگو
کنم التماس کنم که پدرم مرا پناه دهد به خدا که حس میکنم ذره ذره از یادآوری خاطراتم جانم در میرود
...
گوشی را دو دستی میچسبم و محکم در گوشم نگه میدارم و به بوق های پی در پی که حکم ناقوس مرگ را
برایم دارند گوش میسپارم ...انگار سالها میگذرد تا صدای حاج رضا در گوشی میپیچد...
_بله ؟
از شدت هیجان صدای ضربان قلب خودم را میشنوم ...بغض اجازه صحبت را بمن نمیدهد فقط صدای
نفسهایم به گوش حاج رضا می رسد ...
_آهو تویی؟
من فدای حس قوی پدرم شوم که از روی صدای نفس هایم مرا میشناسد تنها میتوانم بگویم بابا....
_باباجان...
_دختره احمق آبروی مرا به بازی گرفته ای و حالا بعداز پنج سال تماس گرفته ای چه بگویی؟بار آخرت باشد
اینجا تماس میگیری من دختری به نام آهو ندارم پنج سال پیش چالش کردم...
گوشی را به رویم قطع میکند و اشکهایم روی گونه ام به لغزش در می آیند ....
لعنت خدا به تو شایان که با دروغ و نیرنگ باعث شدی پدرم هرگز حرفهایم را باور نکند...لعنت خدا به تو
شایان که باعث تنهایی وبی کسی ام در غربت شدی ...آنقدر ضجه میزنم و اشک میریزم و شایان را لعنت
میفرستم که چشمانم سنگین میشود و همانجا روی کاناپه به خواب عمیقی میروم که ای کاش برایم خواب
ابدی میبود و هرگز طلوع خورشید روز بعد را نمیدیدم....
صبح با سردرد وحشتناکی از خواب بیدار میشوم ...وقتی تصویر صورت رنگ پریده و چشمان قرمزم را در
آیینه میبینم حسابی جا میخورم ...ناچار چند مشت آب سرد به صورتم میپاشم تا اندکی قرمزی چشمانم را
کاهش دهم ...با وسواس خاصی آماده میشوم و بعد از خوردن صبحانه مختصری راهی شرکت میشوم تا
کارم را شروع کنم ...
خانم محمدی خیلی با حوصله و مهربانی تمام وظایفم را آموزش میدهد و بعداز اینکه خیالش از بابت من
راحت میشود خداحافظی میکند و جایش را به من میسپارد ...تا ساعت سه بعدازظهر آنقدر سرم گرم کار
میشود که اصلا گذر زمان را احساس نمیکنم...
بعدازظهر که به خانه سوت و کورم برمیگردم بعداز استراحت کوتاهی به سراغ دفتر خاطراتم میروم
...نگاهم به صفحات دفتر قفل میشود دلم کمی آرامش میخواهد که این روزها فقط با مصرف نیکوتین برای
لحظاتی بمن دست میدهد ...سیگاری را روشن میکنم ...آنقدر به دود سیگارم خیره میشوم تا به گذشته
پر میکشم....
در مقطع پیش دانشگاهی مشغول تحصیل شده بودم و با عشق و علاقه درس هایم را میخواندم که خودم را
برای بهترین رتبه کنکور آماده کنم...
امتحانات ترم اول را به پایان رسانده بودم که سیاوش عزیزتر از جانم به مرخصی آمد و بعداز چندماه
وجودش را لمس کردم ...آنقدر دلتنگش بودم که وقتی به آغوشم کشید اشک هایم بی اختیار سرازیر
شدند و سیاوش مدام سعی در آرام کردنم داشت ...
_آهو عزیزم خدا مرا لعنت کند که باعث ریختن مروارید های گرانبها از چشمانت شدم ...
_خدانکند ...سیاوش نمیدانی تا چه حد دلتنگت بودم...
_میدانم آهوی قشنگم ..الان من کنارت هستم تورا به خدا آرام باش تا چشم برهم بزنی این خدمت
سربازی لعنتی تمام میشود و برای همیشه کنارهم خواهیم بود...
_سیاوش چه برتو میگذرد آهویت بمیرد چرا هربار تورا میبینم لاغرتر و رنگ پریده تر به نظر میایی؟
_نمیدانم عزیزکم اما خب به هرحال خانه خاله که نیست خدمت است نگران نباش...
به چشمان کشیده و بادامی سیاوش خیره شدم و در سیاهی چشمانش گم شدم که نگاهم به خونی که یک
دفعه از دماغش جاری شد خیره شد و ناخودآگاه جیغ کشیدم...
_سیاوش دماغت چه شد؟چرا خون می آید؟
_آرام باش گلم چیزی نیست تو بشین الان صورتم را میشویم و برمیگردم...
درست آن روز شوم را به خاطر دارم که بیش از نیم ساعت سیاوش خون دماغ بود از شدت ترس اشک هایم
بند نمی آمد از طرفی حسابی دیرم شده بود و باید به خانه بازمیگشتم از طرفی دلم طاقت نداشت سیاوش
را در آن حال تنها بگذارم...به معنای واقعی آن لحظات در جهنم دست و پا میزدم ...
_آهو برو خانه عزیزم نگران نباش چیزی نیست احتمالا فشارم افتاده
_سیاوش تورا به خدا بیا به درمانگاه برویم ...
_گفتم که طوری نیست عزیزکم
برای اولین بار سیاوش پیشانی ام را بوسید که انگار سرب داغ بر پیشانی ام گذاشته شد و مرا با اصرار
راهی خانه کرد ...
مدام نگرانش بودم نمیدانستم چرا دلشوره لحظه ای امانم نمیداد...
تا روز بعد حتی یک لحظه نتوانستم از دلشوره چشم برهم زنم...روز بعدهم بعد از امتحانم در پارک به انتظار
سیاوش نشستم تا بیاید یک ساعتی معطل شدم که نیامد...نمیدانستم چه خاکی برسرم بریزم چطور
ممکن بود سیاوش قرارمان را فراموش کرده باشد شک نداشتم که حالش خوش نبوده و این مرا نگرانتر
کرده بود ...لعنت به آن زمان که موبایلی در کار نبود و تلفن منزل تنها پل ارتباطی بود که به تازگی در
شهرمان وصل شده بود که صددرصد شماره ای از منزل سیاوش نداشتم تا بتوانم حالش را بپرسم ...دلم
مثل سیر و سرکه میجوشید ناچار راهی منزل شدم وقتی وارد کوچه شدم عمو جانم را دیدم که قصد ورود
به منزلش را داشت که درست همسایه روبه رویی ما بود...برق اشک را از چشمانم خوانده بود که به طرفم
آمد ...
_آهو جان دخترم چه شده؟
همین کلمه برایم کافی بود تا خودم را به آغوش عمو بسپارم و بغضم بشکند ...
عمو شاهرخ حسابی از عکس العملم جا خورده بود ...چند لحظه طول کشید تا موقعیت را درک کند و مرا به
آغوش بکشد ...
_عزیزم چه شده؟
_عمو جان ....دلم گرفته
_خدانکند عزیزم دل دشمنت بگیرد زنعمویت خانه نیست بیا داخل بیا دخترم که باهم دوستانه خلوتی
کنیم ببینم چه دل گلم را به تنگ آورده..
_مادرم نگران میشود..
_برو داخل عزیزکم خودم الان به زنداداش خبر میدهم که من کارت دارم پیش من هستی...
فین فین کنان تشکر کردم و وارد خانه عموجانم شدم ..
ساعتی را بدون حرف مقابل عمو شاهرخ نشسته بودم و به گلهای قالی خیره شده بودم... آرامش این
دردانه و یکدانه عمو را ستایش میکردم که بدون حرفی فقط مقابلم نشسته بود و مرا راحت به حال خودم
گذاشته بود....آنقدر حس آرامش وجودش درمن نفوذ کرده بود که بی اختیار گفتم ...
_عمو آهو عاشق شده...
_از چشمانت همه چیز را خواندم دخترم اجازه دادم خودت به من اعتماد کنی و برایم تعریف کنی...
_ممنون که درکم میکنید...
_توکه گناه نکردی عروسکم انسانی که حق زندگی دارد و زندگی بدون عشق میسر نیست...بگو کیست که
توانسته دل آهوی قشنگم را بدزدد؟
_سیاوش پسر حاج حسن از دوستان پدر
مات خنده های از ته دل عمو شدم ...
_عمو حرف خنده داری زدم؟
_باورم نمیشود سیاوش خیلی مغرور و آقاست تا جایی که از حاج حسن به تازگی شنیدم به سربازی رفته
است...
با خجالت سرم را زیر انداختم و از سیر تا پیاز همه چی را برای تنها همدمم که عمو بود گفتم و او فقط در
سکوت حرف هایم را گوش داد....
آنقدر از حس و حالم و نگرانی ها و ترس هایم گفتم و گفتم تا حسابی سبک شدم ...عمو فقط در سکوت مرا
به آغوش کشید و بوسه ای بر پیشانی ام نشاند ...
_نمیخواهم سرزنشت کنم آهو چون میدانم از دروغی که گفتی پشیمانی و هرگز تکرارش نمیکنی ...تو
آنقدر عاقل و فهمیده هستی که درست انتخاب کنی و من کاملا نسبت به سیاوش و خانواده اش شناخت
دارم میدانم انتخاب درستی کرده ای ...خیالت راحت باشد من مثل کوه پشتت هستم ...نگران نباش
سیاوش پسر بی بندو بار و الکی خوشی نیست حتما مشکلی برایش به وجود آمده بد به دلت راه نده خدا
بزرگ است فقط به خدا توکل کن ..الان هم اشک هایت را پاک کن برو سر درس و مشقت که من هم
حسابی دیرم شده باید به دنبال زنعمویت میرفتم ...
بعداز کلی تشکر و قدردانی بابت حمایت و مهر عمو راهی خانه خودمان شدم ...
هرروز بعداز امتحانم به پارکی که میعادگاه من و سیاوش بود میرفتم و ساعتی را به انتظار سیاوش
مینشستم اما هرروز ناامیدتر و افسرده تر راهی خانه میشدم ...طبق صحبت های خود سیاوش باید دیگر تا
آن زمان مرخصی اش تمام میشد و حتما به اصفهان بازگشته بود اما من باز هم ساعتی را به انتظار
مینشستم ...
آن روزهای بیخبری هرلحظه اش مرگ بود ....
دقیقا سه ماه از آخرین دیدار من و سیاوش گذشته بود...آنقدر لاغر و تکیده شده بودم که خانواده ام با
اصرار مرا نزد پزشک بردند که مبادا دچار بیماری لاعلاجی شده باشم ...شب هاا را با امید اینکه بازهم
چشمانم روی ماه محبوبم را ببیند روز میکردم ...دیگر طاقتم طاق شده بود ...چندروز به عید مانده بود که
بی حوصله و پکر بعداز کلاس های دبیرستان راهی خانه شده بودم ...کمتر از نیمی از مسیر را طی کرده
بودم که ساره دخترک نحس و قلدر کلاس خودش را بمن رساند و صدایم زد ...
_آهو صبرکن کارت دارم
مردد ایستادم سیاوش عزیزجانم از من خواسته بود با ساره همکلام نشوم و من با جان و دل پذیرای حرف
هایش بودم ...اما در آن شرایط روحی بدی که داشتم و بیخبری ام از سیاوش وادار به ایستادنم کرد تا
شاید ساره از طریق برادرش خبری از سیاوش داشته باشد..
_بگو ساره عجله دارم..
_گفته بودم اطراف سیاوش نپلک اما تو دختره مارمولک زیرآبی رفتی ..فکر کردی خبرش به گوشم نمیرسد
که با سیاوش قرار و مدارهای عاشقانه گذاشته ای...
_ول کن ساره الان اصلا حوصله چرندیاتت را ندارم من و سیاوش عاشق هم هستیم اما برای اینکه خیالت را
راحت کنم سه ماه است که سیاوش بیخبر گذاشته و رفته من هیچ خبر و نشانی از او ندارم ...
_میدانی چرا رهایت کرده؟
_نه لابد تو میدانی..
_آره میدانم چون من با هر ترفندی که بلد بودم سیاوشم را پس گرفتم ...چون با من قرار میگذارد چون
سیاوش از اول هم حق و سهم من بود الان هم صدایت زدم که بگویم پایت را از زندگی من و سیاوش بکش
بیرون ...سیاوش دلش به حالت سوخت که مستقیم همه چی را بگوید ترجیح داد از تو دور شود تا
فراموشش کنی ...
ساره تند تند کلمات را پشت سرهم ردیف میکرد و من دیگر صدایش را نمیشنیدم فقط به حرکت لب هایش
زل زده بودم که تکان میخورد تمام صداها برایم گنگ و نامفهوم بود ...زمانی به خودم آمدم که ساره آنجا
را ترک کرده بود و اشک هایم مانند سیل بر گونه ام جاری بودند ...
چطور امکان داشت سیاوش در حقم نامردی کند؟...برای سادگی و حماقت خودم تا خانه اشک ریختم
...چطور من احمق توانسته بودم حرف هایش را باور کنم و مانند جانم به او دل ببندم؟تمام طول روز را از
خودم سوال های تکراری میپرسیدم و اشک میریختم اما جواب تمام سوالهایم این بود که من عشق را از
نگاه سیاوش خوانده بودم محال بود به من دروغ گفته باشد شک نداشتم که ساره از حسودی آن حرف ها
را تحویلم داده بود دلیلی نداشت حرف هایش را باور کنم...اشک هایم را پس زدم و هراسان خودم را به
منزل عمو جانم رساندم...
_عمو شاهرخ تورا به خدا کمکم کن
_چه شده دخترم چرا چشمانت سرخ است؟گریه کردی؟
_عمو سه ماه است از سیاوش بیخبرم میدانم که سرباز است و ممکن است مرخصی نیامده باشد اما دلم



فصل پنجم:😎
 
شور میزند از آن روز که حالش بد شد و رفت در دلم رخت میشویند تورا به خدا از طریق پدرش جویای خبری
شو تا از این برزخ نجاتم دهی...
_آرام باش آهو جان انشالله که چیزی نیست عروسکم من حتما فردا خبری میگیرم
_نه عمو تا فردا آهو دق میکند تورا به خدا همین امروز...
_چه بگویم عموجان که عاشقی و زبانم کوتاه است برو آماده شو به بهانه چرخ زدن بامن راهی بازار شویم تا
بعداز ملاقات با حاج حسن خیالت راحت شود...
با عجله به خانه برگشتم و بعداز کسب اجازه از پدر همراه عمو به بازار فرش فروشها حرکت کردم ...هرچه
به حجره حاج حسن نزدیک میشدیم شدت ضربان قلبم بیشتر میشد و استرسم دوچندان ...
_آهو خودت را جمع و جور کن عزیزم الان از هوش میروی..
_خوبم عمو فقط کمی استرس دارم..پس کی میرسیم ؟
_رسیدیم دختر عجول من
عمو با دست اشاره به حجره بزرگ فرش فروشی کرد که مرد میانسالی با چهره دلنشین و موقر پشت میز
چوبی نشسته بود موهای جوگندمی اش بیش از دیگر اجزای صورتش جذابش کرده بود در همان نگاه اول
هم میشد پی به شباهت سیاوش به پدرش برد ...
حاج حسن با دیدن عمو از جا برخاست و به سمتمان آمد ...
_سلام اقا شاهرخ ...خوش آمدی ...قدمت به روی چشم ..
_سلام حاجی...متشکرم ..حال و احوالت چطور است؟
_هی چه بگویم نفسی هست ..دخترخانم را معرفی نمیکنی؟
تازه با زدن این حرف از جانب حاج حسن عمو به یاد من افتاد و گفت آهو دختر رضاس برادر زاده ام..
_سلام حاج اقا
_سلام دخترم ..خوش آمدی باباجان ..ماشالله
_خب راستش حاجی از این طرفی رد میشدیم گفتیم عرض ادبی کرده باشیم و البته به یک جاجیم هم نیاز
دارم...
_شما بزرگواری شاهرخ جان کار خوبی کردی...مغازه متعلق به خودت است الان مدل های جاجیم را نشانت
میدهم
_چرا شما حاجی زحمتت میشود چطور دست تنهایی ؟
_شاگردم رفته تا انبار الان باید پیدایش شود..
_آقا زاده چطور است؟سربازیش در چه حال است؟ماشالله پسر خوب و برازنده ای دارید...
_ای چه بگویم شاهرخ جان که جگر گوشه ام در حال پرپر شدن است..
با اتمام صحبت حاج حسن گویی ضربان قلب من هم از کار افتاد...گوش هایم را بیشتر تیز کردم تا بفهمم
ماجرا از چه قرار است..
_خدانکند ...دشمنش پرپر شود ..نگرانم کردی حاجی چه شده؟
_چه بگویم شاهرخ که عمر و جانم سه ماه آزگار است روی تخت مریض خانه خوابیده و هیچ کاری از دستم
برنمیاید ...
_خدا بد ندهد مشکلش چیست؟
نم اشک را از چشمانش پاک کرد و گفت ..دکترها میگویند سیاوشم سرطان دارد ...
_یا حضرت عباس....
سکوتی که برقرار شد مجال هجی کردن حرف های حاج حسن را بمن داد و همانجا زانوهایم سست شد و روی
دو زانو کف حجره نشستم ...
عمو و حاج حسن شتابان سمتم آمدند و سعی داشتند مرا به حالت عادی برگردانند...اما گویی راه نفس
کشیدنم بسته شده بود و چنگ به سینه ام میزدم تا فقط ذره ای هوا دریابم ...آنقدر برای یافتن هوا تلاش
کردم که چشمانم بسته شد و جز تاریکی مطلق چیزی به خاطر ندارم....
نمیدانم چقد گذشته بود که چشمانم را باز کردم عمو و حاج حسن را در بالین خود دیدم ...نگاهی به سرم
دستم و اتاق سفید و بی روحی که در آن بستری بودم انداختم ...چند ثانیه طول کشید تا موقعیت را درک
کنم و دوباره صحبت های حاج حسن در ذهنم رژه روند ...
سیاوش.....سرطان....بیمارستان....اصلا برایم قابل درک نبودند ....
_عمو جان توکه مارا نصف عمر کردی یک ساعت بیهوش بودی...
_عمو سیاوش کجاست؟
_دخترم آرام باش بعد صحبت میکنیم...
_حاج آقا تورا به خدا بگویید سیاوش کدام بیمارستان است؟
_دیدنش دردی را دوا نمیکند آهو جان...پس آن دختری که سیاوش راجبش با من و مادرش صحبت کرده
بود که بخاطرش روی پای خودش بایستد تویی...
_آره حاج اقا منم ...اما الان سیاوشم حال خوشی ندارد و به قول شما روی تخت مریض خانه افتاده و من
راست راست میچرخم ...فقط یه کلمه بگویید کجاست؟میدانم بی حیایی و بی آبرویی ست که دختری در
چشمان پدری زل بزند و سراغ پسرش را بگیرد اما حاجی به خدا قسم که سیاوش تمام عمر و جان من است
قید آبرویم را زدن که چیزی نیست....
_دخترم اشکهایت را پاک کن خودم پیش سیاوش میبرمت...
آنقدر حالم بد بود که فقط میخواستم هرچه زودتر سیاوش را ببینم...هرچه با پشت دست اشک هایم را
پس میزدم اشک دیگری فورا جایگزینش میشد ...
بعداز اتمام سرمم همراه عمو و حاج حسن راهی طبقه سوم همان بیمارستان شدم که حاج حسن گفته بود
سیاوش در اتاق انتهای راهرو بستری است ...هردویشان تا راهرو همراهیم کردند و اجازه دادند تنهایی به
دیدن عزیزجانم بروم....
لرزش پاهایم به وضوح دیده میشد ...همان چندقدم را تا به در اتاق سیاوش برسم مانند گذر چهارفصل
برمن گذشت ....
آرام لای در را باز کردم نگاهم به پسری که از شدت لاغری لباس های بیمارستان در تنش زار میزد و موهای
سرش را از ته با تیغ زده بودند قفل شد ...فکر کردم اتاق را اشتباه رفته ام اما از صدای قدم هایم متوجه
حضورم شد و سرش را به طرفم برگرداند و من مات در چشمان کشیده و بی فروغ سیاوش ماندم ...از
چشمانش شناختم دردانه ی دلم را ....باور کردنش برایم دشوار بود چطور امکان داشت سیاوش با آن
هیکل ورزیده و موهای پر و خوش حالتش در عرض سه ماه به یک تکه پوست و استخوان تبدیل شده
باشد...فقط مات و گنگ نگاهش میکردم ... زمانی که اشک مرد مغرور و محکمم را دیدم برایم زمان از
حرکت ایستاد ...
_آهو....
_جان آهو سیاوشم
دستانش را برای به آغوش کشیدنم باز نمود و من به سمتش پرواز کردم ....
سرم را روی سینه تکیده اش گذاشته بودم و از ته دلم زار میزدم و عطر تنش را به مشام میکشیدم...
_چرا سیاوش بیخبر رفتی؟چرا عزیزجانم نگفتی مریض شده ای...میدانی سه ماه آزگار هرروز زیر درختی که
قرار وفا تا پای جان را باهم گذاشته بودیم نشستم و به یادت اشک ریختم ...
_آرامش باش عزیزکم ...هیس ....
_سیاوش خوب میشوی مگرنه؟
_آره عزیزم خوب میشوم بخاطر تو به جنگ دنیا میروم جنگیدن با سرطان که چیزی نیست نترس آهو فقط
اسمش ترسناک است بخاطر تو خوب میشوم
_سیاوش من میترسم ...
_دستت را بمن بده ...من به تو قول میدهم که تنهایت نگذارم ..
_چرا بیخبر تنهایم گذاشتی.؟
_به خدا شرمنده ام عروسکم اما باورکن همان روز تا شب چندبار دیگر خون دماغ شدم و از حال رفتم البته
از اوایل دوران آموزشی این حالت را داشتم ..آنقدر حالم بد بود که فورا برای انجام آزمایشات بستری ام
کردند برایم مقدور نبود به دیدنت بیایم البته هرروز قیافه ام پژمرده تر و تکیده تر میشود دلم میخواست
من همان سیاوش ورزیده در ذهنت باقی بمانم راستش آهو دلم نمیخواست با دیدن من ناراحت
شوی...چطور فهمیدی اینجا هستم؟
سرم را به سینه اش فشردم و تمام اتفاقات این سه ماه را از اول تا به همان لحظه که کنارش بودم را
تعریف کردم ...
دوساعتی را با آرام جانم تنها خلوت کرده بودم که عمو و حاج حسن هم به دیدن سیاوش آمدند و بعداز کلی
روحیه دادن و صحبت با هم به همراه عمو راهی خانه شدم ...
باورش برایم دشوار بود که سیاوش هرلحظه با مرگ دست و پنجه نرم میکرد ...تعطیلات عید را به بهانه
اینکه سه ماه تا کنکور مانده خانه عمو جان ماندگار شدم و همراه خانواده ام به مازندران نرفتم ...هرروز
عمو مرا به نزد سیاوش میبرد و تا غروب اجازه میداد کنار محبوبم بمانم ...
آن ساعت ها گرچه تلخ ترین ساعات عمرم بود که سیاوش بیمار بود و درد میکشید اما از جهتی که در
هوایی که او نفس میکشید من هم تنفس میکردم برایم به شیرینی عسل بود...
سیاوش عزیزم امید داشت که حالش خوب میشود و ما باهم زندگی میکنیم ...هرلحظه با درد کشیدنش
صدبار روح از تنم جدا میشد و مجبور به تظاهر به حال خوب بودم تا عزیزدلم روحیه اش را از دست ندهد
...
روز نهم فروردین بود که به دیدن سیاوش رفتم حالش خیلی بدتر از قبل شده بود و جز چند دقیقه پزشک
معالجش اجازه ملاقات بمن نداد ...دلم مانند سیر و سرکه میجوشید عزیزجانم را به اتاق مراقبت های ویژه
برده بودند ...حاج حسن انگار سالها پیرتر شده بود به همراه فاطمه خانم مادر سیاوش پریشان پشت در
اتاق نشسته بودند حال من هم دست کمی از آنها نداشت تا آخر شب کنارشان ماندم و با اصرار مرا راهی
خانه عمو شاهرخ کردند ...قرار شد فردا صبح زود دوباره به دیدن سیاوش بروم ...هرگز آن شب شوم را
فراموش نخواهم کرد ...آن شب تا اذان صبح در اتاق راه رفتم و با خدا راز و نیاز کردم که حال سیاوش خوب
شود از ته دلم از خدا میخواستم سیاوش خوب شود و تمام درد و بلایش به جان من بیفتد ...دلشوره امانم
را بریده بود بعداز نماز صبح به نزد عمو رفتم که سر سجاده مشغول خواندن قرآن بود ...
_عمو خیلی دلم شور میزند واقعا از توانم خارج است که تا طلوع خورشید منتظر بمانم تورا به همین قرآن مرا
به بیمارستان برسان...
_خیر است دخترم آرام باش ..حالت را درک میکنم آماده شو به روی دو چشم عمویت الان میرویم ...
خم شدم و بوسه ای به دست عمو زدم و با عجله لباس هایم را تعویض کردم و آماده رفتن شدم
دلشوره امانم را بریده بود و از شدت استرس دچار تهوع شده بودم به حدی که عمو گوشه خیابان مجبور به
توقف شد و من لبه جدول های خیابان تمام محتویات معده خالی ام را بالا آوردم ...
تا به بیمارستان برسیم تند تند با انگشتان دستم صلوات میفرستادم و از خدا میخواستم که اتفاق بدی
نیفتاده باشد و دلشوره ام بیخودی باشد...
عمو ترمز گرفته نگرفته من در ماشین را باز نمودم و خودم را با عجله به طبقه سوم رساندم ...حاج حسن و
فاطمه خانم گریه کنان به سمتم دویدند ...
_آهو عجله کن سیاوش فقط میخواهد تورا ببیند
_چه شده حاج خانم؟
_سیاوش حالش هر لحظه بدتر میشود تورا به خدا خودت را به بالینش برسان...
دیگر اختیار کارهایم دست خودم نبود هردویشان را پس زدم و فورا خودم را به اتاق مراقبت های ویژه ای
که حضورم ممنوع بود رساندم نگهبان و پرستار هم نتوانستند مانعم شوند ....
سیاوش عزیزم زیر هزاران دستگاه و اکسیژن محصور شده بود...رنگ صورتش به سفیدی مهتاب شده بود
و چشمانش نیمه باز بود ...
دستش را که بر اثر آنژوکت سیاه و کبود شده بود در دستم گرفتم و بوسه ای برآن نشاندم...
چشمانش را به زحمت باز کرد و رد اشک از گوشه چشمش تا گودی گردنش لغزید ...
_سیاوشم الهی آهو فدای چشمانت شود تورا به خدا طاقت بیار سیاوش تو نباشی من هم تمام میشوم...
فقط نگاهم میکرد... دست سردش را که در دست گرمم گرفته بود فشردم و گفتم سیاوش تو قول دادی
تنهایم نگذاری...سر قولت بمان ...سیاوش تورا به خدا به خاطر دل من طاقت بیار...
با دستش به سختی اشاره کرد ماسک اکسیژنش را بردارم ...تردید داشتم اما با باز و بسته کردن
چشمانش اطمینان داد ایرادی ندارد...
ضربان قلبم کندتر از حد معمول میزد با اکراه ماسک را برداشتم ...
لب های سفید و خشکیده اش تکانی خورد که متوجه نشدم چه گفت...
سرم را نزدیک لبش نگه داشتم گفتم آرام جان آهو دوباره بگو ....
_د..و...س...ت..
منتظر بقیه جمله اش بودم که سکوت کرد سرم را بلند کردم که از شدت ترس و وحشت از دیدن چشمان
بازش که پلک نمیزد جیغی از ته دل کشیدم....
از شنیدن صدای من پرستار و پزشک معالجش با عجله خودشان را رساندند و مرا از آنجا دور کردند ...
توی راهرو کنار خانواده اش و عمو شاهرخ به انتظار ایستاده بودیم ...دکتر که از در اتاق خارج شد شتابان
به سمتش یورش بردم ...
_دکتر چه شد؟سیاوش چه شده بود؟
_دخترم تسلیت میگویم ..همان لحظه که چشمانش ثابت شدند تمام کرد...من تمام تلاشم را کردم که با
شوک اورا برگردانم اما متاسفم...
دیگر حرف های دکتر را نمیشنیدم همانجا کف راهرو نشستم و بر سر و صورت خودم میکوبیدم ...
_سیاوش تو قول دادی خوب شوی....سیاوش تو قول دادی تنهایم نگذاری....
_دخترم بلند شو...
_عمو سیاوش مرد؟عمو سیاوش را دیگر ندارم ...عمو میبینی چه خاکی به سرم شد ...
اشک های عمو راهشان را بازکردند...
_دخترم تورا به خدا آرام باش.
_چطور آرام باشم عمو جان تمام دنیای من مرد تمام آرزوهایم مرد عمو دیگر به ذوق و شوق دیدن روی ماه
چه کسی روزهای تقویم را بشمارم...
فاطمه خانم به سمتم آمد و سرم را در آغوش گرفت ...
_دخترم عزیزکم دیدی چه بیچاره شدم تنها فرزندم را از دست دادم سیاوشم با درد و زجر مرد گلم جوان
بود ...آهو سیاوشم تمام ذوق و شوقش پوشیدن لباس دامادی بود که تو عروسش باشی ...
محکم فاطمه خانم را به آغوش گرفتم و پا به پایش اشک ریختم ..حاج حسن گوشه ای نشسته بودو مردانه
و پدرانه اشک میریخت ...عمو سعی در آرام کردنش داشت اما بیفایده بود ...
_سیاوش نتوانست جمله اش را تمام کند میخواست بگوید دوست دارم اما تا آخر جمله اش را خدا به او
فرصت نداد حاج خانم دلم از خدا هم گرفته که عشقم را از من گرفت ...
_بمیرم برای دل عاشق هردویتان مادر....
آنقدر ضجه زدم و مویه کردم که دیگر چشمه اشکم خشکید و حنجره ام گویی با هر آوا و صدایی غریبه شد
...با کمک عمو به خانه برگشتم و لباس هایم را با سرتاپا مشکی عوض کردم ...سرظهر مراسم خاکسپاری را
برگزارمیکردند ...پاهایم تحمل وزنم را نداشتند ...گویی هیچ اتفاقی از ساعت پنج صبح را که سیاوشم
جان به جان آفرین تسلیم کرده بود به خاطر نداشتم ...مسخ شده به دنبال عمو راهی مراسم خاکسپاری
شده بودم ...قطعا اگر عمو زیر بغلم را نمیگرفت همان قدم اول نقش برزمین میشدم ...گوشه ای دورتر از
جمعیت کز کرده بودم و به مراسم وداع با سیاوش عزیزم خیره شده بودم ...دیگر یک قطره اشک هم
نریختم حالم دست خودم نبود بغض راه گلویم را مسدود کرده بود که نه تبدیل به اشک میشد و نه توان
قورت دادنش را داشتم ...عمو نگرانم بود و مدام به من میگفت آهو تورا به خدا گریه کن سبک شوی دور
از جانت دق میکنی...
اگر میخواستم هم توان صحبت را نداشتم تنها آرام و خاموش نظاره گر جسم بی جان عزیزم بودم که چه
مظلومانه به آغوش سرد خاک سپرده شد ...فریادها و ضجه های فاطمه خانم مانند خنجر بر قلبم زده میشد
..چطور طاقت دیدن مادری را داشتم که صورتش غرق اشک بود و بر سر جنازه دردانه و تکدانه فرزندش
کل میکشید و میگفت دامادی سیاوشم است چرا گریه ...سیاوشم داماد شده عروسش اینجاست ..عروس
قشنگم ببین سیاوش چه معصومانه تورا دوست دارد ورد زبانش فقط نام توست ...بیا جلوتر دخترم بیا
عشقت را ببین و دوباره کل میکشید دیدن مادرش درآن حال ذره ذره جانم را میستاند گویی دیوانه شده
بود ..دیوانگی هم داشت به یکباره عزیزجانت را به خاک بسپاری...صدایش که میگفت سیاوش مادر پاشو
ببین عروست به دیدنت آمده پاشو دیگر مادر جان تنبلی بس است منتظرتوست پاشو به همه نشان بده
مارا تنها نمیگذاری..جگرگوشه ام جگرم میسوزد نباشی اشک همه حاضرین را درآورده بود...سکوت و
بغضم حاج حسن را هم نگران کرده بود که آخر مراسم به سمتم آمد ...
_آهو دخترم خواهش میکنم گریه کن ...
و من تنها در سکوت در چشمانش خیره شدم ...قلبم از دیدن پدری که تنها فرزند جوانش را معصومانه به
خاک سپرده بود فشرده شده بود...
نمیدانم قیافه ام چه طور شده بود که همه را نگران کرده بود حتی فاطمه خانم آن مادر داغ دیده را هم به
سمتم کشاند و به آغوشم کشید ...
عمو به خاطر حال بد من از پدر مادر سیاوش عذر خواهی کرد و بعداز گفتن تسلیت مجدد زیر بغلم را گرفت
تا به خانه مرا بازگرداند ...هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودیم که صدای حاج حسن باعث توقفم شد...
_آهو صبرکن
فقط به سمتش برگشتم و منتظر به او چشم دوختم ...دستش را در جیب شلوارش کرد و پاکت نامه ای را به
طرفم گرفت...
_این نامه را سیاوش برایت نوشته از من خواست به تو برسانم ..
بی حرف فقط نامه را از دستش گرفتم و دوباره همراه عمو به راه افتادم....
عمو تمام ماجرا را برای زنعمو تعریف کرده بود وقتی به منزلشان برگشتم زنعمو مرا به آغوش کشید و سعی
در دلداری ام داشت اما گویی حس شنوایی ام را هم از دست داده بودم ...به اتاق مهمان هدایتم کرد تا
استراحت کنم...
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم ...دلم طاقت خواندن نامه سیاوش را نداشت
...وقتی از تنها ماندم با زنعمو مطمئن شدم بی سرو صدا راهی خانه خودمان که روبروی خانه عمو بود شدم
...تنها چیزی که در سرم میچرخید این بود که وقتی سیاوش نیست من چرا باید زنده باشم ؟من باید سر
عهدم با سیاوش میماندم و تنهایش نمیگذاشتم ...آهسته سمت جعبه قرص ها رفتم ...درست به خاطر
ندارم چه قرصی را چند بسته خوردم اما تقریبا تمام قرص های درون جعبه را از کاور بیرون کشیدم و
خوردم....
کمتر از نیم ساعت بعد چشمانم سیاهی رفت و همان کف آشپزخانه نقش بر زمین شدم ...
زمانی چشمانم را به زحمت باز کردم و نگاه گنگم به دورتا دور اتاق بی روح بیمارستان افتاد چهرهای
آشنایی را بر بالین خود دیدم که همه با صورتی آمیخته از اشک و لبخند مرا نظاره میکردند...مادرم...حاج
رضا...آوا....عمو و زنعمو و حتی حاج حسن و فاطمه خانم را منتظر در اتاق دیدم...
_تشنه ام...
_خدایا شکرت که سالمی دخترم مارا نصف عمر کردی...
مادرم بعداز گفتن این حرف دستمال خیسی را آهسته بر لبم کشید...
_عزیزم فعلا دکترت گفته آب نخوری...
حاج رضا سمتم آمد و پدرانه پیشانی ام را بوسید ...
_آهو اگر بلایی به سرت می آمد که پدرت دق میکرد دخترم میدانی دوماه است که در حالت اغما به سر
برده ای ...برگشتت معجزه ای بیش نیست ...
باورم نمیشد یعنی واقعا من دوماه بیهوش بوده ام...
نگاهم به چهره شکسته پدر و مادر سیاوش خیره ماند و داغ دلم تازه شد ...
اشک به آرامی از گوشه چشمم فرو ریخت...
کاش زنده نمیماندم ...کاش من هم پیش سیاوش بودم ...بدون سیاوش این دنیا به چه کار من می آمد؟
ساعتی را همه کنارم ماندند و بعد به درخواست پزشکم اتاق را خلوت کردند...
نیازی به همراه نداشتم چرا که در بخش مراقبت های ویژه بستری بودم ...آخر شب در فکر و یاد و خاطره
های سیاوش پرسه میزدم ... پزشک معالجم که آقایی حدودا شصت ساله بود به کنار تختم آمد و صندلی
را عقب کشید و نشست ...
چنددقیقه خیره به من نگاه کرد...
_خوشحالم که زنده ای...
_اما من خوشحال نیستم...
_آن شبی که تورا شتابان به بیمارستان رساندند ومن پزشکت شدم هرروز از خدا میخواستم زنده بمانی تا
روزی از تو بپرسم چه چیزی باعث شده دختر زیبایی مثل تو دست به همچین کار خطرناکی بزند؟آهو چه تورا
از زندگی سیر کرده؟
_مرگ عشقم ...دکتر من کنارش بودم که عمرش تمام شد...ما به هم قول داده بودیم هرگز یکدیگر را
تنها نگذاریم...
_علت مرگش چه بود؟
_سرطان روده
_تسلیت میگویم...واقعا متاسف شدم دخترم ...اما تو زنده ای آدم زنده باید زندگی کند تو نباید آنقدر
ضعیف باشی که دست به گناهی چون خودکشی بزنی
_من زندگی که سیاوش در آن نباشد را نمیخواهم ...
_جوانیست و عاشقی...اما قوی باش آهو...میدانم درد و داغ کمی بر قلبت برجا نمانده که بگویم فراموش
کن نه فراموش نکن اما زندگی کن آنطور که شایسته اش هستی میدانی در همین بیمارستان چند بیمار
هست که آرزوی سلامتی دارد؟تو که از این نعمت خداوند بر خورداری ناشکری نکن ...
_من تمام زندگی ام را به خاک سپردم دکتر دیگر زندگی نمانده ...
چند لحظه دیگر دکتر کنارم ماند و بعداز گفتن شب بخیر تنهایم گذاشت ...
حالم از شعارهایی که هرکس از راه میرسید میداد بد میشد ...هیچکس نمیتوانست دردی که در قلبم به
جا مانده بود را درک کند...آنقدر به سیاوش فکر کردم و در خیالم با او صحبت کردم تا به خواب رفتم...
یک هفته بعداز بیمارستان مرخص شدم...تمام امتحانات ترم آخر پیش دانشگاهی را به علت غیبت تجدید
شده بودم و از امتحان کنکور جا ماندم...چندان هم برایم ساختن آینده بهتر معنا و مفهمومی نداشت من
زندگی و آینده را با سیاوش میخواستم که بسازم وقتی دیگر عزیزجانم نبود چندتکه ورق پاره به عنوان
مدرک به چه کار من می آمد....گویی مرا هم با سیاوش دفن کرده بودند که تبدیل به یک مرده متحرک
شده بودم ...بعداز ماجرای خودکشی ناکامم پرده از عشق من و سیاوش برای خانواده ام برداشته شده بود
و همه چی برایشان هویدا شده بود ...اما آنقدر شرایط روحی بد و افسرده ای داشتم که خانواده ام بدون
بازخواست و شماتت مرا به حال خود گذاشته بودند و چیزی را به رویم نیاوردند ...
دلم حسابی برای دیدن سیاوش مظلومم پر میکشید..به خودم جرات خواندن نامه اش را دادم و با دستان
لرزان نامه را گشودم ...
بسم الله الرحمن الرحیم
آهوی قشنگم اکنون که این نامه را میخوانی سیاوش نزد تو روسیاه است و مجبور به ترکت شده اما نازنینم
من با میل خودم نرفته ام ...هرلحظه فکرت در سرم و یادت درقلبم است ...از لحظه اولی که دیدمت خواب
و خوراک برمن حرام شد...من شیفته شرم و ترس در نگاهت درآن جشن تولدی که هیچ تعلقی به آن
نداشتی شدم ...آهو جانم نمیدانی که چه حس و حال غریبی دارم که تو آرام جانم را با سلول به سلول
وجودم میطلبم اما آنقدر سرطان لعنتی ام ریشه زده که هر ثانیه را سلول به سلول از تو در حال دور شدن
هستم ...نمیدانی نازنینم تا چه حد برایم سخت و دشوار است که هرساعت را منتظر مرگ باشم و آنقدر
حالم خراب باشد که به خدا بگویم خدایا تورا به خدا به من مهلت بده فقط یک روز بیشتر آهویم را ببینم و
روز بعد باز از خدا فرصت یک روز دیگر را بخواهم...
قشنگترینم مبادا نم اشک در چشمان زیبایت بعداز من بنشیند زندگی کن آهو تورا به خدا به جای من هم
زندگی کن ...عمر من آنقدر کوتاه و تلخ شد که حتی فرصت اینکه برای پدر و مادرم فرزند خوبی باشم هم از
من دریغ شد...هراز چندگاهی به خانواده ام سر بزن و جویای حالشان باش بعداز من خیلی تنها میشوند


فصل ششم :😎
 
...آهو دنیای آخرتم را با غصه خوردن جهنم نکن ...اگر بدانی که سیاوش عاشق لبخندت و آن نیمه چال
روی لپت است هرثانیه را میخندی ...دنیای من مراقب خودت باش ازدواج کن خوشبخت باش خوشبختی را
بساز من همیشه دوستت دارم و مراقبت هستم دلم میخواهد دنیا دنیا حرفهایی که در دلم تلنبار شده را
برایت بنویسم اما شرمنده ام که از شدت درد بیش از این توانش را ندارم خلاصه اش میکنم در یک کلام
که عاشقانه دوست دارم ...
عاشق روسیاه تو سیاوش
هزاران هزار بار نامه اش را بوسیدم و اشک ریختم برای دردهایی که عزیزجانم متحمل شده بود و دم نزده
بود ...آخر این سرطان لعنتی از کجا سرو کله اش پیدا شده بود که تیشه به ریشه زندگی من و سیاوش زد
...
نامه اش را مانند یک شی با ارزش و گرانبها با احتیاط تا زدم و در صندوقچه چوبی ام که یادگاری های
سیاوش در آن قرار داشت گذاشتم ...عزیزجانم را وقتی برای اولین بار با موهای تراشیده دیدمش و حسابی
یکه خورده بودم و گله کرده بودم که دلم برای موهای خوش حالتت تنگ میشود دسته ای از موهایش را در
مشمایی برایم نگه داشته بود و به دستم داده بود که آن موهای نرم و خوش حالت هم جز دارایی های
باارزشم در صندوقچه بود ...سیاوش بمن گفته بود آهو من حتی موهایم را هم به تو یادگاری دادم دختر
تو نمیخواهی چیزی به من بدهی؟و من چه ساده با لبخند گفته بودم عزیزم من که قلبم را به تو داده ام چه
چیز با ارزشتری میخواهی...
و اوبه نشانه تسلیم دستانش را بالای سرش نگه داشته بود
بدون شک یاد خاطراتمان مرا از پا در می آورد ...روی تاب فلزی درون حیاط نشسته بودم و آرام خودم را
تاب میدادم ...چشمانم را بسته بودم که باز به خاطرات سیاوش پر کشیدم ...روی نیمکت های فلزی پارک
زیر درخت تنومند بید مجنون نشسته بودیم ...
_آهو ماشالله چه موهای زیبا و بلندی داری دختر ...
_چشمانت قشنگ میبیند ..
_آخ که آهو دلم نمیخواهد جز خودم کسی موهای بلند و زیبایت را دید بزند ..
_چقد حسود ...
_مردی که غیرت نداشته باشد و نسبت به عشقش حسود نباشد که مرد نیست ..
_مرد نیست پس چیست؟
_فرانگیس است
و پشت بند حرفش هردو پقی به زیر خنده زدیم...
_آهو همیشه برایم بخند من طاقت ندارم چشمانت را بارانی ببینم
_چشم سیاوشم وقتی تو کنارمی دلیلی ندارد چشمانم بارانی شود تو که هستی همیشه شادم...
_الهی همیشه شاد باشی
_آمین
اختیار کارهایم دست خودم نبود سیاوش گفته بود دوست ندارد کسی موهای بلند و مواجم را ببیند ...با
گریه و شتابان خودم را به اتاقم رساندم و قیچی را برداشتم و مدام جیغ میزدم دیگر تو نیستی موهایم را
تحسین کنی نمیخواهم ...من این موها را بدون تو نمیخواهم...
مادرم و آوا هراسان وارد اتاق شدند و از دیدن قیچی در دستم و موهایی که به طرز بی رحمانه ای از ته
کوتاه شده بودند حیرت کردند ...
_آهو جان با خودت چه کار کردی دخترم...عزیزم آرام باش قیچی را بمن بده ...
خودم را به آغوش مادر سپردم و مانند آهوی بی پناهی که از دست صیاد فرار میکند و به آغوش مادرش
پناه میبرد نفس نفس زنان گریه سردادم ...
_مامان من خیلی تنها شده ام ...مامان سیاوش مرا دوست داشت ..
_هیس ...آرام باش عزیزم میدانم دوست داشت... بمیرم برای بی پناهیت مادر...
آوا هم گریان یک گوشه کز کرده بود و فقط نظاره گر من و مادر بود...
لعنت به روزهای بدون سیاوش ...آنقدر عجیب و مرموز شده بودم و دست به کارهای خطرناک میزدم که
حاج رضا و مادرم مرا نزد روانشناس بردند و تحت درمان قرار گرفتم ...نتیجه سه ماه رفتن و آمدن نزد
روانشناس فقط کنار آمدنم با مرگ سیاوش بود و من هرگز نتوانستم اورا فراموش کنم گویی سیاوش با
پوست وخونم عجین شده بود ...با اصرار خانم دکتر روانشناس امتحاناتی را که تجدید شده بودم را شهریور
پاس کردم و توانستم دیپلمم را بگیرم ...تا همین حد هم برای من خیلی بود...کلا قید کنکور و دانشگاه را
زده بودم و بیشتر وقتم را در اتاقم به دیدن هفت عکس مشترکی که با سیاوش در پارک داشتم
میگذراندم ...عکاس دوره گرد پارک هم مارا دیگر لیلی و مجنون صدا میزد در هربار قرارمان عکس یادگاری
ازما میگرفت ...و من چقد ممنون حضور آن عکاس باشی بودم که حداقل با ثبت خاطراتمان تصویری از
سیاوش برایم به یادگار گذاشته بود...
من نیاز به آرامش داشتم تا حال خودم را دریابم و آرامش را فقط در تنهایی میدیدم که آن روزها از ترس
اینکه باز دست به خودکشی یا خودآزاری بزنم حاج رضا..مادرم...آوا...عمو جان...زنعمو با تنها نگذاشتنم و
سرک کشیدن در تنهاییم آرامش را برمن حرام کرده بودند ...یک روز که حسابی دلتنگ سیاوش شده بودم
سراغ صندوقچه ام رفتم البته کار هرروزم بود...درصندوقچه را باز کردم و تک به تک عکس هایش را
بوسیدم...نامه اش را خواندم و انگشتر یادگاری اش را در دست گرفته بودم که آوا بدون اجازه وارد اتاقم
شد و خلوتم را برهم زد ...
_چه میخواهی آوا مگر اینجا طویله ست؟که سرت را پایین می اندازی و داخل میشوی...
_میخواستم ببینم در چه حالی؟
_خواهرمن نترس زنده ام چه از جانم میخواهید چرا لحظه ای رهایم نمیکنید ...
_چخبره آهو صدایت را پس سرت انداخته ای و هوار میکشی...
_مادر خسته ام کرده اید من خودم را نمیکشم خودم در حال مردن هستم خب بگذارید آرام و خاموش
بمیرم چه از جانم میخواهید چرا هرلحظه یک نفر خلوتم را برهم میزند...
_صدایت را پایین بیاور خسته ام کرده ای خوبه شوهرت نمرده که هرروز ما باید شاهد آه و ناله هایت
باشیم خانه را به ماتمکده تبدیل کرده ای ...
و من ناباورانه به مادرم خیره شده بودم...
_سیاوش عشق من بود چطور دلت می آید مادر درمورد عزیز از دست رفته ام اینگونه سخن بگویی
_دیگر شورش را درآورده ای به خودت بیا هجده سال بیشتر نداری انگار یک زن بیوه هفتاد ساله شده ای
به خدا که آن خدابیامرز هم راضی نیست تو اینچنین درعذاب باشی ..
_تورا به خدا تنهایم بگذارید ...تورا به خدا تورا به جان آوا از اتاق خارج شوید بخدا دیگر کار احمقانه ای
نمیکنم انقدر نگرانم نباشید میدانم دوستم دارید اما بخدا گاهی دوست داشتن در احترام به حریم و
تنهایی فرد است ...
حق بدهید ..یک وقتهایی آدمها حوصله ی خودشان را هم ندارند...نباید توقعی داشته باشید..وگرنه
دیوار حرمت ها فرو میریزد...کاری به کار بی حوصلگی ام نداشته باشید تورابه خدا قسم...بابت حال بدم
توضیح نخواهید...
هرآدمی حق دارد گاهی از قوی بودن انصراف دهد و خلوتی بی واسطه بخواهد...جایی که خبری از هیاهوی
هیچکس نباشد ...جایی که درسکوت و تنهایی بنشینم و خودم را پیدا کنم...مادر بخدا صبر آدم که لبریز
میشود نسبت به همه چیز بی حس میشود ...دنبال غار تنهاییم میگردم ...تورا به خدا درک کنید آدمم کم
آورده ام ...کم آوردنم را جدی بگیرید ...تورا به خدا دور تر بایستید ...میدانم دوستم دارید و نگرانم
هستید اما گاهی همین به حال خود رها کردن همین سکوت و حق دادن ...بهترین حالت دوست داشتن
است...
از آن روز که مادر و آوا غمگین از حال بدم اتاق را ترک کردند دیگر کسی بدون اجازه وارد حریمم نشد و
خلوتم را برهم نزد ...البته از دور هوایم را داشتند و همچنان مراقبم بودند ...من زندگی را به کام همه تلخ
کرده بودم و از این بابت عذاب وجدان داشتم باید هرچه زودتر افکارم را جمع و جور میکردم و حداقل در
حضورشان تظاهر به حال خوب میکردم ...من هرگز طاقت نداشتم غم نگاه خانواده ام را ببینم و لعنت بمن
که چندماه بود غم را مهمان نگاهشان کرده بودم ...
تا اینجای قصه غم انگیز زندگی ام را نوشتم که دیگر خسته شدم دستی به صورتم کشیدم که متوجه
شدم از اشک خیس شده است ...
آخ سیاوش اگر بدانی داغ از دست دادنت چه با روزگارم کرد که هنوز بعداز گذشت هفده سال داغت مانند
همان روزهای اول حالم را دگرگون میکند و یادت مانند گدازه های داغ آهن قلبم را میسوزاند ...
مختصر غذایی را برای شام تدارک دیدم و بعداز تناولش به خواب رفتم ...یک هفته ای میشد که در شرکت
کارمند سوگل شده بودم همه چی خوب پیش می رفت جز نگاه های گاه و بیگاه یکی از مهندسین بنام
شرکت ...هربار که مشغول کارم بودم سنگینی نگاهی را حس میکردم که تا رویم را به طرفش
برمیگرداندم نگاه مهندس بابک بهارلو را غافلگیر میکردم که سرش را پایین می انداخت یا گاهی لبخند
جذابی را نثارم میکرد ...معنای حرکات و رفتارش برایم گنگ بود...اصلا خسته تر از آن بودم که خودم را
درگیر حواشی کنم ...بی اعتنایی را پیش گرفته بودم و سرم به کار خودم گرم بود ....
شب قبل را تا دیر وقت مشغول نوشتن بودم صبح به علت کم خوابی قرمزی چشمانم حسابی توی ذوق میزد
...
آن روز مهندس بهارلو دیرتر از حدمعمول به شرکت آمد به احترامش از جا برخاستم و سلام گفتم...
_سلام مهندس صبح بخیر
_سلام خانم صولت صبح شما هم بخیر
چشمانتان چه شده؟گریه کرده اید؟
_نه چیز مهمی نیست کم خوابیده ام...
_حیف از چشمان زیبایتان نیست که با کم خوابی این بلا را سرش آورده اید...
و من مات تعریفی که در لفافه از زیبایی چشمانم کرده بود ،بودم که بدون صحبت دیگری راهی اتاقش شد
...
طی یک هفته ای که در شرکت مشغول به کاربودم مهندس امیر ساجدی را که مدیرعامل و همسر سوگل
بود را ملاقات نکرده بودم از سوگل شنیده بودم که همسرش برای بازدید یکی از پروژه های عمرانی به دبی
سفر کرده است ...مشغول سر و سامان دادن به کارهایم بودم که عطر تلخی در فضا پیچید آنقدر بوی عطر
خاص و ماندگار بود که بی اختیار سرم را از روی صفحه مانیتور بلند کردم تا سرکی بکشم و صاحب آن عطر
خوشبو را ببینم ...
یک آقای حدودا چهل ساله که کت شلوار سورمه ای و کراوات سورمه ای برتن داشت که زیادی او را جدی و
با ابهت به نمایش گذاشته بود خیره به من نگاه میکرد...
_سلام جناب بفرمایید؟
_سلام خانم...منشی جدید شما هستید؟
_بله ...من شما را به جا نمیاورم؟
_امیر ساجدی هستم مدیر عامل شرکت...
فورا از جایم برخاستم و بابت اینکه نشناختمش عذر خواهی کردم..
سرش را با غرور تکان داد و راهی اتاق مدیریت شد...
از اینکه با رفتار ساده لوحانه ام این اجازه را صادر کردم که با تمسخر نگاهم کند از دست خودم عصبی و
کلافه بودم..
_یعنی خاک برسرت آهو اصلا بوی ادکلن از هرجا که بود توچرا مانند بچه ها سرک کشیدی تا ببینی کیست
...
_با خودتان صحبت میکنید خانم صولت؟
_شما اینجا بودید؟نه چیزی نیست ..فکرم درگیر است..
_خانم صولت امکان دارد بعداز ساعت کاری چند دقیقه مصدع اوقات شما باشم؟
_در چه بابی جناب بهارلو؟
_اگر بزرگواری کنید و اجازه دهید ممنون شما خواهم بود...
نمیدانستم چه بگویم اما در عالم همکاری دور از ادب بود درخواست محترمانه اش را رد کنم به ناچار گفتم
مسئله ای نیست ..
_ممنون ..بعداز ساعت کاری خودم جسارتا شما را میرسانم تا در مسیر صحبت کنیم...
چیزی نگفتم و او سکوتم را به نشانه موافقتم تلقی کرد ...
تا پایان ساعت کاری خودم را غرق در کارهای روزمره شرکت کردم ...
بعداز پایان ساعت کاری مقابل درب پارکینگ شرکت منتظر مهندس بهارلو بودم که چند دقیقه بعد سوار بر
ماشین شاسی بلند مدل بالایش مقابل پایم ترمز کرد و با احترام خودش درب جلو را برایم گشود ...مردد
سوار شدم ..کمی از مسیر را رفته بودیم ...
_خانم صولت آدرس را میگویید؟
_من مزاحم شما نمیشوم مسیرتان دور میشود اگر زودتر صحبتتان را بکنید من رفع زحمت میکنم..
_اصلا زحمتی نیست و کاملا مراحم هستید خواهش میکنم مسیر را مشخص کنید..
_بی زحمت به سمت بهارستان حرکت کنید .
_چشم حتما..
_خب نمیخواهید شروع کنید؟
_راستش میخواهم اما گفتنش برایم سخت است..
_راحت باشید..
_راستش چه طور بگویم من بابک بهارلو طراحی و دکوراسیون داخلی منزل خوانده ام و در شرکت مسئول
کارهای داخلی پروژه ها هستم ...درآمد خوبی دارم و تقریبا وضع مالی مرفه ای را دارم
_خب این صحبت ها چه ارتباطی بمن دارد؟
_خواهش میکنم تا پایان صحبت هایم را گوش دهید ...
شصتم خبردار شد که منظورش از این حرفا چه بود اما به رسم ادب مجبور به سکوت شدم و در دلم آنقدر
به او خندیدم که هرلحظه احساس میکردم اگر بداند من چه شرایطی دارم خودش هم از خنده ریسه خواهد
رفت که پیشنهاد ازدواج به من داده...
_خب میگفتم من الان سی و هفت ساله هستم و هرگز تا به این سن خواهان ازدواج با کسی نبوده ام اما از
روز اولی که شما را در شرکت زیارت کردم یک کشش و احترام خاص برایتان قائل هستم جسارت بنده را
ببخشید واقعا قصد و نیت بدی ندارم خانم صولت جوان تازه بالغی هم نیستم که از روی هوس و بچگی
درخواستی داشته باشم میخواستم اگر اجازه دهید با خانواده ام برای امرخیر مزاحمتان شویم...
و پشت بند حرف هایش نفس عمیقی کشید ...
_خب من نمیتوانم اقای بهارلو راستش از قرار امروز انتظار هر صحبتی را از جانب شما داشتم الا خواستگاری
...من جوابم منفی است نه اینکه خدایی نکرده ایرادی داشته باشید شما آنقدر خوب و کامل هستید که
هرکسی خواستار زندگی مشترک با شما باشد اما ایراد از من است
_شما هیچ ایرادی نداری خانم صولت چرا بهانه میاورید حداقل اجازه دهید یک مدت کوتاه زیر نظر خانواده
هایمان باهم رفت و آمد کنیم شاید نظرتان راجب من عوض شد ...
چطور میتوانستم به او همه چی زندگی ام را بگویم ...من اصلا دلم نمیخواست مسائل و شرایط زندگی ام به
محیط کارم ربط پیدا کند اما مثل اینکه برای آنکه آبی پاکی را روی دستش بریزم مجبور بودم حقیقت را به او
بگویم ..
_جناب بهارلو شما انسان محترمی هستید راستش من اصلا دلم نمیخواست که مشکلات و حریم خصوصی
زندگی ام به محیط کارم ارتباط پیدا کند و کسی از زندگی شخصی ام سر درآورد اما برای رفع سوتفاهم از
جانب شما باید حقیقتی را به شما بگویم..
_خیالتان راحت این حرف ها فقط بین ما دونفر میماند راحت باشید..
_من یک زن مطلقه هستم که در تهران تنها زندگی میکنم بنا به دلایلی که کاملا شخصی هستند ...
_باور نمیکنم خانم صولت دروغ خوبی نگفتید که مرا از سر باز کنید.
_اما من حقیقت را گفتم باورکنید..از اینکه مرا رساندید ممنونم همین کنار پیاده میشوم...
بدون صحبت دیگری توقف کرد ..
آنقدر غرق تفکر بود که حتی متوجه خداحافظی من نشد و همچنان در سکوت به جلو خیره شده بود...
نق زنان پله ها را میپیمایم تا به طبقه سوم میرسم ...با بی حوصلگی کلید را در قفل میچرخانم و مستقیم
به سمت حمام حرکت میکنم آنقدر زیر آب داغ می ایستم گویی تمام خستگی ام را آب میشوید و با خود
میبرد که چون پرنده ای سبک بال از حمام خارج میشوم...
آنقدر احساس سبکی و لذت بخشی برمن چیره میشود که مرا سمت دفتر خاطراتم میکشد تا ادامه زندگی ام
را قلم بزنم ...
دوسال بعداز مرگ سیاوش با کمک روانشناس تا حدودی با شرایط کنار آمده بودم و از انزوا خارج شده بودم
اما یاد سیاوش هرلحظه در قلبم ماندگار بود ...فاطمه خانم داغ سیاوش را تاب نیاورده بود و شش ماه
بعداز مرگ سیاوش خیلی مظلومانه و بیرحمانه با مرگ نابه هنگامش حاج حسن را در این دنیای پراز غم و
دلتنگی تنها گذاشته بود...گاهی به دیدن حاج حسن میرفتم و ساعتها در کنارش وقت میگذراندم
هردویمان درد مشترک داشتیم و پیر مرگ سیاوش شده بودیم ..شاید همان درد مشترک باعث انس و
الفت میان ما با وجود اختلاف سن زیاد شده بود ...هرگاه به منزلش میرفتم از تنهایی و بیکسی اش قلبم
تیر میکشید و با بغض به او خیره میشدم ...این مرد مهربان در این کره خاکی زیادی تنها و بی همدم شده
بود ...از دیدنم خوشحال میشد و برق شادی از حضورم را درنگاهش میخواندم ...این دوسال خواستگاران
متعدد با شرایط خوب زیادی برایم صف شده بودند که همه را بی چون و چرا رد میکردم ...یک روز که به
دیدن حاج حسن رفته بودم بعداز احوالپرسی گفت آهو دخترم امروز میخواهم پدر دختری باتو صحبت کنم
این ظرف هندوانه را بگیر برو روی تخت توی حیاط بنشین تا من هم پیش دستی ها را بیاورم و بیایم...
کمتر از چند دقیقه بعد حاجی کنارم نشست و برایم داخل بشقاب دو تکه هندوانه گذاشت..
_تا خنک است بخور باباجان
_ممنون..
_راستش آهو مدتی است میخواهم باتو صحبت کنم اما فرصتش پیش نیامد ..
_در چه بابی؟
_در مورد خودت
_مشکلی پیش آمده؟حضور من اینجا آزارتان میدهد؟
_این چه حرفی است دختر تو مانند سیاوش برایم عزیزی و جایگاهت کمتر از او نیست از ته دلم مانند دختر
نداشته ام دوستت دارم ...اما موضوع این است که تو خیلی جوان و زیبایی آدم زنده باید زندگی کند من
خودم آرزویم این بود که تو عروس و دختر این خانه شوی اما دست سرنوشت برای پسرم نخواست که
ازدواج کند چه بگویم جز اینکه راضیم به رضای خدا خودش سیاوش را بعداز هشت سال به ما بخشید و
خیلی زود از ما پس گرفت ...اما آهو موضوع تو هستی که جوانی و زیباییت در حال گذر است و تو هیچ
برنامه ای برای زندگی ات نداری قید دانشگاه رفتن را زده ای...تمام خواستگارانت را بی دلیل رد میکنی
...علنا داری اعلام میکنی که هیچ برنامه و هدفی برا زندگیت نداری و این اشتباه است دخترم ..دوسال
گذشت سیاوش زنده شد؟سیاوش زنده میشود؟بخدا که اگر بدانم زنده میشود خودم از تو میخواهم به
پای پسرم منتظر بمانی...خانواده ات نگرانت هستند و برای دختر ارشدشان هزاران آرزو دارند میدانم
سیاوش را عاشقانه دوست داشتی و داری اما خود سیاوش از تو خواست زندگی کنی حداقل به وصیت
پسرم احترام بگذار و زندگیت را از این بی هدفی رها کن آهو به خودت بیا حیف از توست که عمرت بیهوده
بگذرد آنقدر زمان زود سپری میشود تا به خودت بیایی میبینی پیرشدی و تنها و بی همدم مانده ای ..عزیزم
در دنیا نه پدر و مادر تا ابد برای انسان ماندگارهستند نه اولاد ...پدر و مادر همدیگر را دارند و قرار
نیست تا ابد زنده باشند و اولاد آدم وقتی به سن ازدواج میرسد پی زندگی خودش میرودو ناخودآگاه مسیر
زندگی اش جدا میشود فقط یک مونس و همدم خوب یک همسر باوفا است که برایت میماند ...حداقل
درست را ادامه بده و خودت را به جایگاه اجتماعی که لایقش هستی برسان ...
در سکوت فقط صحبت هایش را گوش دادم ...تمام حرف هایش را قبول داشتم اما حقیقت این بود که من
نمیتوانستم کسی را جز سیاوش دوست داشته باشم ...
آن روز تا غروب نزد حاج حسن ماندم و از هردری سخنی گفتیم ..غروب پدرم به دنبالم آمد و باهم راهی
خانه شدیم...
چند هفته بعداز صحبت با حاجی در کنکور دانشگاه آزاد شرکت کردم و با اطلاعات عمومی خودم و مباحثی
که از دوران دبیرستان به خاطر داشتم در رشته کامپیوتر قبول شدم و بعد از انجام مراحلش از مهر ماه در
کلاس های دانشگاه آزاد مشغول به تحصیل شدم تا حداقل یک کار مفید در زندگی ام برای انجام دادن
داشته باشم...با ورودم به دانشگاه فصل تازه ای در زندگی ام آغاز شد ...
اولین روزی که وارد دانشگاه شدم تحت تاثیر جو آنجا گنگ و مبهم شده بودم ...نمیدانستم باید چه کار
کنم و به چه کلاسی مراجعه کنم ...گیج و سردرگم اطراف را با کنجکاوی میکاویدم ...
_سلام ببخشید میتوانم کمکی کنم؟
_نه ممنون
_ترم اولی هستید؟
_بله...
_توی برد آخر راهرو برنامه کلاس ها هست میتوانید آنجا ببینید..
_ممنون از راهنمایی شما...
_شایان فروزش هستم
_خوشبختم
_و شما؟
_صولت هستم
بیشتر از کوپنش حرف زده بود بدون گفتن کلمه ای دیگر به سمت برد حرکت کردم و بعد از اینکه برنامه ام
را متوجه شدم به دنبال شماره مورد نظر کلاس راهی شدم ...
از وقتی که وارد دانشگاه شده بودم روحیه ام خیلی بهتر از قبل شده بود ذوق و شوق حاصل از علاقه ام به
کتاب هایم مرا دوباره به سمت آهوی شاد و سرزنده قبل از مرگ سیاوش سوق میداد...
خانواده ام نیز از خوشحالی من خوشحال بودند ..کاملا با مرگ سیاوش کنار آمده بودم و یادش را در گوشه
قلبم نگه داشته بودم هرزمان فرصت پیش می آمد حتما به دیدن حاج حسن پدر دردکشیده و کوه تجربه
میرفتم و از تجربیات و نصایحش استفاده میکردم ...
یک ترم را با موفقیت و نمره های بالا پاس کردم خواهان زیادی در بین هم دانشگاهی هایم پیدا کرده بودم
که هرگز هیچ کدامشان را حتی برای لحظه ای نتوانسته بودم بعنوان همسر آینده ام ببینم ...تنها چیزی که
سخت مرا تحت تاثیر قرار داده بود اصرار و پافشاری شایان فروزش پسر خیلی معمولی و نه چندان خوش
قیافه سال آخری رشته حسابداری بود...از اینکه بدجوری موی دماغم شده بود حس خوبی نداشتم ...
هرروز بر سر مسیرم قرار میگرفت و از عشق و عاشقی و تب تندش میگفت ...مگر من چند سال داشتم تنها
نوزده سال سن داشتم با یک شکست و ناکامی تلخ...طبیعی بود که بعداز تنها شدنم و تمام سختی هایی
که در دوسال اخیر کشیده بودم کم کم خام شوم و اجازه خواستگاری را به او دهم ...با خودم میگفتم این
هم مثل بقیه می آید و چایی و شیرینی اش را که خورد جواب منفی ام را بدرقه راهش میکنم ...از پافشاری
و اصرارش به ستوه آمده بودم که با خانواده ام درمیان گذاشتم و قرار خواستگاری گذاشته شد...
روز موعود که همان روز خواستگاری بود فرا رسید ...هیچ استرسی نداشتم آنقدر از زمان چهارده پانزده
سالگی ام خواستگار برایم آمده بود که پر از تجربه شده بودم و با مهارت کامل برخورد میکردم...آوا بیشتر
از من استرس داشت و مدام در رفت و آمد بود از این رفتارش خنده ام گرفته بود که اگر خواستگاری او بود
چه میکرد ...من تا بعدازظهر به استراحت پرداخته بودم و خیلی ریلکس با یک دوش ده دقیقه ای مهر
سکوت بر دهان مادرم زده بودم که از بس غر میزد پاشو آماده شو ...هیچ میل و رغبتی به آماده شدن
نداشتم با اکراه به سمت کمد لباس هایم رفتم و کت و شلوار گلبهی رنگم را تن زدم و شال سفیدی را بعد
از شانه زدن موهایم روی سرم قرار دادم ..چهره ام آنقدر معصوم و دلنشین بود که نیازی به بزک دوزک
نداشته باشم اما برای اینکه زیادی ساده به چشم نیایم رژلب گلبهی رنگ مادرم را برداشتم و یکبار روی لبم
کشیدم ...درون آیینه خودم را برانداز میکردم که صدای زنگ خانه و پشت بندش صدای احوالپرسی
مهمانان به گوشم رسید طبق دستور مادر باید در اتاقم میماندم تا زمانی که مرا صدا بزند به جمع بپیوندم
...بی حوصله روی تخت نشستم و گوش هایم را تیز کردم تا صدای صحبت های داخل سالن را بشنوم
...عصبی و کلافه شده بودم هرچه بیشتر گوش هایم را تیز میکردم کمتر صدایی را میشنیدم ...زمزمه وار
صداها به گوشم میرسید که اصلا متوجه چیزی نمیشدم ..در عالم خودم بودم که مادر با صدای بلند نامم را
صدا زد ...
_آهو جان بیا عزیزم
از قبل با مادر اتمام حجت کرده بودم که از مراسم مسخره چایی ریختن خوشم نمی آید و من چایی
نمیبرم...چون انتظار انجام هر عکس العملی را از جانب من داشت بیخیال چایی شده بود...
آرام و با متانت به سمت سالن خانه قدم برداشتم که همگی به احترامم از جا برخاستند سلام آرام و زیر لبی
گفتم که خودم هم به زور صدایم را شنیدم اما خوشبختانه همه متوجه صدایم شده بودند و با خوشرویی
پاسخ دادند ...تنها جای خالی کنار پدرم بود که روی همان مبل نشستم و سر به زیر به صحبت ها گوش
سپردم...
_ماشالله به انتخابت شایان جان الحق که دختر زیبا و برازنده ای را انتخاب کرده ای..
_دختر خودتان است شما لطف دارید ...
حوصله ام از تعریف و تمجید های زیاد که دیگر احساس میکردم رنگ و بوی تملق را به خود گرفته سر رفته
بود ...
نگاه اجمالی به جمع انداختم شایان را دیدم که با متانت سر به زیر نشسته بود و از استرس پاهایش را
محکم بهم چسبانده بود از دیدن حالتش خنده ام گرفت اما خنده ام را قورت دادم و به پدرش نگاهی
انداختم ...یک آقای میانسال و کاملا معمولی که در کت و شلوار گران قیمتش انگار زیادی معذب بود و حس
من مصنوعی بودنش بود ...
آنالیز کردن آدمها برایم تبدیل به سرگرمی جالبی شده بود ...چشم چرخاندم و روی مادرش زوم شدم آنقدر
به خودش طلا و جواهر آویز کرده بود که من تصور میکردم اگر بلند شود سرپا بایستد از سنگینی
زیورآلاتش کله پا میشود و نقش بر زمین خواهد شد صورت کاملا معمولی داشت و شباهت عجیب شایان به
مادرش از لحظه اول هم به چشم می آمد ...نگاهی به آخرین نفر که خواهرش شیما بود انداختم ...برخلاف
کل خانواده اش مانتو ساده صورتی پوشیده بود و بدون هیچ زیور آلاتی ساکت گوشه ای نشسته بود و
نظاره گر جمع بود در نگاه اول تنها شیما به دلم نشست حس میکردم بقیه همه مصنوعی هستند اما واقعا
رفتار زشت یا خودپسندانه ای را در مراسم اول از هیچ کدامشان ندیدیم ...بعداز صحبت های معمول بنا به
درخواست مادرش پدرم اجازه را صادر نمود تا من و شایان چند دقیقه ای را باهم صحبت کنیم ...اصلا
حوصله این کارها را نداشتم وقتی جواب من منفی بود چرا باید بیهوده وقتم را تلف میکردم ناخودآگاه وقتی
آنها را آنالیز میکردم با سیاوش و خانواده سیاوش مقایسه شان میکردم ...حاج حسن کجا و پدر شایان کجا
...فاطمه خانم خدابیامرز آن زن ساده و مهربان به معنای واقعی یک نازنین بانو بود ...حتی سیاوشم سه
سر و گردن از شایان سر بود ...خدابیامرزدت سیاوش که زیادی برای همبستری با خاک جوان و رعنا
بودی...از یادآوری عزیز دلم آهی کشیدم و برای حفظ ادب ناچار با شایان به سمت اتاقم همراه شدم تا
صحبت هایش را بکند ...
من با اکراه و شایان با اشتیاق مقابل هم نشسته بودیم ...چند دقیقه ای را درسکوت بهم خیره شده بودیم
...نمیدانم او در چه اندیشه ای بود اما من در فکر این بودم که در میان خواستگارانم شایان از همه بد
قیافه تر بود...هرچه از لحاظ ظاهری خودم را با او در قیاس قرار میدادم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که
هیچ سنخیتی باهم نداریم ...
زیر نگاه خیره اش معذب شده بودم که لب به سخن گشودم..
_آقای فروزش قطعا اینجا نیامدید که مرا نگاه کنید من سراپا گوشم بفرمایید؟
_خب راستش آهو خانم نمیدانم از کجا شروع کنم بارها به شما گفته ام که عاشق شما شده ام شما هم
زیبایی هم از هر لحاظ کاملی طبیعی است که دل هر پسری را بلرزانید من واقعا حاضرم بخاطر شما جانم را هم
بدهم ...
_اما من هرگز نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم برایتان سخت نیست با کسی زندگی کنید که هیچ
علاقه ای به شما ندارد؟
_نه برایم مهم نیست چون من آنقدر خواهان و شیفته شما هستم که فقط شما را میخواهم ..علاقه و
وابستگی بعداز ازدواج هم اتفاق می افتد..
_کمی از خودتان بگویید؟
_من و شیما دو فرزند خانواده فروزش هستیم بعداز اتمام درسم که ماه دیگر تمام میشود به دنبال کار
حسابداری میروم و قول میدهم که در شرکت معتبری مشغول به کار شوم طبقه بالای خانه پدرم را برای
زندگی در نظر دارم نگران نباشید کاملا مستقل است و اینکه من در شهر شما فقط دانشجو هستم اصالتم
برای اهواز است و خانه پدری ام نیز در اهواز است بعداز ازدواج باید آنجا زندگی کنیم ...


فصل هفتم:😎
 
من تا به آن روز نمیدانستم که ساکن اهواز هستند و حسابی شوکه شده بودم ..
بیشتر شایان صحبت کرد و من فقط شنونده بودم بعداز اتمام صحبت هایش باهم وارد سالن شدیم ..
_خب عروس خانم چه شد شیرینی را بخوریم؟
_اگر اجازه دهید خانم فروزش من بعدا جوابم را بگویم نیاز به تفکر دارم...
_چه اشکال دارد دخترم
یک ساعت دیگر در منزل ما بودند اما صحبت ها از مراسم خواستگاری فاصله گرفته بود و بحث های روزمره
در میان بود ...بعداز خداحافظی آنها با کشیدن نفس عمیقی خودم را روی اولین مبلی که در تیررس نگاهم
قرار گرفت ولو کردم ...
_نظر خودت چیه باباجان؟
_نمیدانم فعلا هیچی نمیدانم
_من از مادرش خوشم نیامد خیلی افاده ای بود
_الهام خانم غیبت در این خانه ممنوع
_چشم حاجی
_عجله نکن آهو تو دختر عاقلی هستی خوب فکرهایت را بکن
_شما میدانستید که ساکن اهواز هستند ؟
_ماهم میان صحبت های خودشان متوجه شدیم گویا دخترمان را برای راه دور میخواهند..
_من دخترم را به راه دور نمیدهم
_الهام خانم صبرکن آهو خودش تصمیم بگیرد و فکرهایش را بکند اما خود شایان پسر بدی به نظرم نیامد
_اما پدر شایان اصلا خوش قیافه نبود کلا به آبجی آهو نمیخورد
_آوا گفتم غیبت نکنید مهم باطن زیباست دختر صورت زیبا به چه دردی میخورد ...آهو سعی کن باطن این
پسررا بشناسی و به درونش نفوذ کنی بعد جواب مثبت یا منفی بده
_چشم
بعداز اینکه کمی دیگر با خانواده ام صحبت کردم به سمت اتاقم حرکت کردم تا مروری بر جزوه هایم داشته
باشم...
هرچه بیشتر میخواستم روی درس هایم تمرکز کنم کمتر موفق میشدم مدام ذهنم درمحور شایان و خانواده
اش میچرخید ..نمیدانستم باید چه کار کنم ..بالاخره باید برای زندگی ام تصمیمی میگرفتم تا دهان کل
فامیل را هم ببندم که مدام پشت سرم میگفتند آهو عیب و ایرادی دارد که خواستگارانش را بیخودی رد
میکند ...
یک هفته گذشته بود و من هنوز جوابی به شایان نداده بودم مادرم ناراضی بود و پدر سکوت کرده بود و
انتخاب را به عهده خودم گذاشته بود ناچار بار و بندیلم را جمع کردم تا به دیدن حاج حسن بروم و از او
مشورت بخواهم ....
_خب حاج حسن من همه قضیه را برایت تعریف کردم چاره را شما بگو
_من چه بگویم باباجان ...زندگی خودت است تو باید تصمیم بگیری میدانم هنوز دلت با سیاوش است اما
دختر تو زنده ای بارها به تو گفتم زندگی کن زن چراغ خانه است تو باید وارد خانه هرکس که شدی با نور
وجودت خانه اش را روشن نگه داری مبادا فکرت و قلبت سمت سیاوش باشد و پیوند مقدس زناشویی با
کسی ببندی ...تمام شرایط این پسر را درنظر بگیر و عاقلانه تصمیم بگیر انشالله که سفید بخت باشی
دخترم ...
_حاجی من حس میکنم هرگز نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم
_نه دخترم تو قلب مهربانی داری میتوانی اشتباه میکنی..
بعداز کلی صحبت با حاج حسن راهی خانه خودمان شدم اما بازهم به نتیجه مطلوبی نرسیده بودم ...بیشتر
از هرزمان دیگری به مشورت و حمایت عموجانم نیاز داشتم که برای سفر حج با زنعمو در مکه به سر میبردند
و از دسترس من خارج بودند...
روی تختم دراز کشیده بودم و با خودم فکرمیکردم که ظاهرا خانواده پولداری بودند و از لحاظ مالی با ما جور
درمی آمدند از لحاظ ظاهری به قول پدر قیافه آنقدرها مهم نبود و من آن زمان با خودم فکر میکردم که زن
باید خیلی از لحاظ ظاهری از شوهرش سرتر باشد درسش تا ماه دیگر تمام میشد و مشغول به کار میشد
...همه شرایط را که کنارهم قرار میدادم آنقدرهاهم بد نبود تنها بر سر دو مسئله مردد بودم یکی زندگی
دور از خانواده ام در شهر دور بود و دیگری من شایان را دوست نداشتم که باز هم با خودم فکر کردم من
هرگز کسی را دوست نخواهم داشت پس بهتر است با کسی ازدواج کنم که او خیلی مرا دوست داشته باشد
حداقل طعم دوست داشته شدن را بچشم چه بسا که من هم کم کم دلم نرم شد
بازهم برای تصمیمم مردد و گیج بودم تا برای ثبت نام ترم جدید راهی دانشگاه شدم در محوطه آنجا شایان
را ملاقات کردم که سد راهم شد...
_آهو خانم خواهش میکنم تورابه خدا فقط پنج دقیقه به من فرصت بده باید صحبت کنیم..
_من الان عجله دارم آقای فروزش
_تورا به خدا قسم فقط چند دقیقه
_بسیار خب بفرمایید
_اینجا نه درست نیست یک کافه همین نزدیک دانشگاه هست اگر چند دقیقه به من فرصت بدهید ممنون
میشوم
چاره ای جز پذیرش نداشتم بعداز انجام کارهای ثبت نامم با شایان راهی آن کافه شدم و دنج ترین میز کافه
را انتخاب کردم و مقابلش ساکت نشستم و منتظر بودم تا صحبتش را شروع کند...
_آهو میدانم که راجب من مرددی و چه بسا در ذهنت تنها جواب منفی بچرخد اما تورا به خدا به من فرصت
بده خودم را به تو ثابت کنم...تمام همکلاسی هایم مرا مسخره کردند که به خواستگاری تو آمدم همه
میگویند جوابت منفی است به خدا قسم خوشبختت میکنم قول شرف و قول مردانه میدهم آهو بگذار
خودم را به همه ثابت کنم ...
آن روز آنقدر شایان گفت و گفت حتی اشک ریخت که من خام ساده لوح تحت تاثیر قرار گرفتم و با جواب
مثبتم آتش کشیدم به تمام زندگی ام...
آخر من آنقدر احمق دیوانه شده بودم که از روی ترحم و دلسوزی دل دادم به دل شایان ...
آن لحظه فقط با خودم گفتم منکه دلی ندارم به کسی بدهم پس حداقل اجازه دهم شایان به مراد دلش
برسد که اگر واقعا عاشق است نرسیدن بد دردی است...آخ که چقدر خام و ساده بودم که دلسوزی کردم
سر زندگی خودم تا دیگری به مراد دلش برسد ...
_آهو به من فرصت میدهی؟
_چندتا شرط دارم
_با جان و دل نشنیده پذیرا هستم
_درسم را بخوانم...بعدها شاغل باشم..از من توقع رفتار عاشقانه نداشته باشی بی احترامی در مرامم
نیست احترامت را دارم اما عاشقی را بلد نیستم..
_چشم آهو جان به دیده منت تمام شرایطت قبول
آن روز خودم هم نمیدانستم دارم با زندگی ام چکار میکنم وقتی به خانه بازگشتم به مادرم گفتم امروز
شایان را در دانشگاه ملاقات کردم صحبت های نهایی ام را با او کردم با مادرش تماس بگیرید و جواب مثبت
مرا اعلام کنید ..
مادرم شوکه شد و چند دقیقه خیره نگاهم کرد..
_آهو تو مطمئنی میخواهی عروس آنها شوی؟
_جوابم مثبت است مادر
_چه بگویم دختر انشالله خیر است وقتی سر لج بیفتی افتاده ای امیدوارم انتخابت درست باشد اجازه بده
اول به پدرت بگویم بعد به آنها خبر میدهم
سکوت کردم و برای تعویض لباسم راهی اتاقم شدم ...
مشغول مرور درس هایم بودم که چند ضربه آرام به در اتاقم نواخته شد ...
_بفرمایید؟
_آهو جان
_سلام حاج بابا
_سلام دخترم میخواستم چند دقیقه باتو صحبت کنم ..
_خواهش میکنم بفرمایید من سراپا گوشم..
_از مادرت شنیدم که خواستی جواب مثبتت را به خانواده فروزش اعلام کند
_با اجازه شما بله
_چرا؟
_متوجه نمیشوم چی چرا؟
_تو خیلی خواستگار داشتی و داری که موقعیت های خیلی بهتری برایت هستند چرا میخواهی عروس خانواده
فروزش شوی؟شایان پسر بدی به نظرم نیامد اما راستش را بخواهی از جوابت شوکه شدم
_خب پدر من با شایان صحبت کردم برای انتخابم دلایل خودم را دارم که واقعا از توضیحش معذورم
_نمیدانم چه بگویم جز اینکه بعداز این همه سختی که کشیدی و روحیه ات آسیب دید سفید بخت
شوی...مبارکت باشد باباجان
_ممنون
بعداز خروج حاج بابا از اتاق عمیقا به فکر فرو رفتم نمیدانستم انتخابم درست است یا غلط آن روزها حس
ناجی را داشتم که باید برای شایان کاری میکردم تا حداقل او شکست نخورد و سرخورده نشود حس ترحمی
در من ریشه دوانده بود که چشمانم را به روی تمام حقایق زندگی بسته بود آنقدر حس حمایت و ناجی
بودن در من فوران کرده بود که حتی متوجه نبودم دارم بر سر زندگی خودم قمار میکنم...
چند روز بعد خانواده فروزش به همراه بزرگترهای فامیلشان برای انجام صحبت های نهایی به منزل ما آمدند
و چون از راه دور آمده بودندقرار براین شد همان شب انگشتری را به عنوان نشان در دستم بیاندازند..عمو
جانم هم از سفر حج برگشته بود و در جمع حضور داشت ..از نگاهش میخواندم که مرا مانند وصله ناجوری
در بین این طایفه میبیند اما به احترام انتخاب من سکوت کرده بود ...بعداز صحبت هایی که میان بزرگتر
ها رد و بدل شد از جانب پدرم مهریه ام به تعداد تاریخ تولدم سکه طلا تعیین گردید که برخلاف اعتراض
خانواده فروزش شایان به دیده منت و با تواضع پذیرفت و مهر سکوت بر دهان تمام حضار زده شد ..هر
شرط و شروطی که پدرم تعیین میکرد بی چون و چرا پذیرفته میشد ...شک نداشتم که حاج بابا با تعیین
مهریه بالا و شرایط سخت میخواهد کاری کند تا بالاخره شایان کم بیاورد و از زیر باراین شرایط سخت شانه
خالی کند اما وقتی او با تواضع و بدون اعتراض همه را پذیرا شد حاج بابا سکوت کرد و ناچار موافقتش را
اعلام نمود...قرار براین شده بود که پنج شنبه هفته آینده مراسم جشن نامزدی که در خور شئن دختر حاج
رضا صولت باشد در باغ پدربزرگم برگزار گردد...همان شب شایان با اجازه پدر و مادرم از جا برخاست و
انگشتر تک نگین گران قیمتی را به عنوان نشان به دستم کرد که برق انگشتر دل هر بیننده ای را آب
میکرد...نگاهم که به دستم کشیده شد برای لحظاتی فارق از تمام دغدغه ها و دودلی هایم از زیبایی
انگشتر لبخندی برلب نشاندم که از چشمان تیزبین شایان به دور نماند ...بعداز رفتن مهمان ها مادرم
ساکت و مغموم یک گوشه کز کرده بود که به نزدش رفتم ..
_مادر جان چه شده چرا گرفته ای؟
_باورم نمیشود آهو کوچولویم آنقدر بزرگ شده که دارد عروس میشود و به شهر دیگری میرود آخر آهو من
چطور دوری تورا تاب بیاورم
_الهی دورت بگردم مادر من که فعلا هستم غصه نخور عزیزم خودت همیشه میگفتی آدم دختردار که
میشود درواقع امانت دار میشود باید امانت را خوب بزرگ کند خانم کند تا صاحب اصلی اش به وقتش اورا
پس بگیرد و ببرد مگر خودت نمیگفتی دختر مال مردم است در خانه پدر فقط امانت است
_حرف های خودم را به خودم تحویل نده بیا بغلم عزیزم
آرام به آغوش پر از مهر مادرم خزیدم و از عطر وجودش آرامش گرفتم که آوا حسودی اش شد و با خنده و
شوخی خودش را میان ما جا داد و کمی حال و هوای مادر را عوض کرد ...آخ که چقد زود زمان میگذرد دلم
هوای آن روزهای خوب را دارد دلم هوای آغوش پراز عشق و مهر مادرم را دارد ....از نظر من مادر یعنی
فرشته ای زمینی ...یعنی بوی ناب عشق ...در تعبیر من مادر یعنی تمام زندگی و وجود هرکس...و من چه
بی رحمانه پنج سال از آغوش مادر دور شده بودم ...
آن روزها پدر و مادرم گرفته و مغموم بودند ..و من در عالم جوانی به حساب دلتنگی و دوری از خودم تعبیر
میکردم و درک درستی از نارضایتی آنها که بخاطر من سکوت کرده بودند نداشتم ...روز جشن از صبح به
همراه آوا به معروف ترین آرایشگاه شهر رفته بودیم و ساعت ها بدون اینکه اجازه دیدن خودم را در آیینه
داشته باشم زیر دست آرایشگرم مبینا خانم نشسته بودم ...نمیدانم دقیق چند ساعت در اتاق آرایش پکر
و بی حوصله نشسته بودم که با صدای مبینا خانم که گفت عروسک آماده ای فقط پاشو لباست را بپوش بعد
خودت را ببین ذوق زده از جا برخاستم و با کمک شادی شاگرد آرایشگاه لباسم را پوشیدم ...
آوا با هیجان به اتاق مخصوص آرایش آمد و چنان کلی کشید که سرم سوت کشید...
_وای آبجی شبیه فرشته ها شده ای
_توهم خیلی جذاب و زیبا شده ای ..
لب و لوچه ات چرا آویزان شد؟
_تو بروی تنها میشوم
_من که حالا حالا ها هستم بیا بغلم خواهری
آوا را تنگ در آغوش کشیدم و خواهرانه و عاشقانه بوسیدم...
_از هم فاصله بگیرید الان تمام آرایشت بهم میریزد ...تو نمیخواهی خودت را ببینی؟
_الان می آیم
مقابل آیینه قدی قرار گرفتم و از لباسم شروع به آنالیز خودم کردم لباس مجلسی قرمز رنگ دنباله دار که
به زیبایی تمام بدنم را قاب گرفته بود موهای بلندم آزادانه دورم رها شده بود و با یک شاخه گل رز قرمز
به زیبایی زینت بخشیده شده بود چشمانم با خط چشم پهن مشکی کشیده تر و زیباتر به نظر می رسید و
رژلب سرخی که لب هایم را به نمایش گذاشته بود چیره دستی و مهارت مبینا خانم را در امر آرایش به رخ
می کشید ...آنقدر در آیینه به خودم زل زدم تا آوا آمدن شایان را خبر داد و خودم را جمع و جور کردم و
مانتوو شالم را پوشیدم و با شایانی که لحظه ای از دیدنم دست برنمیداشت و زیر نگاه خیره اش حسابی
معذب شده بودم راهی باغ پدربزرگم شدیم ...
درمیان آن جشن باشکوه غم در دلم لانه کرده بود ...هرجا را که نگاه میکردم حس میکردم سیاوش مرا
نگاه میکند ..نه نگاهی از سر عشق ..نه نگاهی از سر خوشحالی که عشقش سر و سامان گرفته...در آن
نگاه خیالی فقط سرزنش بود و سرزنش...اگر ترس از بی آبرویی نبود همانجا وسط مجلس دستانم را روی
گوشم میگذاشتم و فریاد میزدم نمیخواهم من هیچکس جز سیاوش را نمیخواهم ...درحال جنگ و جدل
میان عقل و دلم بودم که با صدای شایان که با لحن گرفته ای گفت افتخار یک دور رقص را میدهی آتش
بس را اعلام کردم و با تردید دستم را به دستش سپردم ...
جمعیت دورمان حلقه زدند و در آن هیاهو مجبور به رقصیدن شدم ...منظم با ریتم آهنگ خودم را تکان
میدادم... از نگاه خیره و پر از حس خواستن شایان معذب و گنگ شده بودم اصلا حواسش به رقص و زمان
و مکان نبود خیره به چشمانم با لحن خاصی گفت ...
_دوستم داری؟
_نه
از جواب صریحم حسابی جا خورد اما خودش را نباخت و گفت..
_من به جای هردویمان تورا دوست دارم
سکوت کردم که خوشبختانه آهنگ به اتمام رسید و با صدای دست زدن و کل کشیدن مهمانان به
جایگاهمان بازگشتیم ...
تا آخر مراسم گرفته و دلتنگ نشسته بودم و هرچه اصرار کردند که دوباره برقصیم پاشنه بلند کفش هایم
را بهانه کردم و مانع از اصرار بیشتر شدم ...
بعداز پایان مراسم شایان و خانواده اش روز بعد راهی اهواز شدند و من نیز با درس هایم سرگرم شدم
..دیگر شایان را در دانشگاه نمیدیدم چراکه درسش تمام شده بود و در اهواز به دنبال کار آبرومندانه
میگشت و من نیز در ترم دوم مشغول تحصیل شده بودم ....
دوهفته بعداز مراسم نامزدی حاج حسن برایم پیغام فرستاده بود که میخواهد مرا ببیند و بامن صحبت
دارد...
دلیل این ملاقات یک هویی را نمیدانستم اما آنقدر برایم عزیزو محترم بود که بی چون و چرا پذیرای
دعوتش شدم ...برخلاف انتظارم که همیشه یا من به منزلش میرفتم یا او به منزل ما می آمد و ساعاتی را
پدر دختری صحبت میکردیم این بار وقتی کلاس هایم به اتمام رسید حاج حسن را مقابل دانشگاه تکیه زده
بر ماشینش دیدم که به انتظارم ایستاده بود...با خوشحالی به طرفش رفتم...
_سلام حاجی
_سلام دخترم خسته نباشی
_شما کجا اینجا کجا..چطور شده حاج حسن از کلبه تنهاییش بیرون آمده؟
_برنامه کلاست را از مادرت پرسیدم ..اجازه ات را گرفتم تا با دختر خوبم کمی صحبت کنم..
_من در خدمتم قربان
_بشین دختر کمتر زبان بریز
در خیابان های شهر میگشت و من بدون هیچ حرفی نظاره گر مردم و مغازه های رنگارنگ بودم که ماشین را
پارک کرد و گفت :
_پیاده شو آهو بریم رستوران
با تعجب نگاهش کردم و با بی میلی از ماشین پیاده و به دنبالش روانه شدم..
با حاجی هم قدم شدم و باهم به سمت در شیشه ای رستوران رفتیم ...همین که وارد شدیم بوهای
مختلف به استقبالمان آمدند و دلم حسابی ضعف رفت...
پشت میزی که در خلوت ترین قسمت رستوران قرار داشت مقابل هم نشسته بودیم ..نگاهم را با کنجکاوی
بین جمعیتی که تعدادشان هم کم نبود میچرخاندم ..بی توجه به حاج حسن در فکر و خیال بودم که اسمم
را صدا زد نگاه گیجم را به او دوختم ...
_کجایی دختر نیم ساعت است صدایت میزنم
دستی به صورتم کشیدم و گفتم ببخشید حواسم نبود..
نگاهی به من انداخت و به گارسون که منتظر ایستاده بود اشاره کرد
_سفارشت را بگو
_ماهی کبابی
_شما چی میل دارید حاج آقا؟
مکثی کرد و گفت ؛
_سفارش خانم را برای منم بیاورید ..
با رفتن گارسون چشم هایم را آرام بستم خیلی خسته بودم هم ذهنم حسابی خسته بود هم جسمم..
_آهو نمیخوای چیزی بگی؟
کلافه صاف نشستم و دست هایم را در هم قفل کردم ..
_شما میخواستی بامن صحبت کنی مثل اینکه فراموش کردید
نگاهش را جدی بهم دوخت ..
_یه چیزی میگم حق نداری نه بیاری
شانه ای بالا انداختم و منتظر ادامه صحبتش ماندم..
_میخواهم یک چیزهایی را به نام تو بزنم و باقی داراییم را وصیت کنم بعداز مرگم صرف امور خیریه شود
چشم هایم گرد شده بود و با دهان باز نگاهش میکردم ...
_اما حاجی چرا به نام من ..من نمیتوانم قبول کنم..
چشم هایش را ریز کرد و دستی میان موهای پرپشت سفید رنگش کشید و با تحکم گفت
_بهت گفتم حق نداری نه بیاری..آهو جان تو مو میبینی و من پیچش مو دختر من آینده ای را میبینم که تو
بعدها به حرف من خواهی رسید ...تا حالا به آینده خودت فکر کردی؟
_حاجی آینده خودم اصلا برام مهم نیست ..
پوفی از سر کلافگی کشید و شمرده شمرده گفت برای تو مهم نیست اما برای من مهمه..
نگاهش کردم و لبم را به زیر دندان کشیدم ...چرا آنقدر این مرد خوب بود...
_مرسی حاجی
لبخندی به رویم پاشید ..
_خب آهو از شایان راضی هستی ؟خودت دلت میخواهد اینجا باشی یا اهواز؟
تکیه ام را به صندلی دادم و با لحن غمگینی گفتم چه فرقی میکند من هرجای دنیا که باشم زندگی ام جهنم
است...
نگاه نافذش را که اورا بسیار شبیه سیاوش میکرد به نگاهم دوخت ...
_دیدی وقتی آب میریزن روی آتش خاموش میشود؟
متعجب سرم را تکان دادم
_پس آهو خانم توهم سعی کن این زندگی جهنم را با دستان خودت به بهشت تبدیل کنی ..
گنگ و مبهم با خودم مشغول تجزیه تحلیل حرفش شدم ...
_تا چه زمانی میخواهی زندگی ات را به همین حال رهاکنی؟صدبار به تو گفتم تو زنده ای و آدم زنده را
زندگی لازم است مگر چند سال داری که به جای لذت بردن از زندگی ات میشینی یه گوشه و به اتفاق هایی
که افتاده فکر میکنی و خودت را عذاب میدهی ...
گارسون نزدیک شد و بعد از چیدن غذاها روی میز ازما فاصله گرفت.
ظرف پلو و ماهی ام را جلوی خودم کشیدم و گفتم :
_از من چه توقعی دارید وقتی تنها کسم تنها عشق زندگی ام رفته زیر خاک برقصم؟
از لحن حرف زدنم تک خنده ای زد و در حالی که با آرامش عجیبی به خوردن غذایش مشغول شده بود گفت
..نه اما آهو ازت انتظار دارم خودت دوباره آهو را از نو بسازی..
_چشم سعی میکنم
_آفرین ...حالا غذات را بخور..
لبخندی زدم و بی میل مشغول خوردن شدم ...
بعداز ناهار به اصرار حاجی به دفتر اسناد رسمی رفتیم گویا از قبل تمام کارهایش را برنامه ریزی کرده بود..
هرچه به من اصرار کرد نتوانستم چیزی از دارایی هایش را قبول کنم ...
_قرار بود روی حرف من حرف نزنی
_حاجی به خدا دست خودم نیست خواهش میکنم بگذار راحت باشم تمام چیزهایی را که میخواهی به من
ببخشی صرف جهیزیه برای جوانان بی بضاعت کن تا ثوابش نثار روح سیاوش شود من اینگونه آرامش
میگیرم..
چند دقیقه ای به فکر فرو رفت..
_قبول اما یک قول بده چیزی ازتو میخواهم که حق نداری نه بیاوری
_چشم این بار نه نمی آورم
_من نگرانت هستم من اینکاررا با جان و دل میکنم اما یک واحد
آپارتمان در تهران دارم خانه نقلی و ساده ای است آهو من چهار پیراهن بیشتر از تو پاره کرده ام نمیدانم
چرا نگرانت هستم احساسم را درک کن تنها آن واحد را به نامت میزنم اما ازتو میخواهم که قول بدهی
چیزی از ماجرای خانه را به شایان و به خانواده ات نگویی
_چرا چیزی نگویم؟
_برای خودت میگویم بعدها میفهمی
برخلاف میل باطنی ام پذیرفتم و همان روز حاجی آن واحد آپارتمان را محرمانه به نام من زد ...من امروز
فهمیدم که حاجی منظورش از من مو میدیدم و او پیچش مو چه بود ...خدایش بیامرزد آن نازنین مرد را که
این روزها همین سرپناه را در پنج سال روزهای بیکسی و بی پناهی ام مدیون حاج حسن هستم ...چه بسا
که الان سرنوشت دیگری در انتظارم بود و حیران و ویران کوچه پس کوچه ها میشدم ...
اگر روزی هزاران بار برای شادی روح حاج حسن مهربان حامی و پشتیبان روزهای سختم فاتحه بفرستم باز کم
است...
تا اواسط تیرماه که امتحانات ترم دوم را به پایان رساندم شایان را جز تعطیلات عید که چندروز به دیدنم
آمده بود ملاقات نکرده بودم در یک شرکت تهیه و پخش دارو به عنوان حسابدار مشغول به کار شده بود و
خیلی مرخصی نداشت که بخواهد ادای نامزدهای عاشق پیشه را با گاه و بیگاه سرزدن به من درآورد و من از
این بابت بسیار خوشنود تر بودم ...اما درست شانزدهم تیر ماه بود که سر و کله خودش و خانواده اش
پیدا شد که تدارکارت مراسم عقد و عروسی را برپا کنند ...آنقدر آمدند و رفتند تا پدرم را راضی به
برگزاری مراسم کردند ...این روزها وقتی درست تمام خاطرات را مرور میکنم حس میکنم شایان مهره مار
داشت که به سادگی خودش را در دل خانواده ام جا داده بود ...میگفت که شغل خوب پیدا کرده و مشغول
به کار است طبقه بالای خانه پدری اش برای زندگی آماده است و هیچ مشکلی با ادامه تحصیل من ندارد و
قصد دارد انتقالی برایم جور کند تا در اهواز ادامه درسم را بخوانم ...نمیدانم چه زیر گوش پدر و مادرم
زمزمه کرده بود که دل به دلش داده بودند و همه بسیج شده بودند مرا زودتر راهی خانه بخت کنند
...بختی که فقط بدبختی اش دامن مرا گرفت ...
خود شایان پرونده ام را از دانشگاه تحویل گرفته بود و قول داده بود برای ترم جدید در اهواز ثبت نام شوم
...مادرم و آوا هرروز به دنبال خرید باقی مانده لیست بلند بالایی بودند که برای جهیزیه من تدارک دیده
بودند...پدرم و عمو جان در پی تدارک کارها و لیست کردن مهمانان دعوتی بودند...هیاهو و برو بیایی به
پا بود که فقط خود عروس در آن جمع گویی زیادی و اضافه بود ...هیچ علاقه ای به خریدهای مرسوم
عروسی نداشتم اما چاره ای هم جز خرید نداشتم ...ناچار با شایان هرروز راهی بازار میشدم و غروب خسته
و کوفته با کیسه های خرید به خانه باز میگشتم..در مدتی که با شایان رفت و آمد داشتم بی انصافی بود
اگر میگفتم عیب و ایرادی دارد تمام مدت را مانند مجنونی که تازه به لیلی اش رسیده بامن رفتار میکرد
گاهی خودم از رفتار سردم خجالت میکشیدم و شرمنده میشدم ...اگر بگویم شایان از برگ گل نازکتر به
من نمیگفت اغراق نکرده ام ...تعبیر همه از شایان یک مرد عاشق و دلسوز بود ...حتی حاج رضا که مردد
بود طوری دل به دل شایان داده بود که انگار پسر نداشته اش بود...مادرم که سر رفتن من به راه دور از
شایان کینه به دل داشت و در ابتدا دلش با او صاف نمیشد چنان سر ذوق آمده بود که گویی او پسرش
بود و من عروسش...مدام میگفت وقتی رفتار خوب شایان را میبینیم دیگر چه از خدا میخواهیم همین که
قدر دخترمان را میداند و مانند شاهزاده ها با آهو رفتار میکند خیال جمع میشویم که حتی برای ادامه
زندگی به کشور دیگری بروند تا اهواز که فاصله خیلی زیادی نیست ...شایان آن مار خوش خط و خال وقتی
یک آهو میگفت گویی هزار آهو از دهانش سرازیر میشد ...حتی آوا که معتقد بود شایان قیافه جذابی ندارد
و لیاقت زندگی کنار خواهرش را ندارد به راحتی در تیم شایان قرار گرفته بود و سنگش را به سینه میزد
...من درمیان شادی و هیجان آن روزها فقط چون رباتی که برنامه ای از قبل پیش بینی شده به او داده اند
عمل میکردم و از سرعت عمل پیشروی کارهای مراسم مسخ و گیج بودم ...آنقدر شایان خودش را بیقرار به
نمایش گذاشته بود که قرار براین شده بود مراسم عقد و عروسی باهم در یک شب برگزار شود..
یک روز مانده به مراسم دلم عجیب هوای حاج حسن و سیاوش را کرده بود راهی حجره حاجی شدم تا با
خیالی راحت بتوانم خداحافظی کنم و راهی اهواز شوم چرا که میدانستم حاجی در مراسم عقدم شرکت
نمیکند ...از نگاهش میخواندم هرچقدر که قوی باشد و مانند کوه استوار اما دلش طاقت دیدن آهو عشق
پسرش را در کنار کس دیگر ندارد ..بهانه ها برایم آورده بود که نمیتواند شرکت کند و من به راحتی
فهمیده بودم که دلش طاقت ندارد دختری که قرار بود عروسش شود عروس دیگری شود ..غم چشمانش
به راحتی راز دلش را نزدم برملا کرده بود...
روی صندلی مقابل حاج حسن نشسته بودم و نفسم را پرصدا بیرون دادم ...
_آهو دخترم حالت خوبه؟
_خوبم حاجی خوبم
_الان بریم دیدن سیاوش؟
آه سوزناکی کشیدم ..چه صریح از چشمانم علت رفتنم را خوانده بود و سراصل مطلب رفته بود...
_بریم حاجی همین الان..
غمگین نگاهم کرد و نم اشک به چشمانش نشست ...
از روی صندلی اش بلند شد و کتش را دست گرفت و به سمت در خروجی قدم برداشت ...
_پاشو باباجان
آهسته سرم را به نشانه تایید تکان دادم و شانه به شانه حاجی به سمت پارکینگ که ماشینش آنجا بود
قدم برداشتم...
حاجی رانندگی میکرد و من در سکوت در میان خیابان ها و کوچه ها به دنبال ردپایی از خاطراتم با سیاوش
میگشتم...
سکوتی که در ماشین حاکم بود دل گرفته ام را گرفته تر کرده بود...
با صدای گرفته ای زمزمه کردم
_حاجی چرا سیاوش تنهام گذاشت؟
_مصلحت خداوند بود بابا جان
_اونم دوستم داشت؟
_بیشتر از جانش دخترم
_حاجی آخه چرا آدمهای خوب زود میرن؟
_چی بگم گلم که دست روزگار گلچین خوبهای روزگاره...
_دلم گرفته حاجی
بعداز اتمام حرفم بهشت رضوان که آرامگاه سیاوش درآنجا قرار داشت در تیررس نگاهم قرار گرفت که بوی
مرگ را به مشامم رساند ...
شانه به شانه حاجی در میان قبرستان و لابه لای قبرها شروع به راه رفتن کردم ...
ظهر بود و قبرستان آنقدر خلوت بود که حتی پرنده هم پر نمیزد...
بعداز چند دقیقه میان قبر سیاوش و فاطمه خانم نشسته بودم..
غم دنیا در دلم لانه کرده بود...حاجی هم گوشه قبر فاطمه خانم نشست و مشغول گلاب ریختن روی قبرها
شد ...
دسته گل رز را برداشتم و همینطور که آرام آرام به روی قبرهای دو عزیزم پرپرش میکردم گرمی اشک هایم
را به روی گونه ام که از حصار چشمانم خارج شده بودند را حس کردم..
نفس عمیقی توام با بغض کشیدم ...
_آرام باش آهوجان
_خیلی دلم برایشان تنگ شده...چطور طاقت آوردی حاجی دو عزیزت چشم و چراغ خانه ات زیر خروارها خاک
بخوابند..
_چه خبر از دلم داری دختر که کوه درد است
_بمیرم برای دل تنهایت حاجی
_خدانکند زبانت را گاز بگیر...
قبل از آمدنم کوله بار کوله بار حرف در دلم تلنبار بود که به سیاوش بگویم اما نمیدانم چرا تنها به عکس
خندانش روی سنگ قبر خیره شده بودم...
انگار با نگاهم با او صحبت میکردم ...بعداز آنکه حسابی اشک ریختم با حس سبکی خاصی فاتحه ای نثار
روحش کردم و آرام دستم را به روی سنگ قبرش کشیدم...حس میکردم سیاوش مقابلم نشسته و با
لبخند نگاهم میکند...
آرام زمزمه کردم هرچه در دل داشتم را میدانم از نگاهم خواندی تورابه خدا قسم دعایم کن که خوشبخت
شوم بتوانم با جای خالی ات کنار بیایم ..خم شدم و روی عکسش را بوسیدم ...فاتحه ای برای فاطمه خانم
خواندم و آرام بلند شدم ...با دستم خاک پشت مانتویم را پاک کردم ...بعداز نگاه سنگینی که به قبرها
انداختم به سمت ماشین حرکت کردم و چند دقیقه منتظر ایستادم تا حاجی هم راحت صحبت کند و به من
ملحق شود....
در خواب ناز به سر میبردم که صدای آوا مانند مته روی اعصابم رفت ...
_آهو پاشو دیر شد
_اه ول کن آوا خوابم میاد
_آهو وقت آرایشگاه داری به موقع آماده نمیشوی تورا به خدا پاشو
اهمیتی ندادم و متکا را محکم به روی سرم نگه داشتم تا مانع شنیدن صدای گوشخراش آوا شود ...
چند دقیقه گذشت و آوا اتاق را ترک کرده بود با خیال راحت دوباره خوابیدم اما درست زمانی که حس کردم
از شر آوا خلاص شده ام پارچ آب یخ را روی سرم خالی کرد و برای لحظه ای از سردی آب نفسم رفت ...
_آوا به خدا میکشمت
_میخواستی همان بار اول که گفتم بیدار شوی
خسته تر از آن بودم که دنبالش کنم و تک به تک گیس هایش را بکنم ...
متکا را محکم برایش پرتاب کردم که جا خالی داد ...
با غر غر کردن و از سر اجبار به حمام رفتم ...
ساعت پنج بعدازظهر مصادف با آماده شدن من شده بود ...نگاهم به لاک قرمز رنگ روی ناخون های دستم
کشیده شد که حس بدی را به من القا کرد از مبینا خانم خواستم تا رنگ لاکم را عوض کند و با سرسختی و
غرغر به رنگ گلبهی کمرنگ تغییرش داد...
درحالی که از کنار آیینه قدی گوشه سالن آرایشگاه رد میشدم از گوشه چشم خودم را برانداز کردم ...اول
بی تفاوت قصد عبور داشتم ما در همان نیم نگاهی که به خودم انداختم بی اختیار خیره به تصویر دختر
درون آیینه شدم ...در لباس سفید ساده عروس و آن آرایش ملایم و موهایی که فر و آزادانه دورم
رهاشده بودند و تنها با یک تاج نگین دار آذین شده بودند زیادی خواستنی و گیرا شده بودم... چند ثانیه
اول تصویر برای خودم هم غریبه بود...آخ بمیرم برایت سیاوش که قسمت نشد آهو عروس تو باشد
...بغض به دلم چنگ انداخته بود که به سختی مهارش کردم ...برخلاف مراسم نامزدی که آوا همراهم بود
اینبار به تنهایی نزد مبینا خانم آمده بودم ...خیره در آیینه با حس های مختلفی که داشتم در جدل بودم
...
_آهو جان بیا عزیزم شنلت را بپوش داماد منتظر است..
_چشم الان می آیم
شایان در کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و کراوات مشکی که زده بود و با آن صورت اصلاح شده بانمک


فصل هشتم:😎
 
به نظر می رسید اما نمکش دل مرا نمیگرفت چرا که آن لحظه هم دل در گرو دل سیاوش داشتم ...
در طول مسیر آرایشگاه تا خانه باغ پدربزرگ هردو سکوت کرده بودیم ...برایم جالب بودکه شایان هم
عمیقا در فکر فرو رفته بود و هیچ اصراری برای دیدن صورتم از زیر شنل نداشت...
با استرس در اتاق عقد که یکی از اتاق های خانه باغ بزرگ و مجلل پدربزرگ بود روی صندلی مخصوص و
مقابل سفره عقد باشکوه و گران قیمت نشسته بودم و به جای گوش دادن به خطبه عقد به تصویر خودم در
آیینه زل زده بودم...
صدای مادرم کنار گوشم مرا از فکر بیرون کشید..
_آهو کجا سیر میکنی دختر قرآن را بازکن و از خدا بخواه که سفید بختت کند...
گیج و گنگ سرم را تکان دادم و دستم را سمت قرآن سوق دادم و بعداز بوسیدنش آن را گشودم که سوره
یاسین آمد ...چشمانم به خطوط آیه ها بود اما فکرم در جای دیگر ...در دلم از خدا خواهش کردم که کمکم
کند ...
_ خدای مهربانم تورا به قرآنت قسمت میدهم برمن صبر و تحمل عطا کن کمکم کن خوشبخت باشم خودم را
از نو بسازم و بتوانم همسر خوبی برای شایان باشم اگر اشتباه یا درست حالا که تا اینجا پیش رفتم و دارم
پیمان مقدس زناشویی با شایان میبندم کمک کن حتی لحظه ای فکر و یاد سیاوش در ذهن و قلبم ننشیند
چرا که به شایان خیانت میدانم ...خدایا همیشه مراقب سیاوش باش و در پناه خودت قرارش بده ...
لحظه ای چشمانم را بستم و برای آخرین بار قبل از اینکه با جواب بله ام زن شایان شوم سیاوش را مجسم
کردم که نگاهم میکند آرام لب زدم دوستت دارم سیاوش..
چشمانم را باز کردم و با صدای گرفته ای در جواب عاقد و تمام حضار در اتاق گفتم با اجازه بزرگتر ها بله...
صدای کل و دست و سوت تا هفت خانه آنطرف تر هم میرفت ...بعداز بله ای که عاقد از شایان گرفت حلقه
ها را به دست هم کردیم ...شایان دستش را سمت شنلم سوق داد که حس کردم ضربان قلبم از حرکت
ایستاد ...شنلم را بالا زد و خیره در چشمانم تنها لب زد فتبارک الله الحسن الخالقین ...از شرم سرم را به
زیر انداختم که همه مهمانان از خنده ریسه رفتند ...نوبت به هدایا رسیده بود که شایان دستبندی از طلا
را به دستم آویخت...هدیه مادرم و مادر شایان نیز طلا بود و الباقی هدایا وجه نقد ...
بعداز اینکه با تک به تک مهمانان عکس یادگاری گرفتیم دست در دست هم وارد قسمت باغ شدیم که
مراسم جشن که در نوع خودش از سبک پذیرایی و تزیینات بینظیر بود برگزار میشد ...
هرکس دیگر هم به جای من بود قطعا از دیدن آن همه بریز و بپاش و بزن و بکوب برای ساعاتی فارق از
هرگونه غم و دلتنگی میشد ...آنقدر همه چیز عالی و بی نقص بود که خودم را خوشبخت ترین عروس دنیا
میدیدم ...بی دلیل یا شاید هم با دلیل حال دلم خوب بود مدام میگفتم و میخندیدم و با مهمانان و شایان
میرقصیدم ...
آنقدر شاد وخوشحال بودم که چیز زیادی از جزئیات جشن را به خاطر ندارم جز اینکه بهترین جشن عروسی
بود که در عمرم دیده بودم..حاج رضا و آقا بهمن پدر شایان دسته دسته تراول برسرم میریختند و من
مستانه میخندیدم ...نمیدانم چرا آنقدر جوگیر و جو زده شده بودم ... به دلیل اینکه برای ساعت یک
بامداد شایان دو بلیط رزرو کرده بود تا همان شب به اهواز برویم جشن بیش از ساعت یازده به طول
نیانجامید و مهمانان بعداز خداحافظی و آرزوی خوشبختی برایمان راهی منزلشان شدند...وقتی خانه باغ
خلوت شد فورا به حمام رفتم و با یک دوش نیم ساعته از شر آن موهای تافت خورده و لایه های آرایشی که
بر صورتم سنگینی میکردند خلاص شدم...مانتو صورتی رنگم را با شلوار و شال سفید ست کردم مقابل
آیینه ایستاده بودم تا شالم را به سر بکشم که چند ضربه آرام به در نواخته شد..
_بفرمایید؟
_آهو بیام داخل
_البته مادر
مادرم بی حرف به من خیره شده بود ...خوب میشناختم این موجود نازنین را ..میدانستم که بغض سنگینی
در گلویش مهمان شده که توان حرف زدن را از او گرفته...
خودم به آغوش کشیدمش و اشک هردویمان سرازیر شد ...چه اشکال داشت یکبار هم من برای مادرم
مادری میکردم؟
_مادر تورا به خدا گریه نکن خودت میدانی دلم نازکتر از آن است که اشک هایت را تاب بیاورم
_دلم برایت تنگ میشود...تو دختر نازپرورده خودم هستی..لعنت به زمان که چقدر زود میگذرد انگار
همین دیروز بود که به دنیا آمدی..
_الهی آهو دور سرت بگردد مادر من هم دلم تنگ میشود اما قول میدهم زود به زود سربزنم
_خودت را ناراحت حال من نکن دختر برو به زندگی ات برس که خدا پشت و پناهت باشد خداراشاکرم که
همسر مهربان و عاشقی را نصیبت کرد...
_آهو جان اجازه هست وارد حریم مادر دختریتان شوم؟
_بفرمایید آقاشایان
شایان سرش را از لای در به داخل فرستاد..
_شرمنده مادرجان میترسم از پرواز جا بمانیم اگر امکان دارد آهو را با دعای خیرتان بدرقه کنید..
_شما برو ما الان می آییم.
_آهو جان مادر توکه خودت را زده بودی به کوچه علی چپ ..من و آوا تا جایی که از سلیقه ات شناخت
داشتیم وسایل جهیزیه ات را تهیه کردیم و چندروز قبل به اهواز فرستادیم مثل اینکه شایان خودش همه
را در خانه چیده است این چمدان هم لباس ها و لوازم شخصی ات است آوا همه را جمع کرده بگیر عزیزم
_دستت دردنکند مادر شرمنده ام کردید..
_عاقبت به خیر شوی دخترم
محکم به آغوش فشردم و پیشانی ام را چندین بار بوسید ...
نیم ساعت بعد من و شایان مسافر اهواز بودیم در فرودگاهی که شاهد خداحافظی تلخ من با حاج رضا و
مادر و آوا و عمو جان و زنعمو و خانواده شایان که قرار بود روز بعد با ماشین به اهواز بازگردند بود...
یک به یک عزیزانم مرا به آغوش فشردند و برایم آرزوی خوشبختی کردند...
عمو جان به سمتم آمد و در گوشم گفت ..
_آهو هیچ وقت فراموش نکنی عمو شاهرخ مثل کوه پشتت ایستاده هرزمان و هرجا به کمک احتیاج داشتی
فقط یه تماس بگیر
_چشم عمو جان
آوا با چشمان اشکی به صورتم خیره شده بود..
_آهو مراقب خودت باش خواهری
بغض راه گلویم را بسته بود و چشمانم از اشک لبریز شده بودند که فقط تا سرریز شدن یک پلک برهم زدن
فاصله داشتند...زمانی که وقت رفتن فرا رسیده بود فهمیده بودم چه غلطی کرده ام آخر من چطور توانش
را داشتم که از شهرم از خاطراتم از خانواده و عزیزانم دور باشم ..اما کار از کار گذشته بود و راه برگشتی
نبود برای لحظه ای نگاهم در نگاه خندان شایان قفل شد و تنفر در دلم ریشه دواند ...من باید از تمام
تعلقاتم دور میشدم و او خوشحال بود و میخندید ...شماره پرواز که اعلام شد به ناچار با پاهایی که گویی
وزنه های صد کیلویی به آن آویز شده بود راه رفتن در پیش گرفتم ...چند قدم بیشتر نرفته بودم که
صدای حاج رضا در گوشم پیچید که آرام گفت ...
_آهو دوستت دارم باباجان بیشتر از جانم
گفت بالاخره به زبان آورد که دوستم دارد همیشه برایم عجیب بود که پدرم چطور تا این حد میتوانست
مغرور باشد که برای ابراز علاقه به دخترش از هر عمل و لفظی استفاده کند جز دوستت دارم ...همیشه با
رفتارش ثابت میکرد اما به زبان نمی آورد دلیلش برایم گنگ بود...
گفت دوستم دارد اما دیر گفت ...لذت شنیدن جمله اش به شیرینی عسل به مذاقم خوش آمد
...میخواستم بگویم من هم دوستت دارم پدرم ...اما همین که برگشتم با جای خالی پدرم مواجه شدم که
خوب میدانستم رفته تا کسی نم اشک را در چشمش نبیند ...آهسته لب زدم من هم دوستت دارم مهربان
مغرور من...
تمام طول پرواز چشمانم را بسته بودم و به اینکه چطور دوری خانواده ام را طاقت بیاورم فکر میکردم
...لابد شایان با خودش فکر کرده بود خوابیده ام که خلوتم را برهم نزده بود...
بعداز فرود هواپیما در فرودگاه اهواز چشمانم را گشودم و کنجکاو به مسافرانی که از هواپیما پیاده
میشدند خیره شدم...
بعداز تحویل چمدانها در حالی که مدام از شدت خستگی خمیازه میکشیدم از فرودگاه خارج شدیم و شایان
یک تاکسی دربست گرفت تا به خانه مشترکمان برویم ...خیلی دلم میخواست هرچه زودتر به خانه برسیم
و بتوانم جهیزیه ام را که صفر تا صدش سلیقه مادر و آوا بود را ببینم...
چشمانم بسته بود و با آهنگ ملایمی که از ضبط تاکسی پخش میشد گوش سپرده بودم ..که صدای شایان
افکارم را برهم زد ..
_آهو ؟
_بله؟
_از من بدت میاد؟
_نه دیوانه اگر بدم می آمد که الان کنارت نبودم
_پس از من خوشت میاد؟
_راستش نمیدانم...
دست هایم را به هم مالیدم وبا تردید گفتم.
_حالا من یک سوال بپرسم؟
در حالی که نگاهش به جلو خیره بود جواب داد بپرس..
تردید داشتم حرفم را بزنم یانه باخودم در جدل بودم که وقتی نگاه منتظرش را دیدم دل را به دریا سپردم
و گفتم...
_قبلا دوست دختر داشتی؟
خندید و عجیب نگاهم کرد بعداز چند ثانیه مکث جواب داد ...
_آره ..خیلی زیاد
دهانم از فرط تعجب باز ماند و حس کردم چشمانم از حدقه بیرون زد ..
از روی شیطنت چشمکی نثارم کرد و گفت ..
_تعجب ندارد همه پسرها دوست دختر دارند ...
_چه جالب ...
چند دقیقه بعد تاکسی در مقابل یک ساختمان دو طبقه سفید رنگ توقف کرد و شایان بعداز پرداخت کرایه
نگاه خسته ای نثارم کرد و با دست به ساختمان اشاره کرد...
_به خانه خودت خوش آمدی آهو جان
_ممنون
خانه آسانسور نداشت و از پله ها به طبقه دوم رفتیم ...در را با دسته کلیدی که همراهش بود باز کرد...
همین که در باز شد و داخل شدم با روشن شدن لامپ ها توسط شایان چشمانم از دیدن آن همه وسایل
شیک و گرانقیمت که مادر برای جهیزیه ام سنگ تمام گذاشته بود گرد شد..
هنگ کرده به خانه زل زده بودم...باید باور میکردم تمام آن وسایل برای من بود؟
با صدای شایان به سمتش برگشتم که اسمم را صدا زد و با نگاه عجیب و غریبی به قد و بالایم زل زده
بود...
_آهو خانه را دوست داری؟
گیج و منگ از نگاهش سرم را به نشانه تایید تکان دادم که در کسری از ثانیه برای اولین بار در آغوشش
فرو رفتم...
از دوری خانواده ام بغضم شکست و همزمان دست شایان روی موهایم نشست و شروع به نوازشم کرد...
بی اختیار دستانم دور کمرش حلقه شد و اشک هایم جاری گشتند..
آنقدر شایان دل داری ام داد تا کمی آرام گرفتم و همراهش به اتاق خواب مشترکمان که با تخت قهوه ای با
شکوهی و روتختی سفید ست شده بود برای استراحت پا گذاشتم ...خسته تر از آن بودم که حتی زبانم
برای گفتن شب بخیر بچرخد ...راحتی و نرمی تخت خیلی سریع خواب را مهمان چشمانم کرد ...
با سر درد وحشتناکی از خواب بیدار شدم که با جای خالی شایان مواجه شدم ..خمیازه ای کشیدم و در طی
یک تصمیم آنی حوله ام را برداشتم و راهی حمام شدم ...بعداز یک حمام طولانی تن خسته ام را از خستگی
و کوفتگی نجات دادم و با همان حوله تنی صورتی رنگم به دنبال شایان وارد سالن خانه شدم اما هرچه
نامش را صدا زدم پاسخی نشنیدم ..شانه ای بالا انداختم و در یخچال را گشودم که از دیدن یخچال پر و
پیمانی که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن بود سوتی از خوشحالی زدم و در کسری از ثانیه میز صبحانه
مفصلی را چیدم تا دلی از عزا درآورم...
بعد از شستن ظرفهای صبحانه ام روانه اتاق خواب شدم تا لباس بپوشم اما مقابل آیینه یادداشتی توجهم را
جلب کرد ...
_سلام آهو جان صبح بخیر ..مرا ببخش که بعداز روز ازدواجمان تنهاییت گذاشتم اما باور کن کاری پیش
آمده باید به شرکت میرفتم ...من برای ناهار شرکت هستم شب میبینمت ..قربانت شایان
آنقدر از یادداشتش حرصم گرفت که کاغذ بی نوا را مچاله و به سمت سطل زباله هدایت کردم...
آنقدر از تنها ماندم و اینکه کار را برمن ترجیح داده بود غمگین شدم که بی اختیار بابغض لباس هایم را
پوشیدم و سمت گوشی تلفن خانه رفتم ..
شماره منزل پدرم را گرفته بودم و منتظر پاسخی از جانبشان بودم که صدای مادر در گوشم پیچید..
_بله بفرمایید؟
_سلام مادر آهو هستم..
_سلام چشم و چراغم سلام دردانه خانم حالت چطور است؟
_خوبم شما همگی خوب هستید؟
_خداراشکر خوبیم ..صبح تماس نگرفتم تا مزاحم استراحتتان نشوم.
_اختیار دارید مادر این چه حرفی است
_شایان خوبه؟تنها که نیستی؟حوصله ات سر نرود مادر تو عادت به تنهایی نداری
_نه مادر جان نگران نباش همه چی خوب است شایان هنوز خوابیده..
استارت اولین تظاهر به همه چی خوب است در آن روز زده شد که برای حفظ آبرویم نگفتم که در اولین روز
زندگی مشترکم در خانه و در شهر غریب تنها هستم...
_راستی مادر جان تماس گرفتم از بابت وسایل تشکر کنم آنقدر همه چیز تکمیل و عالی است که حسابی
شما و پدر شرمنده ام کرده اید..
_دشنمت شرمنده باشد خداراشکر که راضی هستی ...زندگی من و پدرت فقط تو و آوا هستید
دختر برای تو نمیخریدم برای کی باید میخریدم؟
_به هرحال ممنون واقعا شرمنده شدم...
بعداز کمی دیگر صحبت با مادر و رفع
دلتنگی ام کمی با پدر و آوا هم صحبت کردم وقتی خیالشان را از بابت خودم راحت کردم تماس را قطع کردم
و تا غروب خودم را با تماشای تلویزیون سرگرم نمودم
از صدای در خانه از ترس تکانی خوردم و سرجایم نیم خیز شدم ...هوا در تاریکی فرو رفته بود و همه چیز
برایم سیاه و تنفر آور شده بود..آنقدر از تنها بودن ترسیده بودم که دیگر اشتیاقی به نفس کشیدن هم
نداشتم ...سایه ای را در تاریکی خانه دیدم اما به محض اینکه میخواستم جیغی از سر ترس بکشم لامپ ها
روشن شد و نگاهم به چهره شایان دوخته شد...
_سلام عزیزم
نگاهی به ساعت انداختم که هشت شب را نمایش میداد و با لحن دلخوری جوابش را دادم.
_آهو خانم بامن قهر شده؟
_نه بچه که نیستم
_شام چی درست کردی؟
_فکر نمیکردم انقد بخوابم نرسیدم چیزی درست کنم املت میخوری؟
_نه خانم ببخشید که مجبور شدم تنهات بزارم میدانم ازمن دلخوری شرمنده ام برو آماده شو چرخی بزنیم تا
اهواز را به تو نشان دهم و شام را بیرون بخوریم
_حوصله ندارم
_خواهش میکنم
از لحن مظلومش دلم سوخت و با اکراه آماده شدم تا همراهی اش کنم...
در فضای ماشین تنها صدای آهنگ ملایمی که پخش میشد سکوت را درهم شکسته بود...
بی حس سرم را به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به عابران و ماشین ها نگاه میکردم...
ماشین گوشه خلوتی ایستاد که سرگردان نگاهم را در خیابان نسبتا خلوت چرخاندم ...
بی حرف از ماشین پیاده شدیم و کنارش شروع به راه رفتن کردم...
به خیابان اصلی پیچید و من مانند جوجه پشت سرش میرفتم..
نمیدانستم کجا میرویم کلافه گفتم ..
_شایان؟
به سمتم چرخید و نگاه مهربانش را به صورتم دوخت..
_جانم آهو؟
از لحن گرمش دست و پایم را گم کردم و با استرس گفتم.
_کجا میری؟
_بریم بستنی بخوریم؟
ابروهایم از تعجب بالا پرید ...
_شوخی بامزه ای بود
خندید و دستم را به دنبال خودش داخل مغازه بستنی فروشی لوکسی کشید ...
به سمت فروشنده قدم برداشت که از پشت لباسش را کشیدم ...به طرفم برگشت ..و ابرویی بالا
انداخت..
_چی شده آهو؟
_من بستنی نمیخوام ...
_هنوز ازم دلخوری؟
چیزی نگفتم رویم را برگرداندم ...
از بوسه ناگهانی که در مغازه بر گونه ام کاشت با چشمای گشاد شده نگاهش کردم ...
_چی کار میکنی؟
_از دل خانمم درمیارم
مات نگاهش کردم که چشمکی روانه ام کرد و لجبازانه به سمت فروشنده برگشت و سفارش بستنی داد...
چند دقیقه بعد با دو بستنی قیفی برگشت و یکی را به دستم داد ...
_بفرمایید بانوی خوشگلم
با اکراه از دستش گرفتم و مشغول لیس زدن شدم ...
_خوشمزه س؟
عصبی نگاهش کردم و با تکان دادن سرم جواب مثبت دادم...
_هنوز قهری؟
سکوت کردم که دستانش را دور شانه ام حلقه کرد و مرا به آغوش کشید و همانطور که دستش دور تنم
حصاری ایجاد کرده بود قدم زنان به مسیر نامشخصی که داشتیم ادامه دادیم...
حس های عجیب سراغم آمده بود و دیوانه وار مرا تحت تاثیر رفتار شایان قرار داده بودند...
جلوتر که رفتیم ایستاد و با دست به مغازه لباس فروشی اشاره کرد..
_بریم اونجا؟
سری تکان دادم و همقدم با شایانی که قدم تا سر شانه اش میرسید وارد مغازه لباس فروشی شدم ...
به محض اینکه وارد مغازه شدیم نگاه هیز پسر فروشنده روی صورتم نشست...
نگاه مضطربم را به صورت تازه اصلاح شده شایان دوختم ...
_ببین کدام را دوست داری برایت بعنوان هدیه معذرت خواهی بگیرم؟
متفکر نگاهم را دور تا دور محیط مغازه که پر از لباس های شیک و رنگارنگ بود دوختم و گفتم واقعا نمیدانم
تو انتخاب کن...
و آرام خندیدم که نگاه ریز شده پسر فروشنده روی ما زوم شد و با صدای بمی گفت میتوانم کمکی کنم؟؟
مردد پاسخ دادم یه لباس خاص میخوام لطف کنید چند نمونه به من نشان دهید ...
با لبخند سرش را تکان داد و دستی میان موهای مشکی لختش کشید و گفت الان چندتا کار جدید میارم
انتخاب کنید ...
به سمت شایان چرخیدم که نگاهم در نگاهش قفل شد و نمیدانم چرا ضربان قلبم بالا رفت ...
به سمتم قدم برداشت و کنارم ایستاد مات نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_از چیزی به عنوان حجاب سر در می آری؟
_متوجه نمیشم؟
_روسری تو بکش جلو این موهای لعنتیت بدجوری جلب توجه میکنه..
دستی به روسری ام کشیدم و تمام موهایم را به داخل فرستادم...
لب برچیدم و بدون توجه به پسر فروشنده که لباس های رنگارنگ زیبایی را مقابلم روی میز چیده بود و بی
اعتنا به شایان که صدایم میزد از مغازه خارج شدم و پیاده به سمت جایی که ماشین را پارک کرده بود قدم
تند کردم...
با نزدیک شدن صدای شایان سرعت بیشتری به پاهایم بخشیدم که با حلقه شدن دستی به دور شانه ام
به عقب کشیده شدم و در آغوش شایان فرو رفتم ...برای لحظاتی از حرکتش نفسم رفت و عجیب نگاهم را
به صورتش دوختم ...
_بریم شام بخوریم؟
برعکس شایان که ریلکس بود و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ناراحت دست هایم را در جیب مانتویم فرو بردم
و سرد پاسخ دادم سرم درد گرفته برگردیم خانه...
_میشه دقیقا بگی چرا سرت درد گرفته؟
_نمیدانم
_نمیدانم که جواب نشد عزیزم معذرت میخوام اما من حرف بدی نزدم دوست ندارم کسی به صورت قشنگ
تو نگاه کند ...
نگاه شرم زده از رفتارم را به کفش های قرمزم دوختم و به حس های تازه جوانه زده در دلم فکر کردم که
دستم را گرفت و به سمت ساندویچی آن حوالی رفتیم و بعداز خوردن ساندویچ های خوشمزه همبرگر به
خانه بازگشتیم
یک ماه از حضورم در شرکت بنام و سرشناس معماری عمرانی سام میگذشت...مهندس بهارلو همچنان
اصرار به ازدواج با من داشت اما من به حسابی آب پاکی را روی دستش ریخته بودم که هرگز جواب مثبت
نخواهم داد اما او به قولی با خودش عهد کرده بود که دل مرا به دست خواهد آورد و دست از تلاش
برنمیداشت و از هرطریقی سعی در جلب نظرم داشت ...راستش هیچ ایرادی نداشت اما من دیگر آهوی
سابق نبودم که دل ببندم و خام شوم آنقدر در زندگی ام بد آورده بودم که دیگر کشش و توان شروع یک
زندگی جدید را نداشتم ...
پنج شنبه بود .. مشغول رسیدگی به امور شرکت بودم که سنگینی نگاهی را حس کردم همین که سرم را
بالا گرفتم با مهندس ساجدی چشم تو چشم شدم که فورا نگاهم را به زیر انداختم و سلام کردم..
_سلام مهندس
_سلام خانم صولت خسته نباشید..
_ممنون امری داشتید؟
_سوگل تماس گرفت گفت گویا موبایلتان خاموش بوده از من خواست بگویم حتما با او تماس بگیرید..
_چشم باطری موبایلم خالی شده..
_ممنون...ساعت کار تمام شده میتوانید بروید..
_کمی کار عقب افتاده دارم
_نیازی نیست بماند برای شنبه ..
_چشم
وسایلم را جمع و جور کردم و کیف چرم قهوه ای رنگم را به روی دوش قرار دادم و آماده رفتن شدم ..
_با اجازه اقای مهندس
_برو بسلامت خدانگهدار...
تا به خانه برسم ذهنم درگیر امیر ساجدی رییس مرموز شرکت شده بود ...بسیار آدم خاص و جدی بود
اصلا برایم قابل درک نبود سوگل سرزنده و شاداب چطور با چنین مرد اخمو و خشکی این همه سال سر کرده
است...
بعداز شستن دست و صورتم به سراغ تلفن منزل رفتم و بی درنگ شماره سوگل را گرفتم...
_سلام سوگل جان
_سلام آهوی قشنگم خوبی رفیق؟
_ممنون ..نیستی شرکت نمیای؟
_خیلی سرم شلوغ بود به مهمانی و دورهمی وقت نداشتم بیام چه خبر؟
_خبر خاصی نیست عزیزم
_خواستم بگم فردا جمعه س پاشو بیا خانه ما خیلی وقته میخوام دعوتت کنم فرصتش پیش نیامده..
_ممنون کار دارم سوگل جان باشد برای وقت بهتری
_فردا خیلی هم عالیه ناهار منتظرتم آدرسم برات پیامک میکنم بای
_الووو...
دختر دیوانه حرفش را زد و گوشی را قطع کرد...
بدم نمی آمد بعداز سالها از غار تنهاییم خارج شوم و برای چند ساعتی با دوست قدیمی و مهربانم وقت
بگذرانم ...زیادی تنها شده بودم هیچ کس در زندگی ام نبود...شاید فردا بهترین فرصت بود تا برای
ساعاتی از غم و تنهایی فاصله بگیرم...بعداز خوردن املتی که از سر بی حوصلگی آماده کردم از شدت
خستگی خواب را به هرچیزی ترجیح دادم تا روز بعد با آرامش و سرحال بتوانم به دیدن سوگل بروم...
چندبار آدرس را چک کردم تا مطمئن شوم که درست آمده ام ...دیدن قصری که مقابلم قرار داشت چشم
هر بیننده ای را به خود خیره میکرد ...دستی به مانتوی سورمه ای رنگم کشیدم و با تردید دستم را روی
زنگ فشار دادم...
_خوش آمدی آهو بیا داخل
صدای سوگل که از آیفون پخش شد مهر تایید بر آدرس درست را صادر نمود و بعداز باز شدن در ورودی
معذب پا به داخل آن قصر مجلل گذاشتم...
باغ خانه آنقدر زیبا و چشم نواز بود...که درست نمیدانم چقد مات و مبهوت دید زدن آن فضا که به پارک
بیشتر شبیه بود شده بودم که دستی روی شانه ام قرار گرفت و در آغوش سوگل فشرده شدم ...
_خوش آمدی آهو جان بیا بریم داخل
_ممنون سوگل ...خانه زیبایی داری
مستانه خندید و دستی میان موهای بلوندش کشید و گفت ...
_نقشه خانه را امیر کشیده و کلا سلیقه امیر است
_همسر خوش سلیقه ای داری به تو تبریک میگویم
_اگر سلیقه اش خوب نبود که من همسرش نبودم
و به دنبال حرفش چشمکی روانه ام کرد...
نمای داخلی خانه هم بسیار زیبا و مجلل بود با اشاره و دعوت دست سوگل روی مبل های طلایی و زرشکی
رنگ گران قیمتش نشستم ..
چند دقیقه بعد صدای پایی توجهم را جلب کرد و پشت بندش به دنبال صدا نگاه گرداندم که امیر و پسر
حدودا دوازده ساله ای که بی شک سام پسرشان بود در کنارهم قدم زنان از روی پله های طبقه بالا به
سمت من می آمدند...
به احترامشان از جا برخاستم ...
_سلام آقای ساجدی
_سلام خانم ...خوش آمدید ...ساجدی برای شرکت است امیر صدام بزنید ...
_ممنون چشم آقا امیر..
_سلام خاله آهو
_سلام عزیزدلم تو باید سام باشی؟
_بله...من شما را از عکسهایتان شناختم قبلا عکس هایی از شما را مادرم به من نشان داده بود..
بوسه ای بر گونه پسر بانمک سوگل نشاندم و با تعارف امیر سرجایم نشستم ...
سوگل کنارم نشست و دست سردم را در دست گرمش گرفت...
_اصلا باور نمیکنم بعداز سالها پیدایت کردم آهو خیلی دلم برایت تنگ شده بود ..هربار که دلتنگ میشدم
به سراغ آلبوم قدیمی ام میرفتم و عکس های آن زمان را نگاه میکردم..
از یاد آوری خاطرات خوبم در دوران دبیرستان با سوگل لب های خشکم به لبخندی از عرَض صورتم کش
آمدند و مرا به آن زمان برد..
_من هم خیلی دلتنگت بودم ..
_آهو هزار سوال و اما و چرا در ذهنم صف کشیده اند که باید پاسخ همه را بدهی..
_در چه بابی؟
_خودت...آهو دوست خوب و مهربانم چرا در شهر بزرگی مثل تهران تنها زندگی میکند؟
از سوال سوگل در حضور امیر یکه خوردم و به زحمت توانستم تغییر حالت ندهم..
_قضیه اش مفصل است باشد برای وقت مناسبی همه چی را برایت تعریف میکنم..
_مثل اینکه من مزاحم خلوت دو دوست هستم.؟
_نه اختیار دارید آقا امیر این چه حرفی است..
_نه خانم تعارف که نداریم شما بعداز مدتهاست توانستید باهم خلوت کنید در شرکت که فرصتش نیست
و سوگل این مدت اصلا به آنجا نیامد حضور من و سام مانند وصله ناجوری میان دو خانم است راحت باشید
..
و با گفتن با اجازه ای همراه سام به طبقه بالا رفتند...
شرمزده از اینکه ناخواسته مانع حضور پدر و پسر شدم سرم را به زیر انداختم و آرام لبم را گزیدم..
_هنوز هم عادتت را ترک نکرده ای ؟
_کدام عادت؟
_لب گزیدن...سخت نگیر امیر کلا آدم رکی هست مطمئن باش با ناراحتی مارا ترک نکرد بیخیال بگذار راحت
باشیم دوست جان..
_چه بگویم ..راستی برایم سوال شده چطور با مرد خشک و جدی مانند امیر زندگی میکنی
_به راحتی..در محیط کار خشک است ..هنوز یخش با تو آب نشده که بفهمی اصلا خشک نیست.
_شاید حق با تو باشد نمیدانم من از برخوردش در شرکت اینگونه استنباط کردم
_نگفتی چطور سر از تهران درآوردی تو که برای زندگی به اهواز رفتی؟
_بعداز جدایی ام از شایان پدرم طردم کرد و من جایی برای ماندن نداشتم واحد نقلی در تهران را حاج حسن
زمانی که زنده بود به نامم زد و هیچکس خبر نداشت..
سوگل با چشم های گشاد شده نگاهم میکرد
_حاج حسن چطور؟
_میگویم سوگل امان بده دختر ..شاید امروز سر درد و دلم باز شده بعداز سالها تنهایی و بی همدمی خدا
تورا برایم رساند..قول بده گوش هایت درد نگیرد تا بگویم
_قول ..دختر آنقدر هیجان دارم همه چیز را بدانم که فقط زودتر شروع کن..
نگاهم را به نگاه مشتاق سوگل دوختم و هر آنچه را که در گذشته ام رخ داده بود که او بیخبر بود برایش
بازگو کردم ...
سوگل با دهان باز و چشمان گشاد شده ای که نم اشک در آن نشسته بود در مردمک غمگین چشمانم زل
زده بود...
_اصلا باورم نمیشود آهو شایان چطور دلش آمده با تو این کار را بکند
_به راحتی آب خوردن
_سعی کردی به خانواده ات برگردی؟
_بارها اما راه به جایی نبردم و به این باور رسیدم هیچ جایی میان خانواده و اقوامم ندارم سعی کردم با
تنهایی کنار بیایم
_خیلی سخته آهو تنها بتوانی گلمیت را از آب بکشی ...بمیرم برای تمام روزهای سختت رفیق
_سوگل انگار خدا تورا برایم رساند که استخدامم کنی قبلا هم هزارها جا کار کردم اما تا به محض اینکه
میفهمیدند یک زن بیوه هستم از روز بعد نگاه هایشان عوض میشد ..رفتارشان عوض میشد ..خانم های
همکار که به چشم یک زن بد و خانه خراب کن نگاهم میکردند و از من فاصله میگرفتند..همکاران آقا هم
فقط در پی سو استفاده برمی آمدند و سعی در نزدیک شدن بمن را داشتند...
_میفهمم چه میگویی عزیزم..
_مامان نرگس خاتون میگوید ناهار را کشیده ام یخ میزند
_آهو جان برویم سر میز که حسابی همه گشنه شده ایم
_نرگس خاتون ؟
_آره عزیزم آشپز اینجاس خیلی خانم مهربان و خونگرمی است
_که اینطور...ممنون سوگل امروز حسابی باعث زحمتت شدم
_حرف مفت نزن تو خواهرمی آهو
ناهار میان خنده و شوخی های مادر پسری سوگل و سام صرف شد و من هربار که نگاهم روی صورت بانمک
سام مینشست دلم میلرزید که کاش زندگی ام انقدر گند نبود و حداقل من هم پسری مانند سام که
همصحبت و همدمم میبود را داشتم ...دلم حسابی گرفته بود بعداز ناهار امیر و سام نیز به جمع ما
پیوستند و امیر مرد کم صحبت و جدی شرکت روی دیگرش را که مرد مهربان و شوخ طبعی بود را به نمایش
گذاشته بود و من از آن حجم تغییر در شگفت بودم...
چایی زعفرانی خوش عطری را که نرگس خاتون پذیرایی کرده بود را مزه مزه میکردم که با سوال امیر جا
خوردم...
_چرا از همسرت جدا شدی؟
خودم را نباختم و محکم جواب دادم..
_تفاهم نداشتیم
امیربا چشمان ریز شده چنددقیقه خیره نگاهم کرد...از نگاهش میخواندم که حرفم را باور نکرده اما
خداروشکر بیخیال زندگی گذشته ام شد و گفت:
_تا زمانی که تهران هستی مرا مانند برادر بزرگترت بدان و هرزمان و هرجا به کمک نیاز داشتی من و سوگل
را در جریان قرار بده...
_ممنون اقا امیر شما خیلی به من لطف دارید...
علیرغم اصرارهای سام و سوگل بر ماندنم اما ترجیح دادم بیشتر مزاحمشان نباشم و به خانه بازگردم ...
غروب هنگام گرگ و میش هوا در تاکسی نشسته بودم و به سمت ماتمکده تنهاییم در حرکت بودم
...میانه های راه چشمم روی تابلوی کافه چوبی شیکی از حرکت ایستاد و از راننده تقاضا کردم همانجا پیاده
ام کند ..
وارد کافه شدم و نگاهم را به دور تا دور فضای کافه انداختم ...خلوتی کافه این شانس را به من دادکه
هرجا دوست داشتم بنشینم و من چه ساده میز کنار پنجره ای که عبور رهگذران را به راحتی به نمایش
میگذاشت را برگزیدم ...
از پنجره مات تصویر مردمی که بعضی با عجله انگار که برای به دست آوردن چیزی عجله داشتند و بعضی به
آرامی انگار که هیچ هدف خاصی نداشتند بودم ...
_سلام خانم خوش آمدید ..چی میل دارید؟
بی درنگ پاسخ دادم..
_اسپرسو
گارسن که برای آماده کردن سفارشم تنهایم گذاشت در جستجوی پاکت سیگارم دستم را درون کیفم
گرداندم و در میان همهمه و شلوغی کیف پاکت را به زحمت بیرون کشیدم...
یک نخ را با فندک طلایی رنگم روشن کردم و دودش را از بینی ام بیرون فرستادم...
گارسن بدون صحبت قهوه ام را مقابلم قرار داد و مجدد برای انجام کارهایش ترکم کرد...
آرامش کافه را که با آهنگ غمگین و زیبایی از حامی آرامش بخش تر شده بود را دوست داشتم ...دفتر
محبوبم را از کیفم خارج کردم و قلم مشکی گران قیمتم را که هدیه آوا بود و به زیبایی رویش حکاکی شده
بود آهو را روی کاغذ برای نوشتن ادامه زندگی تلخم به حرکت درآوردم ....
دو هفته از زندگی مشترکم با شایان گذشته بود ...تقریبا اتفاق غیر عادی رخ نداده بود و زندگی در آرامش
و سکوتی غیرقابل باور در حال گذران بود ...رابطه ام با خانواده شایان با اینکه طبقه پایین ما زندگی
میکردند خیلی صمیمی نبود آنها اصلا بالا نیامده بودند و در دو هفته من یکبار به منزلشان رفته بودم...
تنها چیزی که آزارم میداد این بود که روزها از پس هم میگذشتند و شایان هیچ صحبتی از ثبت نامم در
دانشگاه اهواز به میان نیاورده بود و من هم سکوت اختیار کرده بودم اما وقتی تنها یک روز دیگر برای ثبت
نام ترم جدید مهلت باقی بود کاسه صبرم لبریز شد ...
روی کاناپه لیمویی رنگی که سلیقه آوا خواهر عزیزم بود مقابل تلویزیون دراز کشیده بودم و نگاهم را به
تصویر فیلمی که پخش میشد دوخته بودم اما حقیقتا آنقدر غرق فکر بودم که حتی متوجه نبودم چه فیلمی
در حال پخش است...در خیال خودم حرف هایم را بالا پایین میکردم تا سر صحبت را با شایان باز کنم و
بفهمم برای دانشگاهم اقدامی انجام داده است یا نه؟
از صدای قدم های شایان نگاهم را به سمتش چرخاندم ...
شلوار گرمکن مشکی و تیشرت آبی و موهای خیسش که روی پیشانی اش ریخته شده بود نشان از حمام
بودنش میداد...
روی مبل مقابلم مردانه نشست ...
نگاهش را با دقت روی اجزای صورتم چرخاند و بعدبا صدای بم و مردانه اش با آرامش پرسید..
_تو فکری؟
خیره نگاهش کردم و از حالت درازکش بلند شدم و مرتب مقابلش نشستم ...
کوسن سبز رنگ را از کنارم چنگ زدم و برای کم شدن استرسم به آغوش کشیدم..
_خب راستش باید باهات صحبت کنم
_میشنوم بگو
با استرس آب دهانم را قورت دادم و زبانم را روی لب های خشکم کشیدم...
_فردا آخرین مهلت ثبت نام دانشگاس
_خب باشد به ما چه ربطی دارد؟
با چشمان از حدقه بیرون زده با بهت نگاهش کردم و چندبار دهانم را مانند ماهی که از تنگ بیرون افتاده
تکان دادم تا صدایی که خودم هم به زحمت شنیدم از گلویم خارج شد..
_اما شایان تو به من قول دادی یکی از شرایط من بود درسم را ادامه دهم ..من خیلی زحمت کشیدم تا
قبول شوم اصلا متوجه منظورت نمیشوم واضح حرفت را بزن
_حرفم کاملا واضح است دلیلی ندارد دانشگاه بروی ...دختر را چه به دانشگاه رفتن ..بچسب به زندگی ات
..به من برس...به خودت برس...
از بیخیالی اش حرصم گرفته بود ..وقتی مرگ تمام آرزوهای دور و درازم مقابل چشمانم نقش بسته بود و
در حال جان دادن بود ناخودآگاه صدایم را بالا بردم...
_اصلا میفهمی چه میگویی؟روز اول حرفهای دیگری میزدی
_صدایت را بیار پایین..میخواهی بروی دانشگاه چه غلطی بکنی؟برای دلبری کردن بروی؟
_خفه شو ..درست صحبت کن ...حرف دهنت را بفهم مرتیکه
هنوز جمله ام به پایان نرسیده بود که اولین سیلی زندگی ام را از نامردترین آدم زندگی ام نوش جان
کردم..
یک طرف صورتم سوخت ...ناباور دستم را روی صورتم قرار دادم و با دهان باز نگاهش کردم...
_اصلا درکت نمیکنم شایان تو به من قول دادی
_اشتباه کردم ..الان دلم نمیخواهد زنم درس بخواند باید فقط به من برسد ..
_اما من با شرایطی که داشتم تورا قبول کردم همین الان با پدرم تماس میگیرم تا تکلیف این قضیه را
مشخص کند
_تو زن من هستی اجازه ات دست من است بیخود پدرم پدرم نکن آهو
بی توجه به شایان سمت گوشی تلفن رفتم تا شماره منزل پدرم را بگیرم که ضربه محکمی به سرم وارد شد
...
اولین قطره اشک از چشمم سقوط کرد و تا گودی گردنم سر خورد...دستم را برای جلوگیری از بلند شدن
صدای هق هقم جلوی دهانم گرفته بودم ...
خیره به یک نقطه شدم و برای زندگی مزخرفی که از همان ابتدای ازدواج روی دیگرش را به نمایش گذاشته
بود اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم...
با عجله به سمت اتاق دویدم و در را محکم بهم کوبیدم ...در را قفل کردم و خودم را روی تخت پرت کردم
...
صدای بلند هق هقم گوش هایم را می آزارد...
مشت های بی جانم را به تشک تخت میکوبیدم و هق میزدم...
صدای مشت های شایان که به در میکوبید و مدام تهدیدم میکرد که در را باز کنم مانند سوهان به روحم



فصل نهم :😎
 
کشیده میشد و هر لحظه بیشتر از لحظه قبل بذر تنفر را در قلبم میکاشت...
وقتی خسته شد دست از مشت زدن به در برداشت و رفت ... و من در اوج غم از اینکه نتوانست دستش
به من برسد خندیدم ...از شدت غم به سرم زده بود ...تلخ میخندیدم و اشک میریختم ..
تلخ تر از تمام شکلات های تلخی که طبق عادت هرروزه ام در دهان میگذاشتم خندیدم ...آنقدر اشک
ریخته بودم که حس میکردم در چشمانم نمک پاشیده اند ...دیگر خسته شده بودم چشمانم را بستم تا
بخوابم ...خواب آن سردرگمی ها را پایان میداد و من ترجیح دادم که خودم را به خواب بسپارم
به سختی و زحمت چشمانم را گشودم و نگاهم به ساعت دیواری طلایی رنگ اتاق که ساعت یازده صبح را
نمایش میداد قفل شد ...
صددرصد شایان آن ساعت خانه نبود و در محل کارش سرگرم بود...
با کرختی خودم را به حمام که خوشبختانه در اتاق خواب قرار داشت رساندم ...
گوشه حمام سر خوردم و زانوهایم را در آغوش کشیدم ...
مات به کاشی های بنفش خیره شده بودم و ذهنم از هرگونه فکری خالی شده بود...بعداز یک ساعت
شایدهم بیشتر بدن کوفته ام را حرکت دادم و بی جان حمام سر سری انجام دادم ...
لباس هایم را پوشیدم و خودم را روی تخت انداختم ...
خیره به سقف دراندیشه چاره ای به حال زندگی ام بودم ...که تنها گزینه ای که میتوانستم روی کمکش
حساب کنم حاج حسن بود که در ذهنم تصویر مهربانش مجسم شده بود...
با خوشحالی فورا به سمت تلفن خانه پرواز کردم و شماره حجره حاج حسن را گرفتم..
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای گرمابخشش گوشم را نوازش داد...
_بله بفرمایید؟
با بغض تنها توانستم بگویم ...
_حاج حسن؟
_آهو دخترم تویی؟
_ ه.....
_حرف بزن بابا جان نگرانم کردی
هرچه صدای حاج حسن از شدت نگرانی میلرزید دل من هم بیشتر میگرفت و اشکهایم بدتر جاری
میشدند...
_آهو دختر سکته ام دادی چیزی بگو
_حاج حسن خوبم نگران نباش
_پس چه شده دخترم که نصفه جان شدم
_به کمکت احتیاج دارم حاجی
_چه کمکی عزیزکم
_حاجی پدرم خبر ندارد هیچکس نمیداند تنها به شما اعتماد دارم که کمکم کنی...
_شایان اذیتت کرده؟
_حاجی اشتباه کردم شایان اصلا مرد خوبی نیست حاجی دیشب مرا کتک زد
_غلط کرده پسره نمک به حرام حسابش را میرسم
_حاجی به دادم برس
با اتمام جمله ام صدای در ورودی خانه باعث شد گوشی در دستم خشک شود و چشمانم از شدت ترس از
حدقه بیرون بزند ..
شایان با چشمان به خون نشسته به طرفم می آمد و من مسخ شده بدون هیچ حرکتی فقط خیره نگاهش
میکردم ...
حتی نمیتوانستم زبانم را بچرخانم و پاسخ حاجی که از آن طرف خط با نگرانی صدایم میزد را بدهم....
کمربندش را باز کرد و با سگک کمربندش محکم به پهلویم ضربه زد..
جیغ گوشخراشی کشیدم که صدای نعره یا حسین حاج حسن از آن طرف خط به گوشم رسید ...
شایان گوشی را به زمین کوبید و به هزار تکه تبدیل کرد از شدت ترس در حال سکته بودم ...پا تند کردم
تا به پناهگاه امنم که همان اتاق خواب بود پناه ببرم که در میانه راه موهای بلندم را کشید و متوقفم
کرد...
با کمربندش به جانم افتاد و مانند دیوانه ای که در تیمارستان بستری باشد تمام بدنم را با کمربند چرمش
هدف گرفته بود ...
خون از دماغ و دهانم مانند فواره خارج میشد ...
با صدایی که از ته حلقم به سختی خارج شد گفتم ...تورابه خدا ولم کن مگر چکار کرده ام؟
بی اعتنا به حرفم محکمتر با کمربند به پهلوهایم ضربه میزد و الفاظ رکیک که حتی از یادآوریشان شرم دارم
را نثارم میکرد...
_دختره احمق وقتی من خانه نیستم با کی پای تلفن صحبت میکنی؟ها د بگو لامذهب...که دانشگاه بروی
؟دانشگاه نرفته زیر سرت بلند شده...
مانند یک تکه گوشت بی جان گوشه پذیرایی افتاده بودم اما انگار او از زدن من سیر نشده بود...
ضربه محکمی با سگک کمربندش بر سرم وارد کرد که پشت بندش چشمانم تیره و تار شدند و همه جا در
سیاهی مطلق فرو رفت و دیگر چیزی به خاطر ندارم
به زحمت چشمانم را گشودم که شایان را نگران در حالی که لیوانی نیمه پر از آب دستش بود روی سرم
مضطرب نشسته بود ...دستی به صورت خیسم که صد درصد شایان برای به هوش آوردنم آب رویش
پاشیده بود کشیدم و نگاه پر از تنفرم را به چشمانش دوختم و لنگان لنگان خودم را به اتاق رساندم و در را
قفل کردم...دیگر حتی اشک نریختم بیحس و بی احساس شده بودم درست مانند تکه ای سنگ...
سرشب شده بود و من همچنان در اتاق خودم را زندانی کرده بودم ترجیح میدادم که با شایان رو در رو
نشوم ...از سر بی حوصلگی کتاب شعر پروین اعتصامی را دستم گرفته بودم و فقط به صفحات کتاب زل
زده بودم بدون آنکه حتی کلمه ای از شعری را خوانده باشم ...
با صدای زنگ خانه از جا پریدم و بی دلیل دلم به شور افتاده بود...
چندین بار زنگ خانه به صدا درآمد که شایان در را باز نکرد ...
چند دقیقه بعد صدای حاج حسن حامی مهربان روزهای سختم گوشم را نوازش داد که با فریادی از سر
نگرانی نامم را صدا میزد...
_آهو دخترم سالمی؟
خیالم راحت بود که در اتاق را قفل کرده ام و شایان نمیتواند مانعم شود ...با خیالی آسوده پنجره را
گشودم و دستم را برای حاج حسن تکان دادم که متوجه ام شد...
نمیدانم چگونه براندازم کرده بود که چهره اش رنگ غم به خود گرفت و ابروهای پر پشتش درهم گره
خورد...
_بیا پایین آهو وسایلت را بردار جای تو اینجا نیست دخترم
_شایان را چه کنم؟
_نترس بابا جان بیا برویم من کنارت هستم...
با احساس خوشحالی از حضور حاج حسن که همان سر ظهر بعد از شنیدن صدای جیغم از شدت نگرانی فورا
به سمت اهواز حرکت کرده بود به سمت چمدان کوچکم رفتم تا وسایلم را درونش جا دهم... صدای فریاد
شایان از بیرون قلبم را لرزاند...
با عجله و سراسیمه خودم را به پنجره رساندم و نگاهی به پایین انداختم که شایان با حاج حسن دست به
یقه شده بود و خانواده شایان که از سر و صدا بیرون رفته بودند سعی در جدا کردنشان داشتند ...
احساس میکردم نفس کشیدن برایم دشوار شده بود ...شایان حق نداشت به حاج حسن مهربانم بی
احترامی کند...حداقل باید حرمت موی سپیدش را نگه میداشت...
آن لحظه بیش از پیش از شایان متنفر شدم و با همان لباس های خانگی که بر تن داشتم خودم را به پایین
رساندم تا مانع بی حرمتی شایان به حاج حسن شوم...
همین که بقیه متوجه حضورم شدند از سر حیرت هینی کشیدند و عقب گرد کردند...
نگاهی به شیوا انداختم که با دلسوزی نگاهم میکرد ..
_چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
_زنداداش بمیرم برایت چرا صورتت اینطوری شده؟
_مگر چطوری شده ام؟
بدون اینکه پاسخم را بدهد نگاه شرم زده اش را به زمین دوخت...
اقا بهمن پدر شایان قائله را ختم کرد و حاج حسن را به داخل دعوت کرد تا صحبت کنند..
همگی در خانه پدری شایان نشسته بودیم و سکوت سنگینی بر فضا حاکم شده بود که حاج حسن سکوت را
درهم شکست..
_آقا بهمن این بود رسم امانت داری؟
_حاج حسن به خدا قسم که ما خبر نداریم اصلا موضوع از چه قرار است
_مرد مومن مگر میشود این بچه ها بالای سرت زندگی کنند و ندانی بالا چه جدالی بوده؟
_شرمنده و رو سیاهم حاجی منزل برادرم رفته بودیم اصلا از چیزی خبر نداریم تازه به خانه برگشته بودیم
که صدای فریاد شایان هم مارا به کوچه کشاند ..اگر به ماهم بگویند چه شده راه چاره ای باهم میجوییم
_آهو باباجان بگو دخترم
_چه بگویم حاجی ..من از شایان خواستم طبق قول و قراری که داشتیم دانشگاه ثبت نامم کند که گفت نه
نمیخواهم درس بخوانی و دیشب کتکم زد راه به جایی نبردم تا امروز با شما تماس گرفتم که کمکم کنی که
به خانه امد و حسابی کتکم زد و هزار تهمت ناروا به من بست که با کی صحبت کرده ام...
_شایان غلط کرده ...شایان من تورا اینطور تربیت کردم؟این همه آهو آهو میکردی میخواستی خوشبختش
کنی اینطور؟.
شایان لال شده بود و هیچی نمیگفت ...تنها چیزی که روی اعصابم رژه میرفت نگاه موذی و پوزخند گوشه
لب و سکوت مادر شایان بود
آن شب آنقدر پدر و خواهر شایان از من و حاج حسن عذرخواهی و التماس کردند که با چرب زبانی و وعده و
تعهد قائله را ختم به خیر کردند ...
هرچه به حاج حسن اصرار کردم تا شب را منزل ما بماند قبول نکرد و به هتل رفت تا روز بعد به شهر
خودمان بازگردد...
برایم عجیب بود که شایان بعداز آن رفتار بی شرمانه اش کجا غیبش زده بود..بعداز رفتن حاج حسن که
قول داد در برابر قول و تعهد خانواده شایان مبنی بر تکرار نشدن این مسائل چیزی به خانواده ام بروز ندهد
...
بعد از خداحافظی تلخم با حاج حسن که او را پدرانه در آغوش کشیدم و بیاد سیاوش نازنینم آنقدر در
آغوشش اشک ریختم که گویی داغ دلم از مرگ سیاوش تازه شده بود...با بدنی کوفته راهی طبقه بالا که
خانه خودم و شایان بود شدم ...
آنقدر دلم گرفته بود که مانند کودکی که پدرش را از دست داده و یتیم و بی پناه شده روی کاناپه دراز
کشیدم و زانوانم را تنگ به آغوش کشیدم ....خیره به نقطه ای نامعلوم صورت سیاوش مقابل چشمانم
نقش بسته بود ....
_آهو جان قشنگم...
سرم را روی پای سیاوش گذاشته بودم زیر همان درخت بید مجنون محبوبمان و به چشمان عزیزدلم خیره
جواب دادم..
_جان آهو بگو ..
دستش را نوازش وار میان موهای مواجم کشید
_هیچ وقت موهایت را کوتاه نکن این موهای زیبا را فقط شایسته نوازش است و بس
آخ کجایی سیاوشم که به جای دست نوازش بی رحمانه موهای آهویت کشیده شد...
_آهو آرام جانم آنقدر دوست دارم مادر شدنت را ببینم
از فکرش هم لبخند شیرینی بر لبم نقش بست ...
_فکرش را بکن آهوی زیبای من با شکم قلمبه که نوزادی از جنس عشق و مهر را با خود حمل میکند را در
آغوش بگیرم..
_دختر دوست داری یا پسر؟
_دختر ...یک دختر زیبا مانند تو ...آهو انقدر دلم میخواهد پدر دختری باشم که مادرش تو باشی نامش را
طنین بگذاریم..
با تعجب خیره در چشمانش گفتم طنین؟؟
_آری طنین...دلم میخواهد هرروز یادآور طنین و صدای عشق تو در خانه ام باشد
_آخ که من فدای خودت و دخترت و خانه ات
_خدانکند نازنینم
آنقدر به یاد خاطرات سیاوش اشک ریختم و از حس عذاب وجدانی که در برابر شایان دچارش شده بودم با
خودم کلنجار رفتم ...وجدانم میگفت که حق فکر کردن و اشک ریختن برای سیاوش راندارم چرا که من
پیمان زناشویی با شایان بسته ام و این خیانت به شایان است و اما حس قوی تری بردهان حس عذاب
وجدانم میکوبید و میگفت خواهش میکنم خفه شو سیاوش کجا و این انتخاب اشتباهی که آتش به زندگی
ام انداخت کجا ...عشق اول چیز دیگریست...با تمام آن سردرگمی ها خواب مهمان چشمانم شد...
چشمانم را با سوزش حاصل از گریه شب گذشته گشودم ...چند دقیقه ای نگاه کنجکاوم را دور تا دور سالن
پذیرایی چرخاندم تا موقعیتم را به خاطر آوردم...
نگاهم روی دسته ای از گل های رز قرمز که روی میز مقابلم چیده شده بود خیره شد تکه کاغذی به رنگ
صورتی لابه لای شاخه گل ها توجه ام را جلب نمود..دستم را به طرفش سوق دادم و کاغذ را برداشتم نگاه
سرسری به نوشته اش انداختم و با پوزخند تلخی مچاله اش کردم و به گوشه ای پرتابش کردم ...هه با
خودش چه فکری کرده بود که برایم نوشته بود متاسفم مرا ببخش اما خودت باعث شدی ...
این بشر حتی یک معذرت خواهی ساده را بلد نبود مگر من چه کار کرده بودم که خودم را مستحق کتک
خوردن بدانم ؟
آنقدر از دستش عصبی و کلافه بودم که ترجیح دادم قبل از اینکه با شایان چشم در چشم شوم به سمت
حمام پا تند کنم...
بعداز دوش سرسری که کمی کوفتگی بدنم را التیام بخشیده بود...حوله صورتی رنگم را دور موهای بلند و
خرمایی رنگم پیچیدم و به چهره داغانم که هیچ شباهتی به یک دختر جوان و نو عروس نداشت درون آیینه
خیره شدم..زیر چشمانم گود افتاده بودودر جای جای صورت و بدنم زخم و کبودی دیده میشد..در حالی که
با یک دستم حوله را روی موهایم تنظیم میکردم دست دیگرم را سمت کرم نرم کننده مقابل آیینه دراز
کردم و دست های ظریف و سفیدم را مرطوب کردم که با دو ضربه ای که به در اتاق نواخته شد به سمت در
چرخیدم...
شایان سرش را داخل اتاق کرد و با نگاهی غم زده سرتاپایم را برانداز کرد و گفت میای صبحانه؟
بغضم را به زحمت قورت دادم و با تکان دادن سرم به او فهماندم که میایم...
لبخند تلخی به صورتم پاشید و از اتاق خارج شد...
با شکمم که دیگر تعارف نداشتم از سر بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم و راهی آشپزخانه شدم ...
همین که اولین قدم را داخل آشپزخانه گذاشتم با چهره غم زده شایان که منتظر پشت میز نشسته بود
مواجه شدم ...
لعنت به دل لعنتی ام که با تمام کتک های ناجوانمردانه ای که نوش جان کرده بودم باز با دیدن غم نگاهش
دلم به رحم آمد و لبخندی به رویش پاشیدم و خیلی عادی گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است پشت میز
نشستم و لقمه ای از کره مربای هویج درست کردم و در دهان گذاشتم ...همراه با بغض گلویم لقمه را به
زحمت قورت دادم ...که با صدای شایان نگاهم را از ظرف عسل برداشتم و به چشمانش خیره شدم...
_آهو واقعا متاسفم اما درک کن حق دارم که نمیخوام درس بخوانی
_چرا شایان مگر خودت درس نخوانده ای؟گناه من چیه که دلم رشد و پیشرفت میخواهد..
_آهو تو زیبایی من دلم نمیخواهد که نگاه ها روی تو باشد حق بده مردم و غیرت دارم صورت قشنگ تو فقط
باید برای من باشد...
و به راستی که جنس زن چقدر زود خام میشود و من در عالم جوانی آینده و پیشرفتم را فدای یک تمجید
واهی کردم چرا که نیشم تا بناگوش باز شد و ترجیج دادم با دل شایان راه بیایم و زن مطیع و مهربانش
باقی بمانم ..آخ که چقدر ساده مسیر زندگی ام تغییر کرد...
دومین لقمه را با رویی گشوده به سمت دهانم هدایت کردم که با صدای تلفن دست از خوردن بازداشتم و
به عشق شنیدن صدای مادرم گوشی را چنگ زدم...
_بله بفرمایید؟
_سلام خانم شما نسبتی با آقای حسن محبی دارید؟
_از دوستان خانوادگی ما هستند چطور؟
_متاسفم در اتوبان اهواز دچار تصادف شدیدی شده اند و ما تنها شماره تماس شما را درون جیبشان پیدا
کردیم
_یاخدا...الان حالشان چطور است؟
_تشریف بیاورید سردخانه ...تسلیت میگویم...
و من بعداز مرگ سیاوش برای بار دوم دچار کری و کوری مطلق شدم و زبانم در دهانم برای خارج شدن آوا و
صدایی در تلاش میچرخید اما تنها مانند ماهی از تنگ بیرون افتاده لب هایم تکان میخورد و دریغ از
کوچکترین صدایی...
احساس میکردم تمام خرابه های دنیا بر سرم آوار شدند...
حامی مهربانم چطور ممکن بود دست حمایتش از سرم کوتاه شده باشد و من بیش از پیش تنها شده
باشم...
شایان باعجله خودش را مقابلم رساند ...
_اهو کی پشت خط بود چه گفت؟
سکوت تنها پاسخم بود
_آهو بگو چه شده؟
و باز هم سکوت
و برای بار سوم سیلی جانانه ای بود که بر روی گونه کبودم فرود امد و آتش به دلم انداخت ...
و پاسخم تنها جیغ های پی در پی و ضجه هایی از ته دل بود که حاج حسن را صدا میزدم و هر لحظه از اعمال
هیستریک من مردمک چشمان شایان گشاد تر میشد
چه روزهای تلخ و سختی برمن گذشت خصوصا که بخاطر وضعیت افتضاح صورتم برای حفظ آبرو نتوانسته
بودم به شهرستان بروم و در مراسم ختم حاج حسن شرکت نمایم ...آنقدر غم از دست دادنش را بغض
کرده بودم و غمم را در کنج دلم حبس کرده بودم که از من یک مرده متحرک ساخته بود...خودم را مسبب
مرگش میدانستم اگر من با او تماس نمیگرفتم و اورا به اهواز نمیکشاندم هرگز آن اتفاق تلخ برایش رقم
نمیخورد...
سختی های روزهای سختم زمانی بود که هیچ همدرد و غم خواری نداشتم تک و تنها در شهر غریب خودم
بودم و خودم...
شایان مردی بود که بود و نبودش هیچ فرقی نداشت هرگز حتی یک دلداری ساده از جانبش نشنیدم که
حداقل به اندازه سرسوزنی از سنگینی غم بر شانه هایم کاسته شود...آخ که مگر هرگز از ذهنم فراموش
میشود گریه های شبانه ای که شایان میفهمید و به جای نوازشم خودش را به خواب میزد...آخ که مگر هرگز
از ذهنم فراموش میشودغم لانه کرده در نگاهم را که شایان حتی یکبار نپرسید چرا؟
این روزها آنقدر خسته و سر شکسته ام که وقتی دست بر قلم برداشتم تا بنویسم تمام خاطراتم را با خود
می اندیشیدم کاری بس سهل است اما هرچه جلوتر میروم و باز مرور آن روزهای تلخ آزارم میدهد گویی
هرلحظه را مجدد زندگی کرده ام و چه سخت است تلخ خندهایی که دوباره و مجدد به زندگی ات میزنی و چه
دردی دارد خنده هایی که از هر گریه ای غم انگیزترند ...آنقدر روزهای تلخم زیادند که اگر بخواهم تمامش
را خط به خط بنویسم داستان هزار و یک شب میشود ...بعداز ماجرای مرگ حاج حسن حامی مهربانم و کنسل
شدن دانشگاه رفتنم هزار و یک مشکل دیگر بر سر راهم قد علم کردند که هر روز بیش از روز پیش مرا از
پا درآوردند...آخ که تلخ است روزهای جوانی را به بهای هیچ از دست دادن...کجایی جوانی که یادت بخیر...
به قول استاد شهریار عزیزم...
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگی را..
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را...
تقریبا شش ماه از حضورم در شرکت میگذشت ...با وجود رفت و آمدم با سوگل و خانواده اش خیلی روحیه
ام بهتر از قبل شده بود...سوگل مانند یک خواهر دلسوز کنارم قرار داشت و امیر برادری را در حقم تمام و
مرا مدیون خودش کرده بود ...اگر پاپیچ شدن های مهندس بهارلو را فاکتور میگرفتم روزهایی بهتر از قبل
را در حال گذران بودم ...شرایطم در شرکت خیلی بهتر از قبل شده بود و با توجه به هوش بالایی که داشتم
تمام زیر و بم کار مهندسی را بدون اینکه مدرکش را داشته باشم کاملا حرفه ای از سوگل و امیر آموخته
بودم و بعنوان دستیار مهندس بهارلو ارتقاع سمت گرفته بودم...
مشغول طراحی نقشه ای بودم و از فرط خستگی مدام چشمانم را با دست مالش میدادم و مجدد کارم را از
سر میگرفتم...
چند ضربه به در اتاقم نواخته شد و پشت بند بفرماییدی که من گفتم قامت بلند بالای مهندس بهارلو در
چارچوب در قرار گرفت...
نگاه سوالی ام را به چشمانش دوختم و منتظر ایستادم..
_خانم صولت اجازه ورود دارم؟
_خواهش میکنم مهندس بفرمایید ..
با قدم های محکم و اعتماد به نفس بالایی خودش را به مبل چرمی سبز رنگی که در گوشه اتاقم جا خوش
کرده بود رساند و با گفتن با اجازه ای نشست و پای راستش را بر روی پای چپش انداخت...
زیر نگاه خیره و عاشقش معذب شده بودم ...با لبخند خجولی مداد طراحی را روی نقشه قرار دادم و مقابلش
نشستم...
_خب خانم صولت میخواستم راجع به موضوعی با شما صحبت کنم...راستش شرکت در مناقصه ای که اخیرا
برگزار شده بود برنده شده است و باید یک تیم طراحی حرفه ای را برای مدتی به جزیره کیش منتقل کنیم
آنقدر در این مدت کوتاه هوش سرشار و طراحی خبره شما همه مارا حیرت زده نموده که شما هم جز لیست
افراد اعزامی به این پروژه مهم و عظیم هستید من شخصا به عنوان سرپرست پروژه اینجا حضور پیدا کردم
تا خودم از شما تقاضای همکاری و همراهی را خواستار باشم ...
_این نهایت لطف شماست مهندس راستش از پیشنهاد شما حسابی شوکه شدم و نمیدانم باید چه جوابی
بدهم..
_لطف نیست خانم همه حقیقت است تجربه خوبی برایتان خواهد شد ..
_بدم نمی آید که یک مدت از تهران دور باشم تا حال و هوایم عوض شود هم کار است و هم سیاحت..
_بسیار عالی خانم پس من موفقیت شمارا اعلام خواهم کرد ...انشالله آخر هفته آینده راهی کیش خواهیم
شد خودتان را آماده کنید ...
بعداز اینکه مهندس بهارلو اتاق را ترک نمود سرمست از تعریف و تمجیدهایش نسبت به کارم با روحیه
بهتری کارم را از سر گرفتم ...
روزها از پس هم میگذشتند و من هرروز از زندگی ام با شایان دلسرد تر میشدم..
بارها و بارها در زندگی زناشویی که توقعم تنها از آن داشتن آرامش..احترام ...مشورت و محبت بود فقط و
فقط در هم شکستم ...
درست به خاطر دارم که شب تولدبیست و دو سالگی ام را...
از صبح در لاک تنهاییم فرو رفته بودم و گوشه ای از خانه کز کرده بودم ...با خودم مدام در جدال بودم که
چرا نباید شایان حتی تولدم در خاطرش مانده باشد ...در حال و هوای خودم بودم که با صدای شیوا به
خودم آمدم...
_زنداداش امشب برای شام به منزل ما بیایید..
_ممنون شیوا جان حتما مزاحم میشویم..
بعداز رفتن شیوا دوش سرسری گرفتم و برای جان بخشیدن به چهره بی روح و افسرده ام دستم را سمت
لوازم آرایش سوق دادم تا با بزک دوزک کردن تظاهر کنم که حالم خوب است و از من خوشبخت تر نیست...
لباس سبز رنگی را با شلوار مشکی ست کردم و موهای مواجم را آزادانه دورم رها کردم ..بعداز مدتها
حسابی به خودم رسیدم شاید از عقده دلم بود که تولدم برای کسی اهمیت نداشت و حتی فراموش شده
بود با خودم فکر کردم لااقل خودم به مناسبتش به خودم برسم...
طبق معمول شایان هنوز به منزل بازنگشته بود و من از بی حوصلگی و تنهایی خسته شده بودم به تنهایی
راهی طبقه پایین و منزل پدرش شدم
همه دور هم نشسته بودیم و جو سنگینی بر فضا حاکم شده بود خانواده خاله ی شایان هم آنجا مهمان
بودند بجز شیوا کسی بامن صحبت نمیکرد ...بعداز شامی که بیشتر زیر نگاه های سنگین خاله و دختر خاله
جلف شایان کوفتم شد تازه شایان از راه رسید ...
آنقدر از جو سنگین آنجا به ستوه آمده بودم که با وجود اینکه هیچ دل خوشی از شایان نداشتم اما همینکه
در چارچوب در ورودی قامتش را دیدم به سمتش پرواز کردم ...امان از روزهایی که آنقدر بی پناه باشی که
حتی با دیدن ملکه عذابت لبخند بر لبت نقش ببندد...
آخ که آن لحظه بدترین لحظه زندگی ام رقم خورد احساس کردم از لبه پرتگاهی به پایین سقوط کردم ...
شایان لبخند مرا که به سمتش رفتم نادیده گرفت و تنها با لحن سردی سلامم را پاسخ گفت و از کنارم
گذشت و خیلی گرم مشغول خوش و بش با دختر خاله اش شد...اشک چشمانم را لبریز کرده بود تمام توانم
را جمع کرده بودم تا در برابر پلک زدن مقاومت کنم که مبادا قطره اشکم بچکد و غرورم را بیشتر بشکند...
شیوا غمزده نگاهم کرد و سرش را با شرمندگی به زیر افکند...میخواست جو را عوض کند که از حرف
ناشیانه اش تلخ خندی نثارش کردم..
_زنداداش بیا کنار خودم بشین که تولدت مبارکا باشه
لحظه ای سکوت برقرار شد و همه نگاهی بی تفاوت بمن انداختند و خیلی بی تفاوت تر گفتند تولدت
مبارک...
آنقدر دلم از تبریک خشک و سردش گرفت که بی اختیار دستم را جلوی دهانم نگه داشتم تا صدای هق
هقم را در گلو خفه کنم و با عجله خودم را به طبقه بالا و اتاق خواب رساندم ...دیگر تحمل رفتار سردشان از
توانم خارج شده بود...
آنقدر اشک ریختم که حتی توانایی پاسخ تلفن دادن را که شک نداشتم خانواده ام پشت خط هستند را
نداشتم آنقدر زنگ خورد تا قطع شد دلم نمیخواست با هیچکس صحبت کنم ...دلم خیلی گرفته بود شایان
حتی به دنبالم به طبقه بالا نیامد که دلم شکسته ام را التیام ببخشد...
گوشه ای از تخت زانوانم را به بغل کشیده بودم و نگاه خسته ام را به سقف دوخته بودم... در حال و هوای
خودم بودم که در اتاق خواب به طرز وحشیانه ای باز شد که از شدت ترس مردمک چشمانم با دیدن قیافه
خشم آلود شایان دو دو میزد...در دلم در حال خواندن فاتحه خودم بودم که با عکس العمل سریع موهای
بلندم را به دور دست پیچید و محکم کشید که صدای جیغم دل عرش را به لرزه انداخت...
آنقدر موهایم را کشید که ته دلم احساس ضعف میکردم...
از صدایش بغل گوشم حالت مشمئز کننده ای برمن قالب شده بود ...حالم از لحن چندش آورش بد بود...
_دختره احمق تو کی میخواهی ادب و شعور را یاد بگیری...هان؟ در آن خراب شده ای که بزرگ شده ای
تربیتت نکرده اند که بدانی نباید با دیوانه بازی جمع را ترک کنی و آبروی شوهرت را به بازی بگیری...
_توچه طور یادت نداده اند که نباید کسی را به زنت ترجیح بدهی؟
_چه میگویی آهو من کی کسی را به تو ترجیح داده ام ..اگر منظورت ساغر است او مهمان بود من منظوری
نداشتم نمیشود که مهمان را کم محل کرد اتفاقا ساغر از تو گلایه کرد که از وقتی پایین بودی یک کلمه با
آنها صحبت نکرده ای خودت را ملکه میدانی ...واقعا رفتارت را نمیفهمم آهو ...
_تو رفتار مرا نمیفهمی رفتار سرد خودت را دیده ای؟آهو آهو گفتنت کجا رفت؟
_خسته ام کرده ای زنیکه با این اخلاق های مزخرفت تو بیماری به همه چیز شک داری..
آنقدر از حرفهای ناروایش شکستم که ترجیح دادم سکوت کنم ...
دومین ضربه را از شایان آن شب خوردم که متوجه شدم هرگز برایم پشت و پناه نیست و هم صحبتی با
دیگران را برمن ترجیح میدهد نوشتنش و خواندنش راحت است اما تا آن شرایط را تجربه نکنی نمیدانی چه
داغی بر دل میگذارد که جای سوختگی اش همیشه و همیشه مانند مهر بر دلت برجای میماند...
زندگی که تمام و کمالش اشک و آه و سردی نصیبم کرده بود مگر ارزش ماندن داشت؟
اوج تحقیرم زمانی صورت گرفت که شایان بی رحمانه مرا با همان موهایی که دور دست پیچیده بود کشان
کشان به طبقه پایین کشید و مرا مجبور به عذر خواهی از جمع کرد ...
آخ که چه کسی میتواند درک کند آن لحظه لحظه ی مرگم شیرین تر بود قطعا ...
فردا صبحش زمانی که شایان به محل کارش رفت دیگر ماندن را جایز ندانستم و با عجله تمام لباس هایم را
درون چمدان قرمز رنگم ریختم و چند لقمه نان و پنیر در دهانم چپاندم تا فورا خانه را به مقصد خانه پدرم
ترک بگویم...اما هرچه دستگیره در را کشیدم با قفل بودنش مواجه شدم و دنیا میان چشمانم تیره و تار
شد ...
مگر بی پناه تر از من در دنیا وجود داشت؟
همانجا پشت در سر خوردم و هق هق گریه را از سر گرفتم ...آخر به چه جرمی محکوم به زندانی بودن شده
بودم ...
و برایم عجیب بود که خانواده شایان کوچکترین دخالت و پا در میانی نمیکردند ...گاهی با خودم فکر
میکردم که من عروس خون بها هستم...
هرچه روزهای جوانی ام بیشتر به تاراج میرفت بیشتر به این نتیجه می رسیدم که شایان از بیماری روانی
رنج میبرد اما زمانی شکم به یقین تبدیل شد که یک روز تنها در حیاط خانه کنار باغچه نشسته بودم و گلها
را نوازش میکردم... شیوا که به تازگی از دانشگاه بازگشته بود مرا لابه لای گلها دید و با مهربانی به طرفم
قدم برداشت...
_سلام زنداداش خوشگلم تنهایی؟
_سلام خسته نباشی عزیزم ...آره تنهایم شایان که محل کارش است پدر و مادرت هم به منزل عمویت
رفته اند ..
_بهتر
_چطور؟
_خیلی وقت است میخواهم باتو صحبت کنم اما خودت باید متوجه شده باشی که هرگز یک جورایی
نمیگذارند با تو تنها باشم امروزهم قطعا خبر نداشته اند که من کلاسم تشکیل نشد وگرنه فرصت تنها
بودن را به ما نمیدادند..
_نگرانم کردی شیوا بگو چه شده؟
_آهو تو حیفی تورا به خدا خودت را نجات بده من خوب میدانم چه غمی در دلت لانه کرده اما رو سیاهم که
کاری از دستم ساخته نیست...
_موضوع از چه قرار است؟
_موضوع شایان است که مشکل روحی دارد ...
با وجود اینکه خودم شک کرده بودم اما شنیدنش از زبان شیوا مرا در جا میخکوب کرد و انگار یک سطل آب
یخ بر سرم ریختند...
_میشود واضح تر بگویی؟
_ببین آهو شایان از بچگی همیشه مورد توجه قرار داشت و یک جورایی مغرور و یکه تاز رشد کرد همیشه
حرف حرف خودش بود و به همه زور میگفت تازه وارد دانشگاه شده بود که عاشق دختری به نام سارا شد
سارا واقعا زیبا بود اما از لحاظ اخلاقی هیچ جور با خانواده ما جور نبود او آزادی ها و خواسته های خودش را
داشت که شایان پذیرا نبود اما آنقدر عشق چشمانش را کور کرده بود که چشم بسته با دل سارا راه می امد
علیرغم میل خانواده شایان با سارا نامزد شد اما تنها مدت کوتاهی گذشته بود که یک شب شایان با حالت
داغانی به خانه برگشت و در جواب سوال های ما فقط گفت سارا برایم مرد ...آنقدر اقتدار در کلامش بود که
هیچ یک جرات کنجکاوی بیشتر نکردیم ...از آن شب سارا برایش تمام شد اما شایان دیگر آدم سابق نشد
...تمام رفتارهایش عوض شد نمیدانم چه شده بود اما هراتفاقی که افتاده بود قطعا غرور شایان را هدف
قرار داده بود ...تا اینکه با اصرار و لجبازی باتو ازدواج کرد و از همان ابتدای ازدواج سر ناسازگاری باتو
گذاشت من همان بار اول که دیدمت متوجه حالت چشمانت که شباهت زیادی به سارا دارد شدم اما فکر
نمیکردم که همسری شایان را بپذیری...من کلافه میشوم وقتی میبینم تورا آزار میدهد و کاری از دستم
ساخته نیست مدتی شایان تحت نظر پزشک بود ...من اخیرا مخفیانه نزد پزشک شایان رفتم و کل ماجرا را
برایش بازگو کردم ..معتقد بودکه شایان تورا انتخاب کرده که شباهتی به سارا داری و یک جورایی دارد
انتقام سارا را از تو میگیرد...
_آخر چرا من ؟
_آهو جان همین الان گفتم منطقی و عقلانی نیست اینکار را میکند چون اختیارش دست خودش نیست چون
شایان مشکل روحی دارد..
_یک حدس هایی زده بودم شیوا حالا من چه خاکی برسرم بریزم؟
_نمیدانم آهو اما تورا به خدا به خاطر خودت گفتم برو خودت را نجات بده ...
_شایان مرا حبس میکند حتی اجازه آمدن به منزل شما را در نبود خودش ندارم..
_آهو تو بخواهی میتوانی بروی با خانواده ات صحبت کن ...
_باید یک فکری بکنم به خدا که خسته شده ام
آنقدر با شیوا از درد دلم گفتم که هردویمان ساز گریه را کوک کردیم و بی محابا اشک ریختیم...
و من چقدر قدردان شیوایی هستم که تمام حقیقت ناگفته را برایم بازگو کرد...
دیگر علت بداخلاقی ها و سردی های شایان را میدانستم اما بازهم هرچه باخودم کلنجار میرفتم
نمیتوانستم با او زندگی کنم اصلا زندگی با یک دیوانه مگر منطقی بود؟
قبل از آنکه خانواده شایان به منزل بازگردند من به طبقه بالا رفتم و طبق معمول هرروزه ام خودم را در اتاق
حبس نمودم تا بهانه ای دست کسی ندهم ...
روزهایم بعد از شنیدن حقیقت از زبان شیوا جهنمی تر شده بود ...در جهنمی از استرس که ناشی از زندگی
با یک بیمار روانی بود سپری میشد ...گاهی دلم برای شایان میسوخت و احساس میکردم باید با وجود تمام
اذیت و آزارهایش بمانم و تنهایش نگذارم ...همان دلسوزی های بیجایم قریب به ده سال از روزهای جوانی
که میتوانست بهترین روزهایم باشد را به یغما برد ....
نمیدانستم خاطرات غم زده ام با شایان کی به اتمام میرسید آنقدر روزهای بد داشتم که نوشتنش تنها
حال روحی ام را بهم میریخت و داغ دلم را تازه میکرد ...آوای قشنگم دانشگاه رشته پزشکی قبول شده بود
و به تمام رویاهای حاج رضا مهر تایید واقعیت زده بود ...حاج رضا برای قبولی آوا جشن باشکوهی برگزار
کرده بود که بهانه ای شد بعداز دوسال من هم البته به همراه شایان به شهر و دیار خودم برگردم
...دوسال ندیدن خانواده ام اصلا کار راحتی نبود و دلتنگی هرروزه ام را با بغض تخلیه کرده بودم ..هربار
میگفتم برویم به دیدن خانواده ام شایان بهانه ای را جور میکرد و تحویلم میداد و به خانواده ام گفته بود
مشغله کاری اش فرصتش را نمیدهد و انقدر مرا دوست دارد که حتی یک روز دوری ام را تاب نمیاورد که
بخواهد تنها مرا بفرستد و چه ساده خانواده خوش خیال من ناراحت نشده بودند بلکه از زندگی پر از عشق و
آرامش دخترشان احساس شادی میکردند...
وقتی ماشین شایان به سرکوچه خانه پدرم رسید دیگر دوریشان را تاب نیاوردم و همانجا از ماشین پیاده
شدم و شتابان و هراسان خودم را به داخل خانه انداختم ...خانه باصفایی که تمام خاطرات کودکی و جوانی
ام را شاهد بود...خانه ای که در و دیوارش خوشی و ناخوشی ام را شریک بود..
حاج رضای عزیزم آغوشش را برایم باز نمود و گفت آهو بابا جان بیا ببینمت..
و من مانند آهوی بی پناهی که از چنگال شیر فرار کرده است خودم را به آغوش خانواده ام انداختم و محکم
در آغوشم گرفتم...آنقدر از سر بی پناهی ام اشک ریختم تا همه به حساب دلتنگی ام تعبیر کردند و اشک
همه را در آوردم و آن لحظه حالم از شایان بهم خورد که در چارچوب در تکیه داده بود و با نگاهی موذی مارا
تماشا میکرد...وقتی نگاهم در نگاه گستاخش گره خورد گفت:آهو جان خانمم این مروارید ها چرا الان که
کنار خانواده ات هستی اینطور که تو اشک میریزی الان همه فکر میکنند من اهواز تو را به فلک میکشم...
حالم از حرفش بد شد چون همه آن را مضاح تعبیر کردند و با صدا خندیدند و اما من چشمانم لبریز شد و
زیر لب گفتم خدا لعنتت کند...
شب جشن دچار دوگانگی احساس شده بودم ...شایان واقعا در مقابل اقوام من سنگ تمام میگذاشت و
من مدام دچار شک و تردید میشدم که این شایان همان شایان است که مرا از زندگی بیزار کرده است؟
آن شب آنقدر رویایی با من برخورد کرد که به معنای واقعی احساس ملکه بودن برمن چیره شده بود و چشم
تمام مهمانان فقط ما را رصد میکرد و چندین بار با گوش های خودم شنیدم که از خوشبختی ام صحبت
میکردند و حسرت میخوردند .... برق شادی را در چشمان پدر و مادرم میدیدم و هر لحظه از خودم متنفر
میشدم که با انتخاب اشتباهم فرصت تحصیل را از خودم سلب کرده بودم...و منی که از دروغ بیزار بودم
چه ساده برای حفظ آبروی خودم و تظاهر به خوشبختی آن شب حقیقت انصراف از دانشگاه را کتمان کردم
....سه روز بعد از جشن هم منزل پدرم ماندیم که بهترین روزهای زندگی ام بود هم رفتار شایان بسیار
خوب بود و هم لحظاتی که کنار عزیزانم بودم مرا خشنود ساخته بود...اما وقتی با دلتنگی و اشک از خانواده
ام دیارم را ترک کردم و مجدد به اهواز شهری که برایم تبدیل به شکنجه گاه شده بود بازگشتم همان
زندگی تلخ و سرد از سر گرفته شد...شایان آنقدر در هنرپیشه گی مهارت داشت و خودش را در دل اعضای
خانواده و اقوامم جا داده بود که وقتی یک شایان میگفتند گویی صد شایان از دهانشان خارج میشد ...و
من تنها حیرت زده از آن همه حجم نیرنگ و ریا مسخ شده بودم...
در جهنم و منجلابی از سردی ...بی مهری ...و بی احترامی دست و پا میزدم ..مگر یک زن جز توجه چیز
دیگری از همسرش میخواهد ؟
و من چه مظلومانه سالهای جوانی ام را با بی مهری و بی توجهی بارها شکسته بودم و دم نزده بودم...شاید
اگر حاج حسن مهربانم دست حمایتش از سرم کوتاه نمیشد سرنوشت دیگری در انتظارم بود یا اگر حداقل
عموجانم راهی کشور آلمان نمیشد و حمایتش را داشتم الان با وساطتش حاج رضا منه بی گناه را میبخشید
...ده سال عمر و جوانی ام بیهوده و با غم گذشته بود و من بخاطر حفظ آبروی خانواده ام که مهر طلاق بر
پیشانی دخترشان نخورد دم نزده بودم و همه جا وانمود به خوشبختی و حال خوب کرده بودم اما بالاخره
هرکاسه ی صبری لبریز میشد و کاسه صبر من زمانی لبریز شد که از خانواده ام قطع امید کردم ...یک شب
شایان دوستانش را به منزل دعوت نموده بود و من برای مهمانی شام هرچه در چنته داشتم رو کرده بودم
تا مهمانی با آبرویی را برگزار کنم اما از آنجایی که هرگز دست من نمک نداشت با بی آبرویی تمام مهمانی به
پایان رسید ...بعد از چیدن میز شامی که با سلیقه ای هرچه تمام تر چشم مهمانان را خیره کرد و تعریف و


فصل آخر:😫
  
تمجیدهایی که از سوی دوستان شایان نثارم شد با خودم فکر کردم که آهو خانم چه کرده باعث سر بلندی
شایان شده اما بر خلاف انتظارم بعد از جمع کردن میز شام که به کمک دوستان انجام شد یکی از آنها که آقا
صالح نام داشت در حین اینکه دیس پلو را به دستم میداد کاملا بی منظور گفت خیلی عالی بود خوش به
حال شایان که همچین خانم با سلیقه و همه چی تمامی دارد ...
لبخندی به تعریفش زدم و گفتم شما لطف دارید ...هنوز صحبتم به اتمام نرسیده بود که شایان خودش را
میانمان انداخت و سیلی جانانه ای را روی صورتم به یادگار گذاشت که داغش تا اعماق وجودم را سوزاند
...همه هاج و واج چند ثانیه نگاه کردند و بعد به طرفداری از من با شایان بحث کردند ..
_مرد حسابی دیوانه چرا زنت را میزنی؟
_زنم کدام زنم آهو خانمی که تمام کارهایش برای دلبری از آقایان است؟
انقدر حرفش برایم سنگین بود که اشکهایم بی محابا صورتم را خیس کرد ...
آن شب مقابل جمع تهمت هرزگی که بر من روا داشت تنها به دلیل یک لبخند بی منظور که از سر احترام زده
بودم دیگر عزمم را برای رفتن از آن زندگی که منجلابی بیش نبود جزم کردم ...عزتم.. احترامم.. آبرویم
..اعتبارم ...پاکی ام زیر سوال رفته بود و غرورم شکسته شده بود با بی رحمانه ترین و بدترین حالت
ممکن ....
همان شب با قلبی شکسته با چشمانی گریان چمدانم را برداشتم و تمام لباس هایم را درونش جا دادم ...
صبح روز بعد زمانی که شایان در محل کارش بود و شانس با من یار بود که فراموش کرده بود در را قفل
کند آهسته و مخفیانه به مقصد خانه پدرم اهواز را ترک کردم...فورا خودم را به فرودگاه رساندم و از راه
هوایی برای جلوگیری از اتلاف وقت خودم را به شهرم رساندم....
هراسان پشت درب خانه پدری ام ایستاده بودم و بین فشردن زنگ تردید داشتم ...نمیدانستم از قهرم
چه عکس العملی نشان میدادند ...چشمانم را بسته بودم و با خودم میان فشردن آن دکمه لعنتی در جدال
بودم که در با صدای تیکی باز شد ...چشمانم از وحشت گشاد شدند که در چشمان متعجب پدرم قفل شد
...اول نگاهی به صورتم انداخت و نگاهش روی چمدان دستم سر خورد و سوالی پرسید..اینجا چه میکنی
آهو؟
خودم را بی محابا در آغوشش انداختم و از ته دلم ضجه زدم ...پدرم از واکنشم ترسیده بود و فورا مرا به
داخل حیاط هدایت کرد...از صدای ضجه هایم که دل یزید را هم به درد می آورد مادرم و آوا نیز خودشان را
هراسان به حیاط رساندند و از دیدن من در آن وضعیت شوکه شدند...
بعد از آنکه چشمه اشکم خشکیده شد به کمک آوا به داخل رفتم ...آنقدر حال و وضعم داغان بود که بدون
اینکه کسی از من سوالی بپرسد بعد از خوردن مسکنی قوی خودم را به اتاق سابقم رساندم و زیر پتو
خزیدم تا کمی استراحت کنم بلکه کمی از شدت سردردم کاسته شود ...
هوا تاریک شده بود که از شدت سر درد ناشی از گریه و ضجه هایم از خواب پریدم ...در اتاق تاریک یکه و
تنها نشسته بودم و سرم را میان دستانم گرفته بودم و در ذهنم به دنبال واژه ی مناسبی برای سر صحبت
را باز کردن با خانواده ام در تکاپو بودم که در اتاق خواب با شدت باز شد و پدرم با نگاهی سرخ از خشم در
آستانه چارچوب در قرار گرفت ...بدون اینکه دلیل رفتارش را بفهمم از ترس تکانی خوردم و خودم را در
گوشه اتاق خواب جمع کردم ...به کسری از ثانیه نکشید که زیر مشت و لگدهای پدرم قرار گرفتم ...گیج و
مسخ شده بودم ...حتی نمیدانستم که مستحق کتک خوردن هستم یا بی گناهم و باید از خودم و حقم
دفاع کنم...
مادر و آوا هرچه سعی داشتند مرا دربرابر کتک های بی رحمانه پدرم حفظ کنند بی فایده بود ...خودم هم
نمیدانستم به کدام گناه پدرم همچون ببری زخمی مرا مورد حمله قرار داده بود ...آنقدر از زندگی خسته
بودم که ترجیح میدادم همان زیر دست پدرم چشمانم را برای همیشه به روی زندگی ببندم تا اینکه لب به
اعتراض بگشایم...
مانند یک تکه گوشت بی روح ثابت نشسته بودم و در مقابل ضرباتی که با کمربند چرمی پدر بر سر و تنم
وارد میشد تنها سکوت اختیار کرده بودم ...سرانجام خودش آنقدر از زدنم خسته شد که به نفس نفس
افتاد و همانجا کنارم روی زانوانش خم شد و سودای گریه سر داد ....
هرگز در طول زندگی ام حاج رضا را آنچنان غمگین و شکسته ندیده بودم که حتی بتوانم اشک هایش را
طاقت بیاورم ..کم کم از وضع غیر عادی پدرم نگران شدم ...آخر کدام دختری در دنیا طاقت خاری و اشک
پدرش را داشت که من داشته باشم؟
میان گریه فقط فریاد میکشید آخر آهو مگر تو چه کم داشتی چرا با آبرویم بازی کردی...
ومردمک چشمانم هر لحظه گشادتر میشدند آخر من چه کار کرده بودم که باعث آبروی خانواده ام شود ...
با صدایی که به زحمت از گلویم خارج شد گفتم..حاج رضا ...بابا جان من کاری نکرده ام حداقل بگو به کدام
گناه اینطور دخترت را میزنی؟
_به کدام گناه دختره خیره سر به گناه هرزگی ...من کی تورا اینطور تربیت کردم که با دوست شوهرت روی
هم بریزی...
_چه میگوید باباجان به خدا قسم من کار اشتباهی نکرده ام ...اصلا تمام این ده سال را میدانید چه بر من
گذشت؟
میدانید هرروزش را با شکنجه سر کردم و روح و روانم بیمار شد
_کافیه آهو اگر مهمانی قدمت سرچشم اما اگر به بهانه طلاق آمده ای تا بعدش هر غلطی دلت خواست بکنی
برای همیشه از خانه من گمشو بیرون من آبرو دارم...
_اما باباجان حداقل اجازه بده من هم حرف هایم را بزنم
_حرفی نمانده دختر کمرم را شکستی خدا لعنتت کند قلبم را پاره کردی دختر ...
_مادر تورا به خدا شما به پدر بگو من کاری نکرده ام مگر مادرم نیستی مگر میشود دختری که شما تربیت
کردی چنین خطایی مرتکب شود...
_ببند دهنت را همین مادرت اگر کمتر تورا لوس میکرد و بها بهت میداد الان اینچنین من سرافکنده مردم
نبودم...
_بابا تورا به خدا بگذار توضیح دهم
_توضیحی نمانده هرآنچه را که نیاز بود بشنوم از شایان و خانواده اش شنیدم..
من کاری نکرده بودم خانواده شایان از خدا نمیترسیدند که برمن تهمت ناروا زده بودند یا حداقل صحبت
های پسر دیوانه شان را تصدیق کرده بودند ...
دنیا میان چشمانم تیره و تار شده بود ...
وقتی گوشی برای شنیدن حرف هایم نبود ...وقتی خانواده ام حرف شایان موذی را باور کرده بودند و حتی
مهلت حرف زدن را به من ندادند دیگر نا امید شدم ...مدام با خودم درگیر بودم که شایان چه گفته و
چگونه گفته که پدرم دخترش را از خانه بیرون انداخت و حتی راضی به شنیدن حرف هایم نشد...هرچه
التماس کردم بیفایده بود ...
از سر بیکسی ام فریادی کشیدم که خدایا منه بی پناه کجا بروم که گوش فلک را کر کرد ...
نمیدانم چرا تا به آن لحظه ذهنم سمت خانه ای که حاج حسن به نامم زده بود نرفته بود ...میان آن همه
بیکسی ام لبخندی زدم...وقتی هیچ جایی دیگر جایی نداشتم..وقتی کسی مرا نمیخواست ماندنم جایز
نبود...وقتی مایه شرمساری بی دلیل شده بودم همان ساعت شب چمدانم را به دست گرفتم و هرچه آوا و
مادرم سعی در مانع شدنم داشتند ناکام ماندند و همه را پس زدم و با دلی شکسته و بی پناه همان شبانه
راهی تهران شدم...
با صدای شاگرد راننده از خواب پریدم و چند دقیقه هراسان اطرافم را زیر نظر گرفتم تا ذهنم موقعیتم را به
خاطر آورد...همین که صدای شاگرد راننده مجدد در گوشم پیچید که میگفت به تهران رسیدیم مسافران
پیاده شوند تمام اتفاقات روز قبل از مقابل چشمانم مانند تیزر فیلم گذر کردند و متوجه شدم که از آن
لحظه به بعد فقط خودم هستم و خدایم...دیگر کسی را نداشتم تا پناهم باشد خدا حاج حسن را بیامرزد که
الحق من مو دیدم و او پیچش مو...اگر خانه را به نامم نمیزد آن زمان با یک دختر فراری بی خانمان هیچ
تفاوتی نداشتم و چه بسا که اتفاقات بدتری بر سر مسیر زندگی ام قرار میگرفتند...
خمیازه کشان از اتوبوس درب و داغان پیاده شدم و بعداز تحویل گرفتن چمدانم گوشه ای نشستم و کش و
قوسی را به بدن خسته ام هدیه دادم...
با آرامش صندوقچه اسرار چوبی کوچکم را از درون چمدان خارج نمودم و درش را باز کردم ...سند قدیمی
خانه را که به نامم زده شده بود را بیرون کشیدم و آدرس خانه را از روی آن حفظ کردم و بعداز برداشتن
دست کلیدی که به خوبی بخاطر داشتمش یادگار عزیزدردانه قلبم سیاوش بود چندین کلید آویز شده بود
را درون جیبم گذاشتم ...
آدرس را به راننده تاکسی که آن حوالی ایستاده بود نشان دادم و بعد از پرداخت مبلغ نسبتا هنگفتی
پذیرفت مرا به آنجا برساند....
درون تاکسی زرد رنگ نشسته بودم و سرم را به شیشه تکیه داده بودم و با دقت مردمی را که آن وقت
صبح با عجله در تکاپوی رساندن خودشان به محل کارشان بودند بودم....شهر شلوغ و بزرگ تهران برایم
تازگی داشت با کنجکاوی و دقت تمام خیابان ها و مردمی را که در تیررس نگاهم قرار میگرفتند را نگاه
میکردم ...بعدها فهمیدم تهران آنقدرهاهم شهر جذابی نیست ...شهری پر از نیرنگ و گرگ که اگر گرگ
نباشی دریده میشوی...بعدها فهمیدم هرچقدر هم که بخواهی خوب و ناب بمانی در هیاهوی تهران بزرگ
یک جاهایی برای آنکه بتوانی گلیمت را از آب بیرون بکشی باید بد باشی ...بدشدنی تحمیلی...و از نظر من
تهران شهر هفت رنگی بیش نبود ...و چه سخت گذشت زندگی در شهر هفت رنگی که از انسان هفتاد رنگ
میساخت ....
تنها چیزی که در وصفش به ذهنم رسید قطعه شعری بود که با خودم زمزمه کردم...
ای دریغ ازتو اگر چون گل نرقصی با نسیم...
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب...
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ...
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ....
با زحمت چمدان بزرگم را از صندوق تاکسی برداشتم و نگاهی به پلاک مقابلم که ۲۲ را نمایش میداد
انداختم ...ظاهرا که درست آمده بودم ...کلید را با تردید درون در قهوه ای رنگ انداختم که خوشبختانه
چرخید و در باز شد ...پارکینگ خانه را پشت سر گذاشتم و بعداز پیمودن سی و دو پله به طبقه سوم
رسیدم و مجدد در را با کلید دیگری گشودم و پا به خانه جدید گذاشتم ...یک خانه هفتاد متری جمع و جور
که خداروشکر تمام وسایل کامل را داشت و دیگر نیازی به تهیه وسایل نداشتم ...قبلا از حاج حسن شنیده
بودم اینجا را خریده بود زمان هایی که به تهران برای کارهایش می آمد به همراه فاطمه خانم و سیاوش در
اینجا اقامت میکردند تا راحت باشند و راهی هتل نشوند ...و چه شیرین بود پا گذاشتن در خانه ای که
روزی عشقت در آن هرچند مقطعی وکوتاه اما نفس کشیده و اقامت داشته ...حس میکردم در جای جای
خانه عطر سیاوش حضور دارد و آرامش عجیبی را روانه قلبم میکرد...شاید اگر در خانه دیگری سکنا
میگزیدم از تنهایی دق مرگ میشدم اما حکمت این خانه حضور قبلی سیاوش بود که مرا پنج سال با
خاطراتش و عطر و یادش زنده نگاه داشت...
بعداز جابه جا کردن چمدانم با وجود خستگی ام مشغول نظافت وسایل که با حجم کثیری از گرد و خاک
مستور شده بود شدم ...
زمانی که به نظافت کتابخانه قطوری که در اتاق خواب قرار داشت رسیدم...لا به لای کتاب ها کلیدی را پیدا
کردم که شبیه کلید گاوصندوق بود ...چشم چرخاندم و دقیقا گاوصندوق کوچکی را گوشه اتاق خواب
دیدم ...از روی حس کنجکاوی ام سمتش رفتم و در گاوصندوق قرمز رنگ را گشودم....
با گاو صندوقی پر از پول مواجه شدم و یک دفترچه حساب به نام خودم باز شده بود خیلی متعجب شدم
لابه لای بسته های پول یک تکه کاغذ توجهم را جلب کرد ...وقتی کاغذ را برداشتم دستخط حاج حسن را به
خوبی شناختم....
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام آهو جان دخترم ...
زمانی که تو به این خانه می آیی نمیدانم زنده ام یا مرده...
تصمیم گرفتم برایت چند خط یادگار بنویسم اگر نبودم روشنت کنم که این خانه و تمام پول های داخل گاو
صندوق مال تو است ...
میدانم دختر لجباز الان با خودت میگویی من چرا؟
اما دختر قشنگم من همیشه تو را عروس خودم دانستم و در نبود سیاوش تنها وارث من هستی ...
عزیزم به خواست خودت کل دارایی ام را به خیریه بخشیدم جز این خانه را که نمیدانم چرا اما حس قریبی
همیشه به من میگوید تو روزی نیاز به سر پناه داری و شایان مرد مناسبی برایت نیست ...
پول ها آنقدرهم زیاد نیستند اما حداقل تا مدتی کفاف خرجت را میدهد تا کار مناسبی پیدا کنی...
تهران شهر بزرگی است و پر از گرگ درنده...همیشه یادت باشد دخترم تو بره معصوم و کوچکی هستی که
تاب چنگال گرگ را نداری..پس نصیحت منه پیرمرد را داشته باش که همیشه مراقب خودت باشی ...برایت
بهترین آرزوها را از خدا میخواهم و همیشه مانند دختر نداشته ام برایم عزیز هستی ...خدانگهدار آهوجان
مهربانی و تدبیر حاج حسن نم اشک را مهمان ناخوانده چشمانم کرد ...نامه را به آغوش کشیدم و از
مهربانی مرد بی ریا و صاف و ساده ای که تمام رفاه مرا در نظر گرفته بود اشک ریختم...
سرپناهی را که حاج حسن برای منه بی پناه تدارک و تدبیر دیده بود را عزیزترین و نزدیکترین کسانم در
حقم نکردند ...بلکه به گناه ناکرده همه مرا مانند بیمار جزامی از خود راندند...
از آن روزها که تنها و بیکس شدم پنج سال میگذرد و من به تنهایی و با یاد و خاطرات سیاوش زندگی کردن
عادت کردم...چندماه بعد از اینکه بی نام و نشان همه را ترک کردم وکیل گرفتم و با توجه به شرایط روحی
و روانی شایان خیلی راحت طلاقم را غیابی گرفتم ...
روحیه ام انقدر داغان بود که تمام زندگی ام در اتاق و تاریکی و سیگارهای پی درپی خلاصه شده بود و با
پولهایی که حاج حسن برایم گذاشته بود زندگی ام را میگذراندم تا اینکه کفگیر کم کم به ته دیگ نزدیک
شد و به دنبال کار آواره دکه های روزنامه فروشی شدم و از شرکت مهندسی سام سر درآوردم...
طی این پنج سال بارها و بارها از هردری وارد شدم تا با خانواده و اقوامم ارتباط برقرار کنم اما فقط به در
بسته خوردم هنوز هم برایم جای سوال دارد که شایان چگونه منه بی گناه را از چشم انداخت ...من هرگز
تمام کسانی را که درحقم کوتاهی کردند و تهمت زدند یا قضاوت نا حقم کردند را نمیبخشم...
با صدای زنگ موبایلم دست از نوشتن برداشتم و بعد از دیدن شماره مهندس بهارلو اخم هایم را درهم
کشیدم و با اکراه دکمه اتصال را وصل کردم...
_بله بفرمایید؟
_سلام خانم صولت خوب هستید؟
_ممنون شما خوبید؟
_بد موقع که مزاحم نشدم؟
_اختیار دارید بفرمایید..
_میخواستم خدمت شما یاد آوری کنم فردا ظهر عازم جزیره کیش هستیم وسایلتان را برای یک اقامت
چندماهه در آنجا آماده کنید..
_چشم حتما ممنون که خبر دادید...
_اگر کاری داشتید بنده در خدمتم..
_کاری نیست مهندس محبت شما کافی است شبتان بخیر
_شب شما هم بخیر بانوی زیبا
حرف آخرش را نشنیده گرفتم و دفتر خاطراتم را بستم و با عجله شروع به جمع آوری وسایلم کردم تا حداقل
به اندازه کافی استراحت کنم که چهره ام خسته به نظر نیاید...
بعداز آنکه جمع و جور کردن وسایلم چند ساعتی از وقتم را به خاطر وسواسی که در انتخاب لباس هایم به
خرج داده بودم گرفت فورا به زیر پتو خزیدم و خیلی سریع خودم را به دست خواب سپردم..
روز بعد خود امیر همسر سوگل به دنبالم آمد و تا فرودگاه همراهی ام کرد...
آنجا تازه متوجه شدم که امیرو سوگل تهران میمانند و من به همراه تیمی که از مهندس بهارلو و سه خانم
دیگر و چهار آقای دیگر که از پرسنل خود شرکت بودند راهی جزیره کیش شدیم...
وقتی در فرودگاه کیش از هواپیما پیاده شدم باد داغ و سوزانی مانند شلاق به صورتم فرود آمد و برای منی
که همیشه از گرما فراری بودم حساب کار را همان ابتدا به دستم داد که زندگی چندماهه و کار در آنجا
آنقدرهاهم راحت نیست که من با شوق و اشتیاق همکاری را پذیرفته بودم....
بعد از تحویل چمدانها مهندس بهارلو از قبل ماشین هایی را هماهنگ کرده بود که مارا تا محل اقامتمان
برسانند و از این بابت معطلی نداشتیم...
تمام کارها با نظم و برنامه ای از قبل پیش بینی شده صورت گرفته بود ...
برخلاف تصورم که در هتل اتراق میکنیم وارد شهرکی خصوصی شدیم که پر از کانکس های فلزی بود و تا
چشم کار میکرد زمین خالی بود...
_خب بچه ها ممنون که همکاری دراین پروژه عظیم رو پذیرفتید بخاطر اینکه هرروز مسیر رفت و آمد
نداشته باشیم همینجا میمانیم تعداد کانکس ها به تعداد کل تیم هست اینطوری هم هر زمان که از گرما
اذیت شدید میتوانید استراحت کنید هم اینکه درون خود پروژه هستیم و بهتر کارها را زیر نظر داریم اگر
کسی سوالی دارد بپرسداگر نه که به هرکس کلید خودش را تحویل دهم...
همه نگاهی به هم انداختند و محمد یکی از مهندس ها ی پروژه گفت ..
_بابک من و خانمم باید جدا از هم باشیم؟
_نه برادر من بعضی کانکس ها امکاناتش دونفره ست بیا این کلید را بگیر و بروید استراحت کنید ...
بعد از تحویل کلیدها من هم کلیدم را تحویل گرفتم و به سمت کانکس شماره هشت که آخرین اتاقک فلزی
با کمی فاصله از دیگر کانکس ها بود و تنها یک اتاقک دیگر کنارش قرار داشت حرکت کردم ...
وارد آن اتاقک فلزی که شدم باورم نشد آنقدر خوب و عالی باشد وسایل ابتدایی استراحت و رفع نیاز را
داشت و بسیار تمیز و خنک بود ...با خیال راحت چون میدانستم روز اول را کاری نداریم چمدانم را گوشه ای
پرتاب کردم و روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم...
تا بعدازظهر کسی مزاحمم نشد موجود همیشه مزاحم من بهارلو تماس گرفت که از صدای زنگ موبایلم از
خواب پریدم و تنها قصدش اطلاع رسانی بود که آماده باشم همگی برای شام به رستوران برویم...
با کسلی بیدار شدم و دستی به سر و وضعم کشیدم زمانی که از مرتب بودنم مطمئن شدم کیف دستی و
موبایلم را به دست گرفتم و همزمان که من از در خارج شدم از در اتاق بغلی بهارلو خارج شد...
لحظه ای گنگ نگاهش کردم چه دلیلی داشت که دو کانکسی را که بهم نزدیک بودند و کمی از بقیه دورتر را
برای من و خودش در نظر گرفته باشد...
در ظاهر اعتنایی نکردم اما ذهنم حسابی درگیر رفتارش شده بود ....
اگر نگاه های خیره بهارلو را فاکتور میگرفتم شب خوب و لذتبخشی را کنار جمع صمیمی بچه ها گذرانده
بودم...
از روز بعد کار شروع شد و همچنان استرس و فشار کل تیم دوبرابر شد آنقدر کارهایمان فشرده سخت شد
که گاهی در روز حتی فرصت نمیشد با هم دو کلمه صحبتی به غیر از صحبت کاری داشته باشیم...
همه چی خوب پیش میرفت و من احساس میکردم که روزهای خوبی هم برایم وجود دارد ...یک ماه از
اقامتم در جزیره کیش میگذشت کارها طبق نظم و برنامه پیش میرفت و همین خیال امیر و سوگل را که
مدیران شرکت بودند راحت کرده بود ...از لحاظ کاری خیلی پیشرفت کرده بودم و از بچه ها آموزشهای
دقیقی را فرا گرفته بودم ...طی این مدت چندین بار با مهندس بهارلو سر مسئله خواستگاری اش که باز
مطرح شد بحث کردم که آخرین بحثمان با دعوا خاتمه یافت...
و حرف آخری که از روی عصبانیت زد مرا ترساند ...
با خشم در چشمانم زل زد ...
_خانم آهو صولت حتی شده به زور حتی شده با التماس آخرش این چشمان لعنتی که شب و روزم را یکی
کرده به دست می آورم من خیلی وقت است که قول تورا به دلم داده ام برایم مهم نیست که در گذشته
چه اتفاقاتی برایت افتاده گذشته را دور بریز و در زمان حال زندگی کن ..من برای به دست آوردنت دست
به هرکاری میزنم این را فراموش نکن شب خوش
و بعد از گفتن این حرف ها مرا تنها گذاشت ...لحن صحبتش طوری بود که واقعا رعشه به اندامم انداخت
...من دیگر اعصاب یک ماجرای دیگر را نداشتم ظرفیتم خیلی خیلی قبل پر شده بود... همان روز سوگل
تماس گرفت و با هم صحبت کردیم از میان صحبت هایش دستگیرم شد که امیر همان شب برای سرکشی از
پروژه به کیش می آید و تا سه روز آنجا میماند...علت نیامدن سوگل تب و لرز سام بود که نیاز به مراقبت
داشت...از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم چون امیر بارها برادری اش را در حق من ثابت کرده بود و
تصمیم داشتم در اولین فرصت راجع به بهارلو و سماجت هایی که تبدیل به مزاحمت برایم شده بود صحبت
کنم تا خودش بهارلو را ملتفت کند که دست از سرم بردارد ...
روز بعد با بهارلو خیلی سر سنگین برخورد کردم و حتی جواب سلامش را ندادم خیلی از دستش عصبی
بودم...و او اصلا به روی مبارکش هم نمی آورد و گستاخانه در چشمانم خیره میشد و گاهی لب میزد دوست
دارم که بیشتر مرا عصبی میکرد ...امیر که رسید احساس کردم برادر بزرگتری دارم که میتواند پشت
پناهم باشد بعد از اینکه کار به پایان رسید به امیر گفتم که اگر امکان دارد باید باهات صحبت کنم و
مسئله ای را با شما در میان بگذارم..
_خواهش میکنم من دربست در خدمت آهو خانم خواهر خوبم هستم
_اینجا صحبت کنیم؟
_نه برویم همین نزدیکی یک رستوران دریایی هست هم شام بخوریم هم صحبت کنیم
موافقتم را اعلام کردم و هردو راهی آنجا شدیم زمانی که از مقابل چشمان بهارلو گذشتیم با نگاهش برایم
خط و نشان کشید که بیشتر از قبل از او ترسیدم...
مشغول بازی کردن با میگوهای سوخاری خوش عطر مقابلم بودم و برخلاف گشنگی ام میلی به خوردنشان
نداشتم..
_چرا نمیخوری؟دوست نداری؟
_چرا ...چرا خیلی دوست دارم میل ندارم
_اینطوری که نمیشود کم کم غذایت را بخور و صحبت کن..
بخاطر اینکه بی احترامی نکرده باشم بی میل شروع به خوردن کردم و تمام قضیه خواستگاری بهارلو را
برایش تعریف کردم ...
هر لحظه اخم هایش بیشتر درهم شد و ترس از عکس العمل امیر در برابر بهارلو هم به ترس هایم افزوده
شد...
_چرا زودتر چیزی نگفتی؟
_خب یک خواستگاری ساده بود اما اخیرا سماجتش مرا آزار میدهد ..
_نگران نباش بسپارش به خودم با او صحبت میکنم
_نمیخواهم بخاطر من خدشه ای بر همکاری و رفاقت چندساله شما باهم وارد شود..
_گفتم که نگران نباش شامت را بخور...
بعداز صرف شام باهم دوباره به محل پروژه بازگشتیم و امیر به بهارلو گفت:
_امشب تو برو اتاق سعید بخواب جا هست من میخواهم مستقل باشم دلم نمیخواهد با کسی هم اتاق
باشم..
بهارلو تنها سرش را به نشانه تایید تکان داد و با تردید از آنجا به سمت اتاقک مورد نظر قدم برداشت
...زمانی که از کنار من گذشت زیر لب گفت ..خوش گذشت خانم صولت؟
اصلا برایم اهمیتی نداشت که بخواهم پاسخش را بدهم با گفتن شب بخیری به امیر راهی اتاق خودم شدم
...
نیمه های شب با صدای که انگار کسی دستگیره در اتاق را بالا پایین میکرد و در تلاش بود تا آن را باز کند از
خواب بیدار شدم و گفتم کسی اونجاست؟
اما صدایی نیامد و هرچه گوش هایم را تیز کردم صدایی نشنیدم در را که قفل کرده بودم خیالم راحت بود
با خودم گفتم حتما خیالاتی شده ام و دوباره خودم را به خواب شیرینی سپردم...
شب بعد همان صدا باز نیمه شب تکرار شد اینبار دل را به دریا زدم و آهسته و پاورچین خودم را به در
ورودی رساندم تا هرکه بود را غافلگیر کنم ..از اینکه امیر در اتاق کناری ام بود دلم قرص بود که هرکه بود
و اگرقصدش آزار باشد جیغ بزنم امیر صدایم را میشنود و به دادم میرسد و با خودم گفتم خداروشکر که
امشب هم امیر اینجاست ...در را یک ضرب گشودم تا مچ آنکه را دوشب مزاحم خوابم شده بود را بگیرم که
سایه مرد قد بلند و چهار شانه آشنایی در تیررس نگاهم قرار گرفت... آنقدر سریع دستش را جلوی دهانم
قرار داد که فرصت هرگونه اعتراضی را از من گرفت و چشمانم از دیدنش گرد شده بودند و صدای جیغم در
گلو خفه شد...
آنقدر ظریف بودم و او آنقدر قوی هیکل بود که مرا با خودش به داخل کشید و با دست آزادش در را قفل
کرد...
چشمان خمار و قرمزش و بوی الکل دهانش که به صورتم میخورد حالم را بد کرده بود و دچار تهوع شده
بودم...
مرا به دیوار چسباند و در چشمانم خیره شده بود...انقدر ترسیده بودم و دچار شوک شده بودم که زبانم
بند آمده بود ..
یک سر و گردن از من بلند تر بود سرم را بالا گرفتم و با التماس به چشمانش نگاه کردم ...
دستش را میان موهایم کشید و گفت چرا تو انقدر خوشگل و جذابی؟
خواستم دستش را پس بزنم که از روی موهایم سرخورد و روی گودی گردنم نشست..
هرچه تقلا کردم که خودم را از حصار دستانش آزاد کنم بیفایده بود زور او کجا و زور منه شکستنی کجا...
_آرام باش هرچه بیشتر وحشی بازی در بیاوری من را بیشتر سمت خودت جذب میکنی...
_خواهش میکنم برو الان حالت خوب نیست زهرماری خورده ای..
_امشب حالم از همیشه بهتر است پرنسس زیبا
_بعد میفهمی چکار کرده ای و پشیمان میشوی برو
_من پشیمان نمیشوم بودن با تو آرزوی دیرینه ام است...
دستان قوی اش کمرم را محکم چسبید و مرا به آغوش پر از هوس و کثیفش کشید ...
اشکهایم روی گونه ام سر میخوردند و التماس میکردم مرا رها کند ...
هرچه نامش را صدا میزدم و به آیه وقرآن قسمش میدادم انگار کر شده بود و هیچ صدایی را نمی شنید
....
التماس هایم بی فایده بود و به زور و خشم متوسل شد و منه بی پناه را خانه خرابتر از قبل کرد و فورا آنجا
را ترک کرد ...مانند تکه گوشتی بی جان روی تخت دراز کشیدم و سرم را روی بالشت نارنجی رنگ آنجا
گذاشتم و به حال بخت سیاهم اشک ریختم ...مگر کم بدبختی بر سرم آوار شده بود که این درد هم اضافه
شد ...از تمام مردان متنفر شدم که برای ارضای نفس خود التماس های یک زن را نادیده میگیرند و تمام
ماهیت یک زن را به تاراج میبرند ...آنقدر اشک ریختم تا سرم سنگین شد و به خواب رفتم..
روز بعد مقابل آیینه به تصویرم خیره شدم که بدبختی از سر و رویش میبارید ...برای حفظ آبروی خودم هم
که شده بود مجبور به سکوت بودم ..یک عمر تهمت شنیدم و دم نزدم از همه طرد شدم اما خودم خیالم
راحت بود که من گناهی نکرده ام و وجدانم آسوده بود اما حال باید چه میکردم که دیگر خیالم راحت
نبود...دیگر حال و روزم شده بود مهر تایید به تمام هرزگی هایی که بر پیشانی ام زده شده بود...
طی یک ماه بعد از آن شب شوم که در کیش بودیم آنقدر حال و روزم داغان بود که همه از من فاصله
گرفتند و کسی کاری به کارم نداشت فقط در حد کار در صورت نیاز واجب با من هم کلام میشدند و من
چقدر ممنونشان بودم که مرا به حال خودم رها کرده بودند ...
روزها تا بعدازظهر کار میکردم و بعداز ظهرها تا آخرشب کنار ساحل مینشستم و به دریای آرام جزیره خیره
میشدم...خیلی بدتر از قبل افسرده شده بودم ...نمیدانستم چرا در این دنیای بزرگ فقط جا برای من نبود
و هیچ وقت خوشی به من نیامده بود تازه داشتم روزهای خوب و موفقی را تجربه میکردم که بدترین اتفاق
دنیا بر سرم آوار شد که دیگر جای هیچ جبرانی نداشت ...بهارلو هم از من فاصله میگرفت و خیلی خشک و
جدی برخورد میکرد و این نوع رفتار جدید خیلی برایم عجیب بود ...اوج بیچارگی و بدبختی ام زمانی هویدا
شد که چندروز بیشتر تا پایان کار ما در پروژه بیشتر زمان باقی نمانده بود که طرح نهایی را اجبارا باید به
بهارلو نشان میدادم در حال توضیح طرح ها بودم که دچار حالت تهوع شدم و فورا اتاق جلسه را به قصد
سرویس بهداشتی ترک کردم...
آنقدر بالا اوردم که چیزی نمانده بود دل و روده ام بیرون بزند...چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم و با
گفتن عذر خواهی به جمع پیوستم بهارلو با نگاه نگرانش مرا رصد میکرد و بیشتر اعصابم را متشنج میکرد
..هرکس در برابر حال بدم نظری میداد و قریب به اتفاق جمع معتقد بودند که از شدت گرما حالم بد است و
احتمالا گرما زده شده ام...
اما وقتی تا ظهر چندبار دیگر حالم بد شد به اصرار خانم صادقی دوتایی راهی درمانگاه شدیم ..در جمع با
خانم صادقی راحت تر از بقیه خانم ها بودم...
دکتر بعد از معاینه مشکوک نگاهم کرد و گفت گرمازده نشدی برایت آزمایش نوشته ام برو طبقه همکف
آزمایشت را بده و فورا برایم بیاور..
گیج پذیرفتم و آزمایش را انجام دادم ..
شانس آوردم که کاری پیش آمد و خانم صادقی مجدد به پروژه برگشت و نماند تا طبل رسوایی ام را در
دستم ببیند...
نیم ساعت بعد پرستار نامم را صدا زد که به سمتش رفتم برگه آزمایش را به دستم داد ...
_مبارکا باشد خانم زیبا..
گیج و مسخ پرسیدم چه مبارک باشد؟
_شما بارداری عزیزم مادر شدنت مبارک
همانجا از حال رفتم و کل درمانگاه دور سرم چرخید...
با کمک پرستار روی نیمکت ها نشستم و بعد ازخوردن یک لیوان آب که مانند زهر از گلویم پایین رفت آنجا
را ترک کردم...
تلو تلو میخوردم و به برگه دستم نگاه میکردم
یعنی واقعا من داشتم مادر میشدم؟
چیزی که سالها آرزویش را داشتم اما چه مادر شدنی ...بچه بدون پدر هم مگر میشد بزرگ کرد؟
کدام پدر؟مگر من شوهر داشتم ؟اصلا تمام اینها به درک مگر بچه من حلال بود که بیاید؟آخ که چه دردی
داشت فرزندی اجباری و بی گناه را در نطفه داشته باشی...
اشکهایم سرازیر شد و مجدد به برگه نگاه انداختم یعنی دیگر زندگی تمام میشد؟
من تازه داشتم بعد از آن همه عذاب روزهای خوب را تجربه میکردم..
من هرگز از شایان بچه دار نشدم چون فقط زمانی دلم میخواست دختر زیبای سیاوش را در بطنم پرورش
دهم و در خودم نمیدیدم که فرزند کس دیگر را بتوانم پرورش دهم ..اما حال با یک فرزند بی نام و نشان
و حرام باید چه میکردم؟
کاش در همان زندگی نکبتی ام با شایان میماندم حداقل انگ هرزه نمیخوردم حداقل به بهانه اینکه سایه
سر داشتم و تظاهر به خوشبختی میکردم کسی اجازه دست درازی به حریمم را به خودش نمیداد...
آنقدر دلم گرفته بود که به آسمان ابری و گرفته نگاهی انداختم که همان لحظه رعد و برق زد و بغضم
شکست ...در خیابان همه با تعجب نگاهم میکردند و از روی تاسف سری تکان میدادند و میرفتند...به
محل سکونت موقتم رسیدم و هرکه هر سوالی پرسید جواب ندادم و گفتم میخوام تنها باشم ...
تا شب خودم را در اتاق حبس کردم و تمام اتفاقات اخیر راهم در دفترم ثبت کردم و پیراهن آبی رنگ حریری
که تا بلندی قدم بلند بود را تن زدم و موهایم را با وسواس خاصی آراستم ..آرایش ملیحی کردم و پیاده
شبانه به ساحل که همان نزدیکی بود رفتم
صندل هایم را از پا درآوردم و گوشه ای گذاشتم ...پاهایم را روی شن های نرم قرار دادم و آهسته قدم
زنان با فرزندم مشغول صحبت شدم ...
ببین عزیزدلم نمیدانم دختری یا پسر اما من احساس میکنم دختری و طنین گمشده منی... آرام جانم..
طنین قشنگم مادرت تمام زندگی اش درد میکند...
نمیدانم نفسم یا زندگی همیشه بامن سرجنگ دارد یا مادرت زیادی دست و پا چلفتی است که هربار میایم
چیزی را درست کنم خرابتر میشود...
تمام من حالا شده منه تمام...
تو هنوز خیلی کوچیکی که بفهمی مرا ...
اما آخر خط را فقط کسی میفهمد که درست آخرش ایستاده باشد..
روی خط موازی بی انتهایی ایستاده ام که چه جلوتر بروم و چه سرجایم بمانم بالاخره پایم لیز میخورد و از لبه
پرتگاه منجلابی که برایم درست کرده اند سقوط میکنم...
و من امشب درست با دلی پر از بی پناهی...با دلی سیاه از گناه...با ترس و لرز میخواهم قدم آخر را بردارم
و هرچه زودتر از لبه این منجلاب که گریبانم را گرفته سقوط کنم و پایان ببخشم لجنزاری را که درآن دست و
پا میزنم...
لبریزم کردند از گناه ...از بی پناهی ..از پستی..از بدی..
نمیدانم آرام جان دلم شاید آنقدرها هم بد نیستم که نمیتوانم ماندن در بدی را تاب بیاورم...
حرفهای تلنبار شده در دلم برای خودش قصه هزار و یک شب است ..
این روزها آنقدر خسته ام که گفتن یا نوشتنش را مجالم نیست...
یا شاید هم آنقدر کم طاقت و بی حوصله شده ام که درست میروم سر قصه هزار و یکم و آخرین برگ
زندگی ام...
گله ای ندارم از کسی که هرچه برسرم آوار شد خودم کردم که لعنت برخودم باد...
امشب لباس حریر آبی پوشیدم چون سیاوش عاشقش است ..اینجا عزیزکم من خودم هم جایی ندارم چه
برسد به تو ...
اینجا همه بدن کسی منتظر ما نیست سیاوش خیلی خوب ومرد است پدرت میشود ...ببین عروسکم
سیاوش منتظر ماست ...
من بودم و دریا و تاریکی شب و ستاره ها و ماه... و سیاوشی که تصویر خیالیش مقابل چشمانم جان گرفته
بود و دستش را سمتم دراز کرده بود تا به طرفش بروم...
قدم اول را برداشتم و گفتم لعنت بر تو امیر ساجدی که از اعتمادم سو استفاده کردی و حتی به زندگی
سوگل دوست صمیمی ام رحم نکردی ...چطور تاب بیاورم این غم را..که من هم فرزند حرام تورا در نطفه
حمل کنم خیانت به سوگل در مرامم نیست...
قدم دوم را برداشتم و گفتم لعنت به تو شایان که مسیر زندگی ام را به ناکجا آباد هدایت کردی...
قدم سوم را برداشتم و گفتم لعنت به دنیای نامردی که یک روز خوش برایم نخواست..
قدم چهارم را برداشتم و گفتم لعنت به تمام بدی ها ...
به نیمه های آب رسیده بودم و دستم را دراز کرده بودم تا به دست سیاوش بسپارم که صدای بابک بهارلو
و بقیه بچه ها که از ساحل به دنبالم میگشتند و نامم را فریاد میزدند به گوشم رسید... به قدم هایم
سرعت بیشتری بخشیدم و با صدای بلند گفتم خداحافظ زندگی ...خداحافظ خانواده ای که مرا نخواستید
...خداحافظ دوستانی که به وقت ناخوشی رهایم کردید ...
صدای خانم صادقی به گوشم رسید که گفت وای آهو اونجاست سر آب ...
همه جیغ میزدند و از من میخواستند به عقب برگردم اما من تصمیمم را گرفته بودم و آب تا زیر گلویم
رسیده بود ...نگاهی مجدد به تصویر خیالی سیاوش انداختم و گفتم سیاوش آهو امشب عروست میشود
هنوزهم مرا میخواهی؟
من و فرزند بی پناه و بی گناهم را میخواهی؟
کسی جز تو مرا نمیخواهد پناهم باش..
چشمانم را بستم و خودم را به آغوش پر از عشق و مهر سیاوشی که دستانش را برای به آغوش کشیدنم باز
کرده بود و از هر واقعی واقعی تر بود برایم سپردم .....
پایان
۱۳۹۸/۵/۴
اگر یک جاهایی از کتاب غم به دلتون گذاشتم عذرخواهی میکنم اما من سرگذشت تلخ و غم انگیز آهو
صولتی رو قلم زدم که خط به خط ماجراهاش واقعی بود ...امیدوارم هیچ آهویی اسیر عشق دروغین نشه
..امیدوارم هیچ خانواده ای ناخواسته و ندانسته محبت و حمایتش رو از فرزندش سلب نکنه که بعدها
پشیمانی هیچ سودی نداره.
از خانواده آهوی عزیزهم تشکر میکنم که اجازه نوشتن رو بمن دادند و اگر قلم من انقدر قوی نبود تا خط به
خط سرگذشتش را بهتر ترسیم کنم عذر میخوام ...

این رمان رمان اختصاصی سایت و انجمن رمان های نــت ســــی میباشد و تمامی حقوق این اثر برای سایت نــت ســــی محفوظ میباشد .

برای دریافت رمانهای بیشتر به سایت رمان های نــت ســــی مراجعه فرمایید WwW.NeTCi.iR

مرگ خاموش

57


رمانبازديد: 18

گالري تصاوير